MeLoDiC

بایگانی اسفند ۱۳۹۶ :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۶
اسفند
۹۶

بعد از رفتن مسئولمون سرپرستا ر محترم به شکل واضحی ممانعت میکرد از اینکه من مسئول شم . البته این مسئول شدن آش دهن پر کنی نیست. فقط بعنوان مدیریت کننده ی شیفت کارم رو ادامه میدم. خلاصه همونا که نذاشتن ما سوپروایزر شیم اینبارم بدشون نمیومد چوب لا چرخمون بذارن. بهر حال میخواستن یا نمیخواستن زین پس به عنوان مسئول ادامه خواهیم داد. هر چند از بالین کمی فاصله میگیرم ولی از وجدان بیدار نه. یاد اخرین شبی که رئیس اسبق داشت بهم وصیت میکرد افتادم. بنده ی خدا خیلی نگران بود که نکنه از سر لج و لجبازی نذارن من انتخاب شم. 

+ نیاز به تبریک نیست. اشل کاری همونه ، حقوق هم همونه فقط بار مسئولیت زیاد میشه . هر چند رئیس اسبق بر این عقیده بود که خیلی زود از مسئولیت احتمالی میزنی بالا سوپروایزر میشی و حق نداری این پیشنهاد رو رد کنی وگرنه با خودم طرفی ... 

  • ۳ نظر
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۰۶
  • ** آوا **
۲۳
اسفند
۹۶

* چـند شیفت قبل بیماری رو از اتاق عمل تحویل گرفتم . خانم پیری بود . نوه ش همراهش بود و همزمان که من مشغول رسیدگی به بیمار بودم اون با گوشی همراهش در حال بحث کردن با شخصی بود [قرص بود بود خوردم به گمونم] و هی تهدید میکرد که روی اعصابم نرو کار دست جفتمون میدم . کمی که گذشت نوه ش که اسمش سعیده بود گفت میره تا قرص مادوپار مادربزرگش رو تهیه کنه . رفت و حدودا ده دقیقه بعد برگشت .

من در حال پانسمان بیمار دیگه ای بودم و کارم که تموم شد وسایل رو جمع کردم که برگردم به تریتمنت . تو کوریدور بخش بودم که یهویی دیدم سعیده با چهره ای رنگ پریده و صورتی عرق کرده تلو تلو خوران به دیوار تکیه داد و تا خواستم به خودم بجنبم [توجه کنید که کلی وسیله ی پانسمان آلوده دستم بود] به دیوار تکیه زد و ولو شد روی زمین . همون وقت اطرافش پر از خون شد . باتفاق یکی دیگه از همکارا رفتیم به کمکش ولی با تمام وجود ممانعت میکرد .

در نهایت بعد از کلی حرف زدن و اصرار راضی شد شماره ای به ما بده تا بهش اطلاع بدیم . اون شماره ی دوست پسرش بود . بیشتر حس میکنم میخواسته که ما به اون پسر این یقین رو بدیم که سعیده سر خودش بلایی آورده . خون کف زمین ریخته بود و سعیده سعی داشت مچ دستش رو از ما قایم کنه . پسر که تماس رو جواب داد مسئولمون براش توضیح داد که بعد از جر و بحث شما سعیده اقدام به تیغ زنی کرده و رگ دستش رو زده . الانم راضی نمیشه که اورژانس ببریمش تا بخیه و پانسمان انجام شه . پسره مورد نظر اصلا براش مهم نبود و خیلی راحت گفت خودم باهاش تماس میگیرم .

از خریت سعیده و از بی خیالی پسر بقدری حرصم گرفته بود که با حالتی پر از عصبانیت رفتم سمتش و گفتم دستت رو بیار جلو ببینم چه غلطی کردی با خودت [این رفتار از من بعید بود] ظاهرا انتظار چنین برخوردی رو از من که همیشه لبخند به لبم ، نداشت . خیلی خودم رو کنترل کردم که تو گوشش نزنم . بغضش ترکید. بیتادین رو ریختم روی دستش و از سوزش دستش رو کشید و برد پشتش . دوباره سرش داد کشیدم و گفتم " واسه اون کثافت دستت رو زدی حالا نازت برای ماهاست ؟! دستت رو بیار جلو ببینم " خلاصه دستش رو جلو آورد زخمش رو شستشو دادم و پانسمان کردم . گوشی رو دادم بهش گفتم " قفل این لامذهب رو باز کن ببینم ، همه رو مَچَل خودت کردی" . رمزش رو باز کرد و دادم به مسئولمون گفتم یه شماره از پدری، مادری ، دایی ، عمویی ... چیزی پیدا کن باهاش تماس بگیر بیان جمعش کنن ببرنش [با مسئولمون هم با خشونت برخورد کرده بودم :)))] 

