MeLoDiC

عکس :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

۱۸ مطلب با موضوع «عکس» ثبت شده است

۰۶
خرداد
۹۶

* انقدر این روزها دوستان از دوران خوابگاه و دانشگاه می نویسن که دلم هوای اون دوران رو کرد . امروز کلی تو آرشیو عکسهای دوران دانشگاه سیر و سیاحت کردم . این دو سه تا دونه عکس رو هم انتخابی اینجا گذاشتم برای شما :) 

تشریف ببرید ادامه ی مطلب 

  • ۸ نظر
  • شنبه ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۴
  • ** آوا **
۳۱
فروردين
۹۶

از عکسهای ارسالی دوستان رونمایی شد . هر چند جز دو سه نفر کس دیگه ای هم نیومد اینجا در مورد عکسهام نظر بده ولی خب مهم نیست. همون دو سه نفری که قبلا بودن خطاب به همونا میگم برید به وبلاگ دکتر میم و از دیدن اون همه تصویر زیبا که هر کدوم نشون از ذوق و زیبایی نگاهه عکاس داره لذت ببرید. من به چند تا از عکسها پنج امتیاز رو دادم چون واقعا زیبا بودن. هر چند من علم عکاسی رو ندارم ولی اون چیزی که به دلم چسبید کل امتیاز رو گرفت. با تشکر از دکتر میم عزیز 

میتونید به وبلاگشون برید و در صورت تمایل به عکسها هم امتیاز بدن . 

آدرس وبلاگشون تو پست قبلی درج شده 

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۱
  • ** آوا **
۳۰
فروردين
۹۶

دریافت لینک عکس

موضوع عکس بالا : درخشیدن در میان جمع

دریافت لینک عکس

موضوع عکس بالا : بهار و شکفتن . 

دکتر میم تو وبلاگشون مسابقه ای ترتیب دادن . اینجا [کلیک]

تصمیم گرفتم با دو تا تصویر بالا شانسم رو در این مسابقه امتحان کنم و بالطبع نیازمند آرای دوستان هستم :) خلاصه اینکه خوشحال میشم در صورت مورد پسند بودن تصاویر از منظر چشمان زیبای شما رای مثبت نصیبم شه . 

البته هنوز مسابقه عملا شروع نشده و در حال حاضر دوستان در حال ارسال تصاویر خودشون هستن . اگر شما هم تمایل به شرکت در این مسابقه دارید میتونید به پیج مورد نظر رفته تا با چگونگی شرکت در مسابقه آشنا شید . تاریخ نهایی مسابقه حضورتون اعلان خواهد شد .  

  • ۹ نظر
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۸
  • ** آوا **
۲۰
فروردين
۹۶

دریاچه و قو ... 

باقی تصاویر در ادامه ی مطلب ...

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۱
  • ** آوا **
۰۹
شهریور
۹۵

* پنجشنبه 4 شهریورماه 1395: 

حرکت به سمت اصفهان . به اتفاق خونواده + مامان حاجی و باباحاجی :) 

* جمعه 5 شهریور ماه 1395:

از صبح تا غروب به اصفهان گردی گذشت . البته از اونجا که مامان حاجی کمی اذیت میشد نشد جاهای زیادی بریم ولی همونم عالی بود . 

از اونجا که چندایی عکس توی پست ثبت شده ادامه ی پست در ادامه ی مطلب :) 

  • ۸ نظر
  • سه شنبه ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۹
  • ** آوا **
۰۷
بهمن
۹۴


* این چند روز بسرعت برق در حال ِ گذر ِ ! چند وقت پیش پیامی به دستم رسیده بود با این مضمون که هر روز جلوی آینه بایستید و با خودتون بگین " امروز آخرین روز ِ زندگیتون ِ ! " و بعد به کاری که میخواین در اون روز انجام بدین فکر کنین . اونوقت ببینین با توجه به اینکه میدونین وقت زیادی برای زندگی ندارین آیا اون کارُ انجام میدین یا اینکه بی خیالش میشین ؟! اگه از انجامش منصرف شدین بدونین انقدری مهم نبوده که براش وقت بذارین پس برید سراغ کار بعدی ... !!! منم این روزها هر روزمُ جلوی آینه با همین جمله شروع میکنم ولی متاسفانه چیزی که حتی در آخرین ثانیه های زندگیم هم مشتاقانه دنبال براورده کردنش هستم با تمام اهمیتی که داره برام دور از دسترس ِ ! بیشتر از این نمیتونم قضیه رو باز کنم . بگذریم ! 

** امشب تو وبلاگ بانوچه یه پست دیدم و خوندم که خیلی باورش داشتم . من با تمام ِ باور و احساسم دل بستم . و این برگ ِ برنده ی من توی زندگیم ِ ! لینک پست رو براتون گذاشتم [کلیک] که اگه دوست داشتین یه نگاهی بهش بندازین . به نظرم بد نیست آدم با خودش ُ احساسش روراست باشه . نه ؟؟؟ 

خب بریم ادامه ی مطلب . هر چند تصاویر زیاد متنوع نیست ولی خب باز خواستم اینارو با شماها شر کنم . 

  • ۵ نظر
  • چهارشنبه ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۷
  • ** آوا **
۱۹
آبان
۹۴


* غـروبی تصمیم گرفتم برای جذب اکسیژن پاک ، برم هوا خوری . بعد از حدود یکساعت ورجه و ورجه صدای رعد و برقهای شدید لذت وافری نصیبم کرد و کمی بعد قطرات بارون . دو دل بودم که همچنان زیر نم نم بارون به حرکات کالری سوزم ادامه بدم یا نه (!) که کم کم شدت بارش بیشتر و بیشتر شد و در نهایت تصمیم گرفتم برگردم خونه ... به محض ورودم به داخل کوچه تگرگ شدیدی شروع به باریدن کرد و من دقیقا نه راه پیش داشتم و نه راه پس .... ضربات پی در پی ذرات یخی ِ تگرگ روی دستام ، صورتم و کتفهام ... حتی نمی تونستم راهمُ ببینم . دستامُ سایبون عینکم کردم ولی خب ضربات بقدری دردناک بود که هیچ جور نمی تونستم تحمل کنم . وسط کوچه که رسیدم دیگه تحملم تموم شد . به خونه ی یکی از همسایه ها پناه بردم ولی برای به صدا در آوردن زنگشون تردید داشتم . شالمُ روی صورتم کشیدم و در حالیکه دستامُ زیر بغلم برده بودم دوون دوون راه خونه رو پیش گرفتم . مسیر کوتاهی که به شدت کش اومده بود و تموم نمی شد . زنگ خونه رو زدم و به محض باز شدن درب پریدم کنار دیوار حیاط. حتی بهم فرصت بستن درُ نمیداد . مجدد همت کردم و درب حیاطُ بستم و در حالیکه تمام بدنم از شدت سوزش ضربات گُر گرفته بود و آب از سر و صورت و لباسم میچکید در مقابل چشمهای حیرت زده ی مامان حاجی وارد خونه شدم و جلوی بخاری لباسهامُ در اوردم ... قرمزی بدنم بی نهایت زیاد بود . قرمزی ها کم کم تبدیل به کهیر شد و شدیدا دردناک ... تا به اون لحظه همچین چیزیُ ندیده بودم . لباسمُ عوض کردم ... دو تا دستام و کتفهام تماما کهیر شده بود . شکر خدا به موقع به داد ِ صورتم رسیده بودم وگرنه وضع صورتمم بهتر از دستام نبود . الان که فکر میکنم میگم خدارووووو شکر که دونه های تگرگ مثل دفعه ی قبل اندازه ی حبه های قند نبود و گرنه وضعم خیلی بدتر از این بود ... 

بعد از این ماجرا ، نوشیدنی گرررررم واقعا دلچسبه !!! نه ؟؟؟ 

خودمُ به نوشیدن شیر نسکافه ی گرم دعوت کردم و حمیده جون هم شیر سنجد :)

بابا حاجی و مامان حاجی هم بصرف نوشیدن چای ِ آوا دم :) ، عجب اصطلاحی :))))) 

عکسهارو میذارم ادامه ی مطلب ... 

  • ۱۰ نظر
  • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۴۸
  • ** آوا **
۰۸
مهر
۹۴

* امروز صبح ساعت 06:30 با عطر سبزی ِ تازه از خواب بیدار شدم . دیدم پدر و مادر محمد در حال پاک کردن سبزی هستن :) سه نفری نشستیم به پاک کردن ... دلم یهویی رفت پیش ِ مامانم . بمیرم براش ! حالا که اونجا نیستم چقدر برای همچین بساطهایی دست تنهاست ... بعده خیس کردن سبزی ها و نوش جان کردن صبحونه ، شستمشون .

الانم که در حال تایپ هستم عطر سبزی حرارت دیده توی خونه پیچیده :) حالا خواهر شوهر کوچیکه که بیاد غُر میزنه که ای داد تموم لباسهام بوی قرمه سبزی گرفته :))))))) بعدشم باید تموم خونه رو با اسپری سرکه بپاشه :)) .

** [ دلم برای مامانم خیلی خیلی تنگ شده :( بـه لطف برنامه ی ایمو هر از گاهی همدیگه رو می بینیم . ولی دلم میخواد کنارم بود و کمی گرمای وجودشُ به واقع احساس میکردم ... مامان مظلوم و مهربونم . 

*** امشب محمد و یاس حاجی خوران دعوتن . خدا صبر بده به خونواده هایی که حاجیاشون از سفر بیت الله که برنگشتن هیچ !!! حتی برای تحویل گرفتن پیکرهای بی جونشون چشم انتظار سیاست بازیهای کثبف شدن ... خدا تمامی عاملینُ لعنت کنه ...

**** اینم یه روز زیبا و دلچسب و ایضا" پاک :) در کنار عزیزان دوست داشتنی ... 

از راست به چپ ( همه رو از زبون یاس معرفی کردم ) : " عمه حمیده، خاله فرزانه ( دختر خاله ی بابایی ) ، مامانی ، عمه سعیده ، مادرجون و آجی پریسا " و در آخر اونیکه روی پاهاش نشسته خودم :))

" البته این جمع خانوما بود و آقایون هم در حال تماشای آب نمای موزیکال بودن " 

مکان " بازار ایرانی - سنتی اندیشه " 

 زمان "شهریورماه  1394 " 

  • ۶ نظر
  • چهارشنبه ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۲
  • ** آوا **
۲۵
خرداد
۹۴

* ششم خرداد برای طب کار رفتم ولیعصر . کارم خیلی زودتر از تصورم تموم شد . بماند که اونروز به این نتیجه رسیدم یکی از سخت ترین تست ها تست اسپیرومتری ِ :))))))))))) چشام داشتن بیرون می پریدن از بس برای بازدم عمیق و طولانی تلاش کردم خخخخـ

بعد از پایان تست ها دقیقا چهار ساعت وقت داشتم تا برگردم بیمارستان برای شیفت عصر خودمُ آماده کنم . این چنین شد که رفتیم تو کار خیابون گردنی و الباقی ماجرا ... 

حدودی یک ساعت و نیم تو پارک سرسبز و زیبایی نشستم و از سرسبزیش که دقیقا منُ به حال و هوای شمال ِ قشنگم برده بود لذت بردم . 

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۹
  • ** آوا **
۲۵
خرداد
۹۴


* بــیست و سوم ماه قبل یعنی اردیبهشت ماه اولین حقوقمُ دریافت کردم . و این بهترین بهونه بود تا در کنار عزیزانم یک شب شیرین و بیاد ماندنی داشته باشیم . زحمت عکسُ هم پریسا خانم گل کشیدن . 

جای دوستان خالی :************ 

مامان عزیزم ممنون که اون روزها کنارم بودی . 

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۷
  • ** آوا **
۲۱
خرداد
۹۴




* یــکی از انگیزه های روزانه ی من رسیدن به ساعت 22:00 شب  و شروع ِ برنامه ی شاد " خندوانه "ست !!!... مخصوصا " جناب خان " که یه جورایی عاشقشم :دی 

از وقتی بنا به پیشنهاد رامبد جوان شنبه ها " شنبه های خندان"  نامگذاری شده هر بار تو ایستگاه های مختلف چشمم به این بنر ساده و زیبا میفته ناخوداگاه لبخند به لبم میشینه . حال اون لحظه م هر چی باشه مهم نیست ، مهم این ِ که خندوانه تونسته خنده به لبهام بیاره . دقیقا مثل یه قاچ هندوونه ی قررررررمز و شیرین . 

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۵
  • ** آوا **
۳۰
شهریور
۹۳


 

* یادتونه عید رفته بودیم پارک گلها ؟؟؟ این بار مجدد رفتیم . بی نهایت روی زیباییش کار کردن . تلاش کردم که عکسهای تکراری نگیرم . البته قابل ذکر ِ که بدو ورود به پارک پریسا [دختر داییم] متوجه شد که دوربینش روشن مونده و شارژ دوربین تخلیه شد :) اینچنین شد که دوربینم رفت به دست پریسا و میشه گفت بیشتر این عکسها از نگاه ِ پریساست . 

من عاشق این تصویرم ... 

+ بدلیل زیاد بودن تصاویر باقی عکسها رو میذارم ادامه ی مطلب . در صورت تمایل تشریف ببرید اونور :) البته بدون رمزه ...


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۸
  • ** آوا **
۱۹
مرداد
۹۳


 

* عَکسهای این پست تماما در ادامه ی مطلب بدون رمز ثبت شده :) زود ، تند ، سریع برید به ادامه ی حرفام P:

+ ضمنا پست قبلی هم جدیدا" ثبت شده . داغ ِ داغ ِ ! 


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۵۴
  • ** آوا **
۱۷
فروردين
۹۳


* تـ و تنهایی خودم به این آهنگ قدیمی گوش میدم ... و به این بیت از شعر که میرسه .... :(  

گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید 

                     تا شاهد امید من ز رُخ پرده بگشاید ...

ادامه ی مطلب بدون رمز ... ( پرواز بادبادکها و رو نمایی از تندیسی زیبا ) 


.:: ادامه ی حرفام ::.

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۰۸
  • ** آوا **
۱۱
فروردين
۹۳


* مُسافرت ما همه ش تلخی نبوده . اینجا لحظات و روز و شبهای شاد هم برامون رقم خورد . میخوام کمی از اون لحظات بنویسم . حتی شده تیتر وار ... 

+ چهارشنبه 28 اسفند ماه 1392 : 

ساعت 00:15 از خونه ی مامان اینا برگشتیم خونه . شب چهارشنبه سوری زیبایی بود . بچه ها حسابی تو کوچه سر و صدا راه انداختن . البته با حضور بزرگترها . در نهایت هم آتش روشن کردن و بزرگترها هم از روی اتش پریدن . البته از اونجا که من از سر و صدای موجود استرس میگیرم و از دود و باروت تنگی نفس میومد سراغم ترجیح دادم که از روی بالکن شاهد اون همه هیجان باشم :)))) 

بدو ورود به منزل متوجه شدیم که از غروب آب خونه قطع شده بود ( بعلت خرابی پمپ آب ) و از شانسمون ماشین لباسشویی هم تو قسمت خشک کن از کار افتاد . حالا اینکه بدون آب اون شب چطور سر شد بماند . با چه بدبختی وسایلُ جمع کردیم . خشک کن ماشینُ دستی تنظیم کردیم . بعد هم محمد چهار طبقه رو بالا و پایین رفت تا مقداری آب برای شستشوی نهایی بیاره که وقتی از خونه میایم بیرون چیزی نشسته و کثیف نمونه . ساعت 04:00 شروع کردیم به پایین آوردن وسایل و بعد رفتیم خونه ی مامان اینا تا دست و صورتمونُ بشوریم و فلاسک چای رو از آب جوش پر کنیم :))) بله ! شب آخری همچین خفتی کشیدیم :)))))) ساعت 06:10 راهی شدیم . 

وقتی به کرج رسیدیم خوابیدیم :دی ! عصر داییم اینا ( شوهر خواهر محمد ) و بعد هم برادرش به همراه همسر و بچه شون اومدن و غروب هم دختر خاله ی محمد به همراه شوهرش و بچه هاش از اصفهان رسیدن . اون شب دور هم حسابی خوش گذشت . و قرار شد فرداشب که شب عید میشد همه بریم خونه ی داییم اینا تا اونجا دور هم باشیم و از طرفی تولد داییم بود . 

+ پنجشنبه 29 اسفند 1392: 

امشب خونه ی علی دایجون بی نهایت خوش گذشت و کیک تولد " عید شب وچه " هم همونجا تناول شد و ما برای خوابیدن همونجا موندگار شدیم . 

+ جمعه یکم  اول فروردین 1393 :

خبر فوت همکارم مثل یه شوک بود برام . تا عصر خونه ی دایجون بودیم و بعد از ظهر همگی به اتفاق رفتیم خونه ی پدر محمد . 

+ شنبه 2 فرودین 1393 : 

به اتفاق داییم اینا و بر و بچ ... و همینطور خواهر کوچیکه ی محمد رفتیم پارک اِرَم . از اونجا که هوا سرد بود الباقی موندن خونه . اونم به این علت که باقی بچه ها کوچیک بودن و احتمال سرما خوردگیشون خیلی زیاد بود . 

+ یکشنبه 3 فروردین ماه 1392 : 

برای ظهر جناب رهگذر به همراه خانواده ی عزیزشون برای ناهار مهمون علی دایجون اینا بودن و ما هم که نُخودی :دی 

برای شام هم منزل برادر محمد دعوت بودیم :) جای همگی سبز ... 

+ دوشنبه 4 فروردین ماه 1392 : 

شب به اتفاق دایجون اینا منزل آقای رهگذر دعوت شدیم و باز هم جای همگی سبز . خیلی خوش گذشت . مخصوصا با سریال پایتخت 3 که حسابی آخره شبمونُ شاد شده بود . 

+ سه شنبه 5 فروردین 1393 : 

دایجون اینا راهی شمال شدن تا چند روزه برگردن . 

+ چهارشنبه 6 فروردین ماه 1393: 

متاسفانه غروب بهمون خبر تصادف برادرشوهر دخترخاله ی محمد ُدادن که نهایتا منجر به مرگ کودک یه ساله شون شد . همون شب عموی شوهر دخترخاله به همراه زن و بچه هاش اومدن اینجا تا برن تهران گردی . ولی یکی از بدترین شبهای عمرمون بود . اون شبُ اصلا دوست ندارم یاداوری کنم . خیلی سخت گذشت . فرداش همه ی اونها به همراه محمد و پدر و مادرش راهی اصفهان شدن . 

+ پنجشنبه 7 فروردین ماه 1393: 

اصفهانی ها صبح راهی شدن . ما ( یعنی من و یاس به همراه عمه کوچیکه و عمو و زن عمو و ایلیا کوچولو ) موندیم خونه و غروب بچه ها رو بردیم بازی نو . کلی بازی کردن و شاد بودن . تنگی نفس جز جدانشدنی این روزهام بود . مخصوصا وقتی از خونه بیرون میرفتیم . اوجش هم تو بازی نو بود که فضا حسابی بسته و خفه بود . 

+ جمعه 8 فروردین ماه 1393 : 

محمد اینا از اصفهان برگشتن . و برای روز بعدش از شب برنامه ریزی کردیم که بریم پارک چمران ... 

+ شنبه 9 فروردین ماه 1393 : 

گشت و گذار در پارک چمران روح و روان ما رو تا حد زیادی شاد کرد . ( عکسهای پارک چمران در پستی جدا گذاشته میشه )

.

.

فعلا کرج موندگاریم تا بعد از سیزده بدر یعنی روز 14 فروردین راهی شمال شیم . هوا اینجا ابری و بارونی همراه با تگرگ  :) هر کدومشون به اندازه ی یه حبه قند :دی ! نمیدونم چی بشه . ولی با این جبهه ی هوای سرد فکر کنم برای برگشتن زمان زیادیُ تو جاده باشیم . دوستان سعی کردم خیلی تیتر وار بنویسم . این روزها تماما دور هم بودیم . دیگه تکراری ننوشتم که شماهارو خسته نکنیم . الانم که مشغول تایپم داییم اینا تو راه برگشتن . البته به دلیل بارندگی و برف از جاده رشت برگشتن و هنوز زمان زیادی مونده تا برسن. 

ادامه ی مطلب حاوی عکس  ِ ! البته بدون رمز ... 



  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۵۲
  • ** آوا **
۱۱
فروردين
۹۳


* عکس بالا مربوط به شهر بازی چمران ِ که به اتفاق یاس و محمد و عمه کوچیکه سوار چرخ و فلک شدیم . ارتفاع هم بی نهایت زیاد بود. 13- 14 سال قبل برای اولین بار سوار ترن شده بودم که با خودم عهد بستم دیگه هیچ وقت همچین غلطی نکنم . این همه سال بر سر عهد خودم بودم تا امسال که یاس به هر کسی التماس کرد که باهاش بشینه