MeLoDiC

اقدام به خودکشی در بخش ... :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

اقدام به خودکشی در بخش ...

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ب.ظ

* چـند شیفت قبل بیماری رو از اتاق عمل تحویل گرفتم . خانم پیری بود . نوه ش همراهش بود و همزمان که من مشغول رسیدگی به بیمار بودم اون با گوشی همراهش در حال بحث کردن با شخصی بود [قرص بود بود خوردم به گمونم] و هی تهدید میکرد که روی اعصابم نرو کار دست جفتمون میدم . کمی که گذشت نوه ش که اسمش سعیده بود گفت میره تا قرص مادوپار مادربزرگش رو تهیه کنه . رفت و حدودا ده دقیقه بعد برگشت .

من در حال پانسمان بیمار دیگه ای بودم و کارم که تموم شد وسایل رو جمع کردم که برگردم به تریتمنت . تو کوریدور بخش بودم که یهویی دیدم سعیده با چهره ای رنگ پریده و صورتی عرق کرده تلو تلو خوران به دیوار تکیه داد و تا خواستم به خودم بجنبم [توجه کنید که کلی وسیله ی پانسمان آلوده دستم بود] به دیوار تکیه زد و ولو شد روی زمین . همون وقت اطرافش پر از خون شد . باتفاق یکی دیگه از همکارا رفتیم به کمکش ولی با تمام وجود ممانعت میکرد .

در نهایت بعد از کلی حرف زدن و اصرار راضی شد شماره ای به ما بده تا بهش اطلاع بدیم . اون شماره ی دوست پسرش بود . بیشتر حس میکنم میخواسته که ما به اون پسر این یقین رو بدیم که سعیده سر خودش بلایی آورده . خون کف زمین ریخته بود و سعیده سعی داشت مچ دستش رو از ما قایم کنه . پسر که تماس رو جواب داد مسئولمون براش توضیح داد که بعد از جر و بحث شما سعیده اقدام به تیغ زنی کرده و رگ دستش رو زده . الانم راضی نمیشه که اورژانس ببریمش تا بخیه و پانسمان انجام شه . پسره مورد نظر اصلا براش مهم نبود و خیلی راحت گفت خودم باهاش تماس میگیرم .

از خریت سعیده و از بی خیالی پسر بقدری حرصم گرفته بود که با حالتی پر از عصبانیت رفتم سمتش و گفتم دستت رو بیار جلو ببینم چه غلطی کردی با خودت [این رفتار از من بعید بود] ظاهرا انتظار چنین برخوردی رو از من که همیشه لبخند به لبم ، نداشت . خیلی خودم رو کنترل کردم که تو گوشش نزنم . بغضش ترکید. بیتادین رو ریختم روی دستش و از سوزش دستش رو کشید و برد پشتش . دوباره سرش داد کشیدم و گفتم " واسه اون کثافت دستت رو زدی حالا نازت برای ماهاست ؟! دستت رو بیار جلو ببینم " خلاصه دستش رو جلو آورد زخمش رو شستشو دادم و پانسمان کردم . گوشی رو دادم بهش گفتم " قفل این لامذهب رو باز کن ببینم ، همه رو مَچَل خودت کردی" . رمزش رو باز کرد و دادم به مسئولمون گفتم یه شماره از پدری، مادری ، دایی ، عمویی ... چیزی پیدا کن باهاش تماس بگیر بیان جمعش کنن ببرنش [با مسئولمون هم با خشونت برخورد کرده بودم :)))] 

خلاصه تماس گرفتیم و عموش آخره شبی اومد دنبالش و بردش . حالا جالب اینجاست به عموش گفته بودیم که حالش بد شده فشارش افتاده لطفا بیان ببرینش دکتر هر چی میگیم ببریمت اورژانس میگه دفترچه و پول همراهم نیست . اون بنده ی خدا دو ساعت طول کشید تا بیاد وقتی باهاش تماس گرفت که من رسیدم بیمارستان بگو با نگهبانها هماهنگ شه من بیام بالا ... هراسون اومده میگه وای عموم اومد بفهمه منو میکشه . رفته تو اتاق در رو بسته و بیرون نمیومد . دیگه مسئولمون با عموش صحبت کرد و بهش گفت برادرزاده ش چه خریتی کرده و ازش خواست باهاش رفتار تندی نداشته باشه و حتما ببرتش دکتر تا به زخمش که نسبتا عمیق هم بوده رسیدگی کنه . اون بنده ی خدا هاج و واج نگاهمون میکرد و میگفت یعنی چی رگش رو زده ... 

بعد از اینکه سعیده به اتفاق عموش رفت همکار دیگه مون که دو ساعت تا اومدن عموی سعیده کنارش بود و سعی میکرد باهاش حرف بزنه تا فکر دختر رو آروم کنه گفت " شانس آوردیم . هم ما و هم بیمارستان . این احمق میگه میخواستم خودم رو از پنجره بندازم پایین . حتی تا لب پنجره هم رفتم و روی کاناپه ایستادم ولی بعد دیدم اون پایین در حال ساخت و سازن و تنها به ارتفاع دو طبقه دارم و این باعث مرگم نمیشد و تنها دست و پام میشکست . برای همین منصرف شدم و رفتم تیغ خریدم و کشیدم به دستم " 

ما طبقه ی چهارم هستیم + یک طبقه ی همکف = طبقه ی پنجم :)

حالا تصور کنین اگر اون پایین ساخت و ساز نبود این دختره ی احمق میخواسته خودش رو از طبقه ی پنجم به درک واصل کنه . الان که فکرش رو میکنم میبینم عجب شانسی آوردیم ... 

** آقای خاتمی استاد روانشناسی بالینیمون میگفت آمار اقدام به خودکشی در خانمها بالاتر از آقایونه ولی جالب اینه که درصد خودکشی موفق آقایون بالاتر از خانمهاست ... و این یعنی خانمها بیشتر قصدشون جلب توجهه ولی آقایون میخوان از بیخ و بن خودشون رو بکشن ! تاسف باره ولی واقعیته . 

بقول مسئولمون این دختر اگر میخواست واقعا بمیره بعد از اینکه رگش رو زد یه گوشه ی دنجی خودش رو گم و گور میکرد تا از خونریزی تموم کنه نه اینکه کل آسانسور و کریدور رو به گند بکشونه و بیاد وسط پنج تا پرستار ! خب مشخصه پرستارها هیچ وقت دست رو دست نمیذارن تا اون واسه خودش یواش یواش بمیره :) 

نتیجه ی اخلاقی این پست : 

1- اگر خواستین خودکشی کنین [البته به شرط مُردن واقعی] هرگز نزدیک یک پرستار این کار رو نکنین . اونا شعور ندارن و بی شک جلوی موفقیت صد در صدی شما رو خواهند گرفت . یه همچین آدمهای بی درکی هستن . 

2- هیچوقت گول لبخندهای ظاهری یک پرستار رو نخورین . درون هر کدوم از اونها می تونه یک گودزیلا خوابیده باشه که یهویی بیدار شه خفتتون کنه . از ما گفتن.

3- پرستارها قابل اعتماد نیستن ! زنگ میزنن آمارتون رو به خونواده هاتون میدن . 

+ اگر شما نتیجه ی دیگه ای کسب کردین بنویسین . به نام خودتون درج میشه :) 

  • چهارشنبه ۹۶/۱۲/۲۳
  • ** آوا **

نظرات  (۵)

و نتیجه آخر اینکه مردن که کاری نداره اگه مردی زندگی کن.
 لذت ببر .وقتی تو تلویزیون مراحل تشکیل شدن جنین رو دیدم فهمیدم چقدر خوش شانس بودم که تونستم بازی رو ببرم و پا به دنیا بزارم...
دلم برا نوجونایی که راهنما ندارن میسوزه. در حد خودم بهشون کمک میکنم تا اسیر این عشقای الکی و مشکلات پیش پا افتاده نکنن.

لایک دارین همه پرستارا .....
پاسخ ** آوا ** :
دقیقا 
متاسفانه جوونهای الان اکثرا بدون انگیزه هستن و خیلی هاشون برای جلب توجه هر کاری میکنن و اصلا به عاقبت خطاشون حتی ذره ای فکر نمیکنن . 
نتیجه اخلاقی به خاطر یه نفر دیگه خر نشید به بچه‌هاتونم بگید خر نشن. :|

پاسخ ** آوا ** :
چشم چشم 😃😃😃
از یه پرستار بعیده این حجم از خشونت، اما احسنت :)))
پاسخ ** آوا ** :
آره واقعا خودم تعجب کردم که انقدر عصبانی شدم. بیشتر از این لجم گرفته بود که مچلمون کرده بود نمیذاشت کمک کنیم از طرفی میدیدیم نیاز به کمک داره . دیگه از تکنیک خشونت مصلحتی استفاده کردیم. ممنون 
نتیجه‌ی اخلاقی دیگر:
به خاطر کسی بمیرید که لااقل برایتان تب کند.
پاسخ ** آوا ** :
آره واقعا . کیه که بفهمه :) 
شباهنگ جان ممنون که وقت گذاشتی و خوندی . فکر نمیکردم حالا حالاها ردی ازت ببینم . فکر کنم منم بازگشت پیروزمندانه ای داشتم . منظورم به وبلاگه :) 
سلام
خدا خیلی رحم کرده
خدا رو شکر قضیه با درایت شما و همکاراتون جمع شده
متاسفانه جوونا بدجوری افسرده هستن
پاسخ ** آوا ** :
سلام . 
آره خب . البته اگه شریان رو میزد به همین راحتی نمیشد کنترلش کرد . خودشم ترسیده بود. هر چند باز خون زیادی از دست داد ولی در مجموع خطر مرگ نداشت :) 
داغونن :) 
امروز رفتم برای کارت ملی هوشمند . دو تا خانم میان سال و مسن داشتن با هم حرف میزدن . میگفت پسرم ازدواج نمیکنه .اون یکی که مسن بود میگفت جوونهای الان دو دسته ن . یا معتادن یا افسرده . البته بازار مشترک هم هستن . نمیدونستم از ناامیدیش گریه کنم یا از بازار مشترک گفتنش بخندم . تو دنیای اون جوونها سفید مطلق و یا خاکستری نبودن . کلا همه شون سیاه بودن . و این خیلی بده که جوونها بزرگترهای خودشون رو به کل ناامید کردن . 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">