خلاصه تماس گرفتیم و عموش آخره شبی اومد دنبالش و بردش . حالا جالب اینجاست به عموش گفته بودیم که حالش بد شده فشارش افتاده لطفا بیان ببرینش دکتر هر چی میگیم ببریمت اورژانس میگه دفترچه و پول همراهم نیست . اون بنده ی خدا دو ساعت طول کشید تا بیاد وقتی باهاش تماس گرفت که من رسیدم بیمارستان بگو با نگهبانها هماهنگ شه من بیام بالا ... هراسون اومده میگه وای عموم اومد بفهمه منو میکشه . رفته تو اتاق در رو بسته و بیرون نمیومد . دیگه مسئولمون با عموش صحبت کرد و بهش گفت برادرزاده ش چه خریتی کرده و ازش خواست باهاش رفتار تندی نداشته باشه و حتما ببرتش دکتر تا به زخمش که نسبتا عمیق هم بوده رسیدگی کنه . اون بنده ی خدا هاج و واج نگاهمون میکرد و میگفت یعنی چی رگش رو زده ... 

بعد از اینکه سعیده به اتفاق عموش رفت همکار دیگه مون که دو ساعت تا اومدن عموی سعیده کنارش بود و سعی میکرد باهاش حرف بزنه تا فکر دختر رو آروم کنه گفت " شانس آوردیم . هم ما و هم بیمارستان . این احمق میگه میخواستم خودم رو از پنجره بندازم پایین . حتی تا لب پنجره هم رفتم و روی کاناپه ایستادم ولی بعد دیدم اون پایین در حال ساخت و سازن و تنها به ارتفاع دو طبقه دارم و این باعث مرگم نمیشد و تنها دست و پام میشکست . برای همین منصرف شدم و رفتم تیغ خریدم و کشیدم به دستم " 

ما طبقه ی چهارم هستیم + یک طبقه ی همکف = طبقه ی پنجم :)

حالا تصور کنین اگر اون پایین ساخت و ساز نبود این دختره ی احمق میخواسته خودش رو از طبقه ی پنجم به درک واصل کنه . الان که فکرش رو میکنم میبینم عجب شانسی آوردیم ... 

** آقای خاتمی استاد روانشناسی بالینیمون میگفت آمار اقدام به خودکشی در خانمها بالاتر از آقایونه ولی جالب اینه که درصد خودکشی موفق آقایون بالاتر از خانمهاست ... و این یعنی خانمها بیشتر قصدشون جلب توجهه ولی آقایون میخوان از بیخ و بن خودشون رو بکشن ! تاسف باره ولی واقعیته . 

بقول مسئولمون این دختر اگر میخواست واقعا بمیره بعد از اینکه رگش رو زد یه گوشه ی دنجی خودش رو گم و گور میکرد تا از خونریزی تموم کنه نه اینکه کل آسانسور و کریدور رو به گند بکشونه و بیاد وسط پنج تا پرستار ! خب مشخصه پرستارها هیچ وقت دست رو دست نمیذارن تا اون واسه خودش یواش یواش بمیره :) 

نتیجه ی اخلاقی این پست : 

1- اگر خواستین خودکشی کنین [البته به شرط مُردن واقعی] هرگز نزدیک یک پرستار این کار رو نکنین . اونا شعور ندارن و بی شک جلوی موفقیت صد در صدی شما رو خواهند گرفت . یه همچین آدمهای بی درکی هستن . 

2- هیچوقت گول لبخندهای ظاهری یک پرستار رو نخورین . درون هر کدوم از اونها می تونه یک گودزیلا خوابیده باشه که یهویی بیدار شه خفتتون کنه . از ما گفتن.

3- پرستارها قابل اعتماد نیستن ! زنگ میزنن آمارتون رو به خونواده هاتون میدن . 

+ اگر شما نتیجه ی دیگه ای کسب کردین بنویسین . به نام خودتون درج میشه :) 

  • ۵ نظر
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۸
  • ** آوا **
۲۱
اسفند
۹۶

چهار سال قبل : 

* بـهم گفتن تو موکل داری ! گفتم یعنی چی ؟ گفتن یعنی اینکه یکی هست که مختصه توئه . یکی که صداش توی ذهنت می پیچه و تو فکر میکنی این تویی که جواب میدی ... خندیدم . گفتن نخند ! واقعیته . گفتم برام قابل درک نیست . گفت ناراحته که چرا نمی تونه با تو ارتباط برقرار کنه . باید خودت رو قوی کنی تا بتونی ارتباط بگیری ... من فقط خندیدم ...

نشستم پشت سیستم ! چشمام رو بستم و گفتم نمی خوام درگیر این حرفها بشم ولی وجدانا اگه هستی یه نشونه بده . وبلاگ روناک رو باز کردم . می خوندمش بدون اینکه نظری بزارم و اون هیچ وقت نفهمید که من یکی از خواننده های وبلاگشم . بعد از فوت یکی از اقوامشون دیگه ننوشت و من هم گمش کردم . 

وبلاگش رو باز کردم . چند پست قبل تر یه مطلب رمز دار نوشته بودی ! خطاب به شخصی به نام مریم . نوشته بود مریم این پست برای توئه و چیزی که میخواستی رو در ادامه ی مطلب گذاشتم . رمزش هم چهار حرف اول فامیلیته. 

این برای من حکم یک نشونه رو داشت . چشمهام رو بستم و سعی کردم انگشتام رو روی کیبورد رها کنم و چهار تا کلید رو فشار دادم  hash ... در کمال ناباوری ادامه ی پست برام باز شد ... سریع بستمش ! حتی خودم ترسیده بودم .

** چـند روز بعد مسابقه ی وبلاگ نویسی بود ! وبلاگهای خوب از طریق دوستان معرفی میشدن . تو همون معرفی ها بود که به وبلاگ آقای بنفش رسیدم . آقای بنفش زیر این پستم نظر داده بود [کلیک] البته اون زمان توی بلاگفا می نوشتم برای همین وقتی نوشته هارو به بیان انتقال دادم کامنتها نیست و نابود شد ... 

آقای بنفش نوشته بود " نوشتنت رو دوست دارم و به وبلاگتون رای دادم " لینک وبلاگم رو بعنوان معرفی در وبشون قرار داده بودن و برای همین چند روزی بود که خواننده های جدیدی به وبلاگم میومدن . یک روز عصر دوباره یه حسی قلقلکم داد که باز امتحان کنم . 

ناخواسته باهاش حرف میزدم . وقتی وارد خونه میشدم بلند سلام میکردم . وقتی تنها بودم بلند بلند از روزم که چطور گذشت حرف میزدم . اون روز یهویی یاد اتفاقی که توی وبلاگ روناک رخ داده بود افتادم . تصمیم گرفتم یه بار دیگه دنبال نشونه باشم . چشمام رو بستم و گفتم الان که میخوام وارد مدیریت وبلاگم بشم اولین اسم ناشناسی که می بینیم چیه ؟ کمی تمرکز کردم بلند تکرار کردم " صهبا" ! اسمی که تو تمام عمرم نشنیده بودم و حتی توی بلاگها ندیده بودم . وبلاگم رو باز کردم و نظرات پشت هم صهبا رو دیدم . ازم آدرس ایمیل خواسته بود تا شعرهاش رو برام بفرسته . آدرس دادم و چند تایی رو برام فرستاد . من مات و مبهوت به صفحه ی مانیتور نگاه میکردم و باز دنبال نشونه بودم ... 

باهاشون تماس گرفتم گفتم این اتفاقها افتاد ! گفتن " گفتیم که اون دنبال برقراری رابطه ست و تو ممانعت میکنی " 

با شخص دیگه ای در موردش حرف زدم . گفت تو ممکن نیست موکل داشته باشی ! تو فقط حس ششم قوی ای داری . و اونم مربوط به چاکراه هاست ... کمی برام توضیح داد و من دقیقا یاده سه یال قبلش افتادم که دکتر با خودکار روی گرافی سرم شکافی رو نشون داد و گفت این شکاف حاصل ضربه ی محکمیه که به سرت خورده و یا تصادف . در صورتی که من هیچ وقت سرم ضربه نخورده بود . وقتی بهش گفتم با تعجب نگاه کرد و گفت امکان نداره ... 

#حس_ششم

  • ۷ نظر
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۶
  • ** آوا **
۲۱
اسفند
۹۶

* خـلاصه بعد از دو سال و اندی همکاری ، یکی از بهترین پرستارهایی که در عمرم دیدم سه روز قبل بازنشسته شد و رفت که به زندگیش برسه . شخص مورد نظر سوژه ی این پست بوده [کلیک] . 

تاریخ هجدهم آخرین شیفت شب کاری ایشون بود که به سخت ترین شکل ممکن و با کلی بی تابی گذشت . بقدری اشک ریخت که من مونده بودم مگه یک نفر چقدر می تونه اشک داشته باشه !!! به همون اندازه هم اشک ما رو در آورد . دقیقا مثل یک انسان دلسوز داشت برام وصیت می کرد . کلی بهم سفارش کرد . تو تایمی که من و اون تنها بودیم کلی جملات قشنگ رو همراه با بغض و اشک بیان کرد که نمی دونستم بابت قشنگی جملاتش شاد باشم یا بابت حال دلش ناراحت . هیچ وقت فکر نمیکردم از دید این همکار دوست داشتنی انقدر کار و مسئولیت پذیریم مورد قبول باشه . وقتی یک نفر انسان با مسئولیت میاد و میگه من تو رو قبول دارم و اگر کسی جز تو بشه مسئول من شب نمی تونم با خیال راحت توی خونه سرم رو بزارم روی بالش ! شنیدن این جمله یه جور حس خوشایند زیرپوستی در ذره ذره ی وجود آدم ایجاد می کنه . اون شب من و همکار کلی حرف زدیم و باز بهش تاکید کردم که من اوایل آشناییمون پیش خودم خیلی عجولانه قضاوتش کردم و اونم تاکید کرد که اولین شیفتی که با من کار کردی فهمیدم تو یکی از بهترین های این شغل هستی :) 

دیشب جاشون خیلی خالی بود . اول شیفت وقتی پام رو توی بخش گذاشتم عدم حضورش واقعا محسوس بود ولی چون دیگه نبود تا بهش تکیه کنیم باید خیلی با دقت تحویل میگرفتم تا بعد مشکلی پیش نیاد . الکی الکی مسئولیت افتاد گردن من . حالا شاید این موقتی باشه ولی همکارای دیگه م هیچ کدوم قبول نکردن که مسئولیت رو به عهده بگیرن . 

** عـکس بالا نوشت : چند شیفت قبل بیمار بدحالی داشتیم که یهویی افت سطح هوشیاری داد و با دکتر که تماس گرفتیم گفتی سی تی مغز بشه و مشاوره ی نورولوژی . دیروقت بود و متاسفانه پزشک فوق تخصص مربوطه از بیمارستان رفته بود . باهاش تماس گرفتیم گفت من این وقت شب برام مقدور نیست بیام و مشاوره رو انجام بدم . مجدد با دکتر اصلی تماس گرفتیم گفت این شماره م. عکسهای سی تی رو برام بفرستین . ما هر چی تو تلگرام سرچ کردیم دکتر رو نیافتیم و در نهایت خیلی اتفاقی واتساپ رو باز کردم دیدم تو لیستم اضافه شده .خلاصه عکسهای کلیشه ی سی تی رو براش فرستادم و اونم تماس گرفت و دستورات رو تلفنی بیان کرد . متاسفانه متاسفانه اون بیمار دو روز بعد فوت شد . همکاری که در موردش اون بالا نوشتم میگه " تو تنها کسی هستی که اینجا پاچه خواری بقیه رو نمی کنی و چشم چشم الکی نمیگی ، واسه همینم هست که نذاشتن سوپروایزر شی" گفتم چطور ؟ گفت " حتی خودم وقتی دکتری رو خطاب میکنم بصورت آقای دکتر و خانم دکتر خطاب میکنم ولی تو نه " درست میگه . من به همون کلمه ی دکتر اکتفا میکنم . اون عکس هم سندش . تازه اسم دکتر هم تو گوشیم فقط به اسم فامیلش سیو کردم :))))) 

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۹
  • ** آوا **
۰۹
اسفند
۹۶

در دل ویرانی 

آخرین دلخوشیم 

چشم ویرانگر توست ... 

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست 

کاش غیر از " من و تو " 

هیچ کس با خبر از ما نشود 

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود ... 

# زنده یاد: دکترافشین یداللهی 

* شعرها حسهای مشترکی هستن که در وجود افراد متعددی شکل گرفته ، جوانه زده ... ولی فرق اون افراد با هم اینه که یه سریا این حسهای مشترک رو درون خودشون لمس میکنن و پرورش میدن و تعداد معدودی علاوه بر لمس و پرورش با کلام و آهنگ زیبا با بقیه شریک میشن ... 

روحت شاد دکتر جان 

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۸
  • ** آوا **
۰۹
اسفند
۹۶

* یـادمه وقتی بچه بودم یک روز باتفاق خواهر کوچیکم رها تو هال نشسته بودیم و در ورودی خونه باز بود . همینطور که مشغول بودیم یک آن هر دومون میخکوب شدیم و زُل زدیم به بیرون ... یک چیزی مثل دودی غلیظ و منسجم از جلوی ایوون خونه مون رد شد و به سمت بغل خونه رفت . من مطمئن بودم چیزی که من دیدم رو ، رها هم دیده . ولی هیچکدوم چیزی نگفتیم . من حتی نترسیدم ... 

تا حدودای چهار سال قبل ! همون روزی که من تست میزدم واسه اون استخدامی مزخرف ... همون روزی که تو خونه تنها بودم و یاس و بقیه بدون اینکه تلویزیون رو خاموش کنن از خونه رفته بودن. همون روزی که شبکه ی چهار یه فیلم نسبتا ترسناک داشت. من تست میزدم و حواسم به فیلم نبود. اون وسطا دیالوگی از دختر بازیگر شنیدم که برام جذاب بود بلند شدم از اتاق رفتم تو هال تا برای تایم استراحت فیلم رو ببینم ولی هنوز دو قدم از اتاق خارج نشده بودم که تلویزیون خاموش شد . اولش فکر کردم شاید برای لحظه ای نوسان برق داشتیم . دوباره روشن کردم و نشستم ولی هنوز دو دقیقه نگذشت که باز خاموش شد . انگار آزمون و خطا بود . تی وی رو روشن کردم برگشتم تو اتاق خودم چند دقیقه گذشت و خاموش نشد . دوباره رفتم توی هال باز خاموش شد . باز هم نترسیدم . چیزی درون من می گفت : " اهمیت نده " ! دستام رو به نشونه ی تسلیم گرفتم بالا و گفتم " تسلیم میرم تست میزنم " برگشتم تو اتاق . کمی بعد به خواهرم زنگ زدم دلم میخواست در موردش با کسی حرف بزنم تا کسی بهم اطمینان بده من توهم زده نیستم . تا لب باز کردم و شروع کردم به تعریف رها گفت " من که بهت گفتم اون هست ولی تو نمی خوای باهاش ارتباط برقرار کنی و در ادامه گفت یادنه اون سال توی حیاط اون مه غلیظ از جلوی خونه رد شد ؟! گفتم مه نبود دود بود . دود غلیظ ... گفت من اونو به غلظت یک مه دیدم و مطمئنم تو خیلی واضح تر دیدی ... " 

حالا چرا بعد این همه سال اومدم اینارو نوشتم !؟ چون یه جایی در درونم میگه خودت رو خلاص کن انقدر تو خودت نریز... میخوان باور کنن میخوان نکنن . من قرار نیست خودم رو به دیگران ثابت کنم . 

میخوام راحت بنویسم . میخوام راحت بنویسم "پ" هر وقت چیزی رو گم میکنه بهمراه مادرش دست به دامن من میشن که فلانی ما فلان چیز رو گم کردیم و هر بار من میگم باباجان شما خیلی قضیه رو جدی گرفتین ! و تاکید میکنن که تنها کار خودته . مثل همون وقتی که سنگ تولدش رو گم کرد و من با صراحت گفتم توی کیف صورتی ! رفت سراغ کیفش و گفت نبود و یکماه بعد هیجان زده تماس گرفت که " میدووووونی چی شد توی ریخت و پاش کمدم یه کیف صورتی پیدا کردم که قدیمی بود و به کل یادم رفته بود اون رو دارم سنگ تولدم داخل اون بود " یا وقتی که جزوه ی دوستش رو پیدا نمیکرد و من اصرار داشتم طبقه ی بالای یک کشو ! هر جایی رو که فکر میکرد گشت ولی پیدا نکرد و آخره شب پیام داد که جزوه رو تو کشوی بالایی دراور که جای لوازم آرایشش هست پیدا کرد.

امشب خیلی یهویی تصمیم گرفتم بیام و بنویسم . کاغذ تا شده رو بین صفحه ی خونده شده ی کتابم گذاشتم و شروع کردم به تایپ ! فوق فوق فوقش اینه که بگین آوا دیوونه شده :) 

شایدم دلم خواسته کمی خیال پردازی کنم !!!

#حس_ششم

این دسته از نوشته ها رو با موضوع حس ششم دسته بندی کردم .

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۰
  • ** آوا **