MeLoDiC

گاهی برای دلم :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

۶۲ مطلب با موضوع «گاهی برای دلم» ثبت شده است

۳۰
فروردين
۹۶

این روزها خوب نیستم . 

از شبکه های تلویزیونی گرفته که پر شده از اخباری که همه شون بوی مرگ میده و سیا/ست ... از اتفاقهای دور و برم که اونام دلخوش کنک نیست ... از همه و همه ... !!! 

روژین عزیز ! کاش بدونی که این روزها و شبها عجیب به یادتم . کاش باز بیای از رنگین کمون مهربونی برامون بنویسی . از عشقت به پاشا و پیشی ها ... تسلیم نشو دخترجون ... تو قوی هستی ... !!!

صدای بارش بارون همیشه گوشنوازه ولی حالا ... 

  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۳
  • ** آوا **
۲۴
آبان
۹۵

آدمها همیشه زودتر از زود به همه چیز عادت میکنند ...

مثلا عادت میکنند در تنهایی خودشان وقت قدم زدن به جای گرفتن دست معشوق، دستهای خود را در جیبهایشان گره کنند ...

یا به جای در آغوش کشیده شدن در وقت خواب به درون خود مچاله شوند ...

و بجای شنیدن صدای آرام دیگری ، در گوش خود نجوا کنند " شب بخیر" ...

به همه ی اینها میشود خیلی زود عادت کرد ولی هرگز هیچکس عادت نمیکند وقتی با طلوع خورشید و شنیدن صدای زندگی چشمانش را گشود ، بجای  دیدگان دلخواهش دیوار را جایگزین کند ...

* از سری نوشته های گاهی برای دلم ...

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۶
  • ** آوا **
۱۶
آبان
۹۵

* ی روز اومد نشست کنارم گفت میخوام برات از خودم بگم ... 

میگفت :

وقتی خیلی جوونتر بودم ، مثلا تو سالهای 60 - 65 یکی بود که میگفت عاشقمه . میگفت حاضره همه ی دنیا رو به پام بریزه تا آب تووی دلم تکون نخوره . 

میگفت : 

باورش داشتم . با خودم میگفتم تو یک قدم به سمتم بردار من عوضش هزار قدم میام جلو ... 

میگفت : 

بابام اگه می دونست درگیر چه رابطه ی بی سرانجامی شدم بقول خودش سرمُ میذاشت بیخ ِ حوض و می برید ! شایدم مینداخت جلوی سگ . چون معتقد بود دختر سر به هوا مفت نمی ارزه . سر به هوا شده بودم . خواب و خوراکم عشق "او" بود . 

مدتها گذشت . اگه یک قدم به سمتم برمیداشت دو قدم عقب گرد میکرد . میگفت عاشقمه ولی دیگه تو چشماش برقی از عشق نبود . میگفت نمیذارم دست بنی البشری دستهاتُ لمس کنه ... ولی هوامُ نداشت . هی عقب و عقب تر رفت . هی دورتر و دورتر شد . یه وقتی به خودم اومدم دیدم وسط یک خلاء عظیمم . صداهای اطرافُ می شنیدم ولی آدمها رو نمی دیدم . یه وقتایی خودمُ معلق میدیدم و هیچ اتصالی با هیچ نقطه ای نداشتم . بی هدف نفس می کشیدم . بی هدف میخوردم و می خوابیدم . 

باورهام یخ زده بود . یک وقت به خودم اومدم دیدم مرد دیگه ای تووی گوشم حرفهای عاشقونه نجوا میکنه . از اون حرفها که وقتی بار اول از " او " شنیده بودم قلبم گروپ گروپ تو سینه م میکوبید و از هیجان زیاد لبهام می لرزید . ولی حالا فقط یک جفت گوش بودم . دقیقا مثل مرده ای بی حس و حرکت . دستهام یخ زدن . پاهام توان رفتن و موندن نداشت . 

سر سفره ی عقد لبهام دقیقا به هم دوخته شده بود . یادمه یکی تووی گوشم نجوا کرد " وقتشه بله رو بگی . زیر لفظی رو به دستت دادن . بگو . دیر شد " به جعبه ای که روی چادرم رها شده بود نگاه کردم . به دستی که مختصر فشاری به دستهای یخ زدم وارد میکرد فکر کردم . جلوم ! تو آینه هیچ تصویر دو نفره ای نبود . جنازه لب باز کرد و همگی از شادی بله ای که از تهه گلو به سختی صعود کرده و به لبها رسیده بود کف زدند . فشار دست بیشتر و بیشتر شد ... 

میگفت :

یادمه اولین سفر دو نفره ای که قرار بود بریم زمستون بود ... برف می بارید . 

میگفت : 

دستهام هنوز سرد و یخ زده بود . 

میگفت : 

بوسه هاش حسی در من ایجاد نمی کرد . جنازه هنوز یک مرده ی بی جون بود .

میگفت :

منتظر حرکت ماشین بودیم که خبر دادن بدلیل بروز کولاک ، حرکت امکان پذیر نیست . دستهام از سرمای زیاد درد میکرد . دستهامُ زدم زیر بغلم و یه گوشه ای ایستادم . به حرکت مسافرینی که آشفته این سمت و اون سمت می رفتن نگاه می کردم . از بین همهمه ی آدمها صدای آشنایی شنیدم . سرمُ چرخوندم . " او " رو دیدم . کمی دورتر از من ایستاده بود و با شخصی حرف میزدم ولی چشماش منو می پایید . لرزیدم . لرزیدم و سرما از انگشتهای نحیف و یخ زدم به سمت همه ی وجودم رخنه کرد . دقیقا مثل یک مرده که روح از تنش جدا می شد . پناه بردم به آغوش مردی که کنارم ایستاده بود و دستهاش التماس منُ میکرد . محکم در آغوشم گرفت . وقتی لرزش خفیف همه ی وجودم رو حس کرد ، دیدم که ترسید . پالتوی خودشُ درآورد و روی شونه هام انداخت . بازوی مردونه ش رو هائل شونه های ظریف زنونه م کرد ... به سینه ش چسبیدم . کم کم از احساس گرمی و امنیت وجودم آروم گرفت .  هرم نفسهاش به صورتم می خورد ... نفس می کشیدم . دستهامُ توی دستهاش گرفت و به سمت لبهاش برد . چشمامُ بستم و فقط خواستم حس اون لحظه ها رو ببلعم . هااای عیقی به دستهام روونه کرد . طلسم شکست . از کابوس و وحشت رها شدم . گرم شدم . مرده ای بودم که زنده شدم ... 

عشق مرا بلعید ... 

  • ۳ نظر
  • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۴
  • ** آوا **
۲۲
مرداد
۹۵
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۸
  • ** آوا **
۰۲
مرداد
۹۵

گاهی حتی استنشاق یک بوی خوش ، ذهن آدم رو پرت میکنه به سالهای دور و خاطره ای که در پستوی ذهن ، سالیان سال از چشم همه دور نگه داشتی تا کسی رو در خوشی اون خاطره شریک نکنی ... کی باور میکنه آوا با عطر ماسک موی Bio'l بی تاب و سرگشته میشه؟؟؟ 

این روزها از سر دلتنگی بدجوری مشغول خاطره بازی ام...

* یه سری شرایط رو هر چه تلاش کنی نمیشه تغییر داد .این چند وقت ، نه یک نفر ، نه دو نفر .... بلکه چندین نفر باعث شدن تا بعده چندین سال حضور در دنیای مجازی پی به اشتباه خودم ببرم. اشتباه اولم وارد کردن افراد واقعی زندگیم به صفحه ی مجازیم بود و اشتباه دومم باور به این موضوع که دوستی های " مجازی" رو میشه به حد و شکل "حقیقی" درآورد ... چند نفری از دوستان رو به هیچ عنوان نمیتونم نادیده بگیرم . دقیقا خودشون میدونن کیا هستن . همونهاییکه دو طرفه به پای هم احساس خرج کردیم. ولی حالا من در نقطه ای ایستادم که یک سری از رفتارها، حرفها و برخوردها بهم هشدار داد که حدود مجازی و واقعی رو باید رعایت کرد. برداشتن خط قرمزها باعث ناامیدی از باورهای خودم شد. شاید باورهای نابجایی داشتم ولی هر چه بود باورم بود ....

ناراحتی و دلگیر بودنم رو نمیتونم کتمان کنم. تعداد این اتفاقات به تعداد انگشتان دستم نمیرسه ولی ولی ولی تک تک سلولهای مغزم رو به چالش کشیدن. بطوری که اقرار میکنم "من دیگه هرگز نمی تونم اون آوای همیشگی باشم " ...

  • ۳ نظر
  • شنبه ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۱
  • ** آوا **
۳۱
تیر
۹۵

خیال را عاشقم وقتی مرا به تو می رساند ... 

* اسراف میکنم ، در دوست داشتنت ...

خدا اسراف کنندگان عاشق را دوست دارد ...:-) 

  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۵:۵۹
  • ** آوا **
۱۹
خرداد
۹۵

به دستام نگاه میکرد . با کنجکاوی پرسید " براق کننده ی ناخن زدی ؟" 

لبخندی زدم و در جوابش سرمُ به نشونه ی تائید تکون دادم . با حسرت آهی کشید و گفت " من خیلی دوست دارم ناخن هامُ لاک بزنم ولی نمی تونم " . گفتم این که مشکلی نیست ! وقتایی که خونه هستی و مدرسه نمیری می تونی لاک بزنی . صورتشُ ازم برگردوند و گفت تمام ِ عمرم لاک نزدم . با کنجکاوی نگاهش کردم و ادامه داد " از وقتی که عمو [یکی از دوستان پدرش که عمو صداش میکرده] منُ برد گوشه ی حیاط و بهم قول یه لاک قرمز خوشگلُ داد در ازاش بهم دست درازی کرد ، از همون وقت از لاک بدم اومد ، هرچند اون سر قولش بود و فردای همون روز لاکُ برام آورد ولی من دیگه عمو صداش نکردم " ... 

اینها دردهای جامعه ی ما هستن . نجاست و کثافتی که لکه ش با هیچ شوینده و پاک کننده و گندزدایی پاک نمیشه . روح ِ لطیف ِ بچه های معصوممون برای همیشه تیره میشه . حتی با هزاران مشاوره و همدردی هم اون اعتمادی که سلب شده عمرا دیگه برنمیگرده ... 

  • ۸ نظر
  • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۱
  • ** آوا **
۱۸
خرداد
۹۵
* شـب در محفل عُشاق ، دلی پر درد بود

زان میانه، قدحی پر ز شراب و شرب بود 

دل پر درد بیاویخت قدح  ِپر شرب را 

جام را یکسره نوشید که نوشین لب بود 

درد را یکسره تسکین به مستی بنمود

چو پگاهش برسید باز دلش ، پر درد بود .... 


*آوا
یاده حس و حال اون شبی افتادم که این سه بیت رو نوشتم....
  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۰۹
  • ** آوا **
۱۸
ارديبهشت
۹۵

گر گها جام شب را می شکستند و تو می ترسیدی ... 

اینک انتظار ، فرسایش ِ زندگی ست . باران فرو خواهد ریخت . باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگوئی ....

زمین ها  گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید ... 

+ نویسنده : نادر ابراهیمی 

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۳
  • ** آوا **
۱۳
ارديبهشت
۹۵

* این مدت دائم با خودم فکر میکردم چرا نمی تونم مثل سابق بنویسم ؟! نه اینکه حالا مثلا بگم ادعا دارم به نویسندگی . نه ! همون روزمرگی هایی که برای نوشتنشون مشتاق بودم ... حالا دیگه اون اشتیاق در من مُرده . درست ِ کارم سخته و زمانم مثل سابق آزاد نیست ولی خودم به خوبی می دونم وبلاگ نویسی برام چقدر با ارزش بوده و هیچ چیزی جلودار نوشتنم نمی شد . بخش اعظم اون حس خوشایند رو زمانی از دست دادم که بی اعتمادی در من شکل گرفت . از افراد حقیقی گرفته تا مجازی . و باز بخش مهم دیگه ی این رخوت و سستی در نوشتن دقیقا مربوط میشه به ، به فنا رفتن تمام پستهای رمز دارم که به لطف بلاگفا برای همیشه از بین رفتن . نقل و انتقالم به بیان . محدودیت هایی که در بیان هست و اینکه می دونم در نهایت روزی سهم پستهای من در این وبلاگ به انتها میرسه و اونوقت باید برای نوشتن بهای مادی پرداخت کنم . مثل همین حالا که واسه مواردی مجبور به پرداخت مبلغی شدم . با اینکه بیان انتخاب خودم بود ولی باز نتونست منُ اونطور که باید راضی نگه داره . البته ناراضیتی شخصی ازش ندارم . هر چی هست گلایه و شکایت همه ی کارابرانش ِ که تماما مربوط به اون محدودیت های مادیش میشه و لاغیر . وگرنه جورای دیگه شدیدا" تاییدش میکنم . ناگفته نمونه وقتی این دو دلیل ( از دیدگاه من بزرگ ) رو کنار هم میذارم می بینم سومین دلیل این رخوت چیزی نیست جز نبود دوستانی که قبلترها بودنشون ملموس تر بود . البته از بین اونها تعدادی همه جوره رفیق باقی موندن و من هر لحظه شرمنده تر از قبل به محبتشون نگاه میکنم و حتی گاهی با خودم میگم " آوا ! انقدر که اونها بهت محبت دارند و رفیق موندن ، تو براشون رفیق بودی ؟ " ولی خدایی اون بالاست که از هر کسی به قلب و دل و روح آدمها آگاه تره و اون به خوبی می دونه که نبودنهای من همه واسه شرایط بوجود اومده توی زندگیمه ! وگرنه وقت آزاد کمی ندارم . ولی چیزی به اسم دل و دماغ باید باشه که اون نیست . در کل اینطور بگم که دماغم چاق نیست ... 

یه حس دلتنگی خفه کننده همراه همیشگی ِمنه . چیزی که بارها بیانش کردم و هر بار بودند افرادی که از این جمله م ناخوشنود شدن و تصمیم گرفتم دیگه حتی از دلتنگیم ننویسم . حتی یه وقتایی تصمیم گرفتم بیام و امکان درج نظرُ غیر فعال کنم تا هم کار همراهان رو آسون کرده باشم و هم خودمُ از انتظار بودن کسانی که کم هستن و یا حتی نیستن آزاد کنم ولی نتونستم . نه اینکه انجام این کار سخت باشه . نه ! اتفاقا خیلی آسون ِ ولی خب دلم نیومد . چون می دونم تعداد معدود و بسیار معدودی از دوستانم هستن که براشون مهم هستم و نمی خوام به هیچ قیمتی دل اونها رو برنجونم و اسباب نگرانیشون رو فراهم کنم . باری بهر جهت امشب تصمیم گرفتم کمی درد دل کنم . لطفا اگه قمه و دشنه ای به نیت ضربه زدن بیرون کشیدین غلاف کنین . باور کنین تاب و تحمل حرف و سخن شنیدن رو ندارم . 

گاهی اوقات آدم بین ده ها و بلکه صدها انسان زندگی میکنی و در رفت و آمده ولی دلش خوش ِ بودن یکی ِ که باید باشه ، اما نیست . دلخوش بودن به حضور کسی که نیست ، چیزی نیست که به این راحتی قابل درک باشه . نه ؟ پس من اگه می نویسم دلتنگم ، می نویسم دلگیرم ، می نویسم غروبهای این شهر برام خفقان آوره نیاید بگید تو قوی هستی ، تو می تونی . آره من به خوبی می دونم که قوی هستم . به خوبی می دونم که میتونم چون حداقل به خودم ثابت کردم که می تونم . چون تونستم . چون روزی که قدم در راه انتخاب این برهه از زندگیم گذاشتم به خوبی می دونستم که بزرگنرین و سخت ترین خان ِ زندگیم همین حس دلتنگی برای عزیزانم ِ . با دونستن قدم در چنین مسیری گذاشتم ولی این دونستن دلیل بر این نمی شه حالا نگم این خان حال دلمُ بهم میزنه ............... باقی سکوت اجباری ........ 

** امروز با حوصله تمام درایو عکسهامُ دسته بندی کردم . یعنی اگه الان یکی بیاد و بهم بگه فلان عکس کجاست دستشُ میگیرم و صاف می برمش سراغِ همون عکس . این نظمُ خیلی دوست دارم . خیلی وقته دنبال این بودم که فایلهام رو مرتب کنم . یه مرضی دارم که نمی دونم وسواس ِ یا هر چیزه دیگه ای . اگه تعداد آیکون های دسکتاپم از یک ستون تجاوز کُنه باید باید دومین ستونُ کامل کنم . ناقص باشه انگار میخواد بخوردم :)))) یاده طنز دکتر افشار در ساختمون پزشکان افتادم . همسر دکتر افشار " نازنین " از بیماری رنج می برد که حاصل اون بیماری گیر دادن به شرایط ناهمگون بود . مثلا وقتی یه سمت میز وسیله ای بود باید اون سمت دیگه ی میز هم تقارن و تعادل برقرار میکرد :) حالا شده کار من . و جالب تر اینکه الان سومین ستون آیکونهای دسکتاپم نیمه رها شده . دنبال حذف کردن آیکونهای اضافه م ولی هر چی نگاه میکنم می بینم نمی دونم کدوم یکی رو باید حذف کنم :( ملت درگیری های ذهنی دارن اونوقت درگیریهای ذهنی من چیاست :)))) البته در مورد بند دوم عرض کردم . 

*** داشت یادم می رفت . علت اصلی که تصویر بالا رو ثبت کردم ( اطلاعیه ی بیان ) این ِ که بگم ، ظاهرا اینبار بلا از بیخ ِ گوش ِ آرشیو شش ساله ی وبلاگم گذشته . خدا بخیر کنه ... اینبار اگه بخواد اتفاقی بیفته کلا دور وبلاگ نویسی ُ احتمالا خط میکشم :( نه اینکه دلم اینُ بخواد . نه ! همی حالا ذوقم ریز سو سوءی میکنه . اون یه نقطه ی باقیمونده از ذوقم نخشکه صلوات :)))) 

  • ۶ نظر
  • دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۴:۱۶
  • ** آوا **
۲۳
فروردين
۹۵

* میگفت سالهای دور وقتی برای شنا به دل دریا زدیم ، همان سالها که خواهرم در آب شوخی های خرکی میکرد . مثلا یکهویی زیر آبی می رفت و حمله وار میامد و زیر  پاهایمان را خالی میکرد و ما بچه ها درون آب معلق میشدیم و زمین و هوا را گم میکردیم . ما بین همین شوخی های خرکی ِ خواهرم من تعادلم را به کل از دست دادم و طوری در آب فرو رفتم که پشتم با سنگهای کف دریا تماس پیدا کرد . آن پایین قلپ قلپ آب می خوردم و حبابهای بزرگی از دهان و بینی ام خارج میشد . هر چه دست و پا میزدم و به اطراف چنگ می انداختم راه به جایی نداشت . فریادهایم شنیده نمی شد ... با چشمان کاملا باز و گشاده با وحشت با مرگ جدال میکردم . ناگهان سه جفت پای کشیده و مایو پوشیده به سمتم آمدند . مابین جدال با مرگ و زندگی خوشحال شدم که لابد آمده اند تا مرا نجات دهند ، دو نفرشان بدون توجه از کنارم عبور کردند و سومی دستم را لگد کرد . از فشار بین پای آن زن و سنگهای کف دریا درد شدیدی به جانم افتاد . کم کم از تقلا افتادم و این بار معجزه آسا درون آب معلق شدم و به سمت بالای آب هدایت شدم و کمی بعد نفسهای عمیق را به درون شُش هام می فرستادم ... خدا درست زمانی که من تسلیم شده بودم به شکل معجزه آسایی مرا از مرگ نجات داد ... هنوز طعم تلخی و شوری آب دریا ، بوی نامطبوعش حالم را بد میکند و مرا بیاد آن عصر شوم تابستان می اندازد . یاد شوخی های خرکی خواهرم . یاد آن پاهای کشیده که نفهمید چه چیز را زیر پایش لگد کرد ... 

** میگفت یک بار دیگر هم مُرده بودم . همان روزی که " اویم" به من گفت " اگر فلانی به عشقم پاسخ ِ مثبت دهد تُرا برای همیشه فراموش میکنم ". مدتی بعد برگشت و گفت برای من بمان. گویا پاسخ دلخواهش را دریافت نکرده بود ... " میگفت آن روز که فهمیدم من یک معشوقه ی یدکی هستم نیز مُرده بودم ... "

+ مهم نیست این داستان از زبان چه کسی بیان شده ، مهم این است که همه ی ما بارها و بارها می میریم ... و از آن پس مُرده زندگی می کنیم ...

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۰
  • ** آوا **
۲۲
فروردين
۹۵

* من تُرا درون ِ تنهایی ام کشیده ام ... 

هر چند ، هرگز نقاش ِ حرفه ای نبوده ام ... 

  • ۳ نظر
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۸
  • ** آوا **
۱۸
فروردين
۹۵

* گـاهی اوقات توو زندگیامون اجبارهایی هست که آدم ناخواسته بهشون تن میده . اجبارهایی که چه بسا برای همه ی عمر رنگ و بوی زندگیُ عوض کنه و چه بسا به گند بکشونه  ... اونوقتاست که آدم حتی نگاهش بغض داره ... پر از سئوالهایی که هرگز به جواب نمی رسه ... دلی که حتی در حال ترکیدنم باشه نایی نداره ، برای به صدا در اومدن  ... چون بر این باوری که هیچ کس حتی صدای قلبتُ نمی شنوه ... 

خلاصه که من می ترسم از این طرز نگاه ، از این بی صدا شدن و بی صدا مردن ...

امیدوارم که هیچ وقت در شرایط مشابه قرار نگیریم . 

  • ۱۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۱
  • ** آوا **
۰۵
اسفند
۹۴

 

بیاد داری که مرا بهمراه نسیم شبانگاهی عاشق کردی ؟!

همان شب که ستاره ها از چشمک زدن ایستادند و ماه نقاب حریر بر رُخ کشید تا تنهاترین شاهد آسمانی نیز چشم بر ضیافت عاشقانه ی ما ببندد ؟!

بیاد داری ؟!

روزی که طعم شاتوت ، شیرینی عشقمان را دو چندان کرد و دیگر آن طعم در میانه ی هیچ بازاری عرضه نگشت ؟!

بیاد داری ؟!

بر امواج گیسوان زراندود گندم زار دیوانه وار میدویدیم و هیچگاه نیاندیشیدیم که نسیم می ایستد ، گندم زار خالی از هیچ می شود ...

و این ماییم که عاشق بودیم و ندانستیم که زمان به تاخت می رود ، عمر می گذرد و تنها ماییم که می مانیم ... !!! 

دل ِ من همچون کویری بی غل و غش عاشق گشت ، عاشق تویی که دل را به تپیدن و روح و روان را به وجد می آوری ...

اکنون که خوب می نگرم می بینم " عشق تنها (!) نام کوچکی از توست " تویی که برایم مانده ای ...

* آوا 

روز عشق گرامی باد ... 

با تشکر از دوستان در رادیو بلاگی ها 

  • ۶ نظر
  • چهارشنبه ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۶
  • ** آوا **
۱۳
دی
۹۴


گاه که دلم میگیرد 

به غروب پنجره ی اتاق خاطراتم خیره می شوم 

گاه که دلتنگ می شوم 

به نظاره ی عمق خود می روم 

آنگاه که تنهایی مرا فتح میکند 

تنها ، به خودم سفر می کنم 

کاش می دانستم دلیل این همه بی قراری و دلتنگی چیست 

شاید تو بدانی ... 

فقط شاید !!! 

* متن : کپی ... 

.

.

.

* از بعضی دردها نمی شه صحبت کرد . چون بیانش نه تنها چیزی از حجم درد کم نمیکنه ، چه بسا نمکی میشه بر روی زخم و نیشتر ِ درد ... !!! 

بیا و مرهم دردی شو که به خوبی میدونی تنها درمونشی ... 


  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۱۳ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۰
  • ** آوا **
۰۷
آبان
۹۴

* خودمو محکم به آعوش کشیدم و سعی در آروم کردن دردهام دارم ... امشب برای من شب پر دردیه ... خدایا زودتر تمومش کن

  • ۱۱ نظر
  • پنجشنبه ۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۲:۲۳
  • ** آوا **
۱۹
مهر
۹۴


بیا و نوبرانه ی پاییز من باش .... 

.

.

.

.

.

  • ۸ نظر
  • يكشنبه ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۲
  • ** آوا **
۲۲
اسفند
۹۳


 

" بــــزن آتش به عود استخوانم             که بوی عشق برخیزد ز جانم "

.

.

سلام به همه ی دوستان عزیز ، علی الخصوص نوریه جون و آقا جواد که قرار بر این ِ برای اولین بار سرافرازمون کنن و به اینجا تشریف بیارن  خیلی خوش اومدین . 

 ظاهرا نوبتی هم باشه ، نوبت ِ میزبانی ِ من ِ ! 

قرار شد آقا یزدان یه بیت شعر ِ با وزن و قافیه در نظر بگیرن و الباقی دوستان بر اساس همون وزن پیش برن . دوستان همیشگی ِ من هم ، در صورت تمایل می تونن شرکت کنن  

بیت انتخابی مدیر همون شعری هست که اول همین پست درج شده . 

توجه : به دستور مدیر [آقا یزدان] تعداد ابیات هر شرکت کننده باید حداقل ده بیت باشه 

.

.

.

+ بعدا نوشت آوا : 

به نظر میرسه که تمامی دوستان ابیات خودشونُ درج کردن . با اینکه روز پر مشغله ای داشتم ولی از لحظاتی که اینجا بودم واقعا لذت بردم . امیدوارم که به دوستان خوش گذشته باشه ... 

آقا یزدان از شمام بابت همه چیز ممنونم  

بعنوان میزبان ، آخرین نفر طنز خودمُ ثبت کردم . 

+  دوستان نیازه بگم که نمیتونم برای هیچ کسی نظر درج کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۴۰
  • ** آوا **
۲۱
اسفند
۹۳


* چـند روز قبل به پیشنهاد آقا یزدان [کلیک] قرار شد هر کدوم از مخاطبینشون که تمایل داشتن بیتی رو از شاعران دیگه یا خودشون ارائه بدن و  دوستان با توجه به ذوقشون به دلخواه بینی رو انتخاب کنن و ادامه ش بدن . البته قرار به شعر طنز بود ... حالا جالبش این بود که بیتی که من درخواست داده بودم ، شادی جون آنچنان ادامه ش داد که خداییش دهنم وا موند :) و بکل از ادامه دادن اون بیت صرف نظر کردم . بماند که وقتی شعرشونُ می خوندم هِر هِر میخندیدم و مغزم دیگه یاری نمیداد که هم وزن اون بداهه ای بسرایم [الکی مثلا من شاعرم :دی] :))) 

میزبان این هفته نوریه جون بودن که جا داره اینجا ازشون تشکر کنم . در صورت تمایل برای خوندن اشعار باقی دوستان میتونین به کامنتدونی این پست از وبلاگ نوریه ی عزیز مراجعه کنید.[کلیک]  .

+ و اما ابیاتی که مثلا من سُراییدم . برید ادامه ی مطلب :)))) 



  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۴۳
  • ** آوا **
۰۷
دی
۹۳


 

همه چیز به شما بستگی دارد
فردا ، روز تازه ای است که در آن اشتباهی وجود ندارد . . .


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۵۵
  • ** آوا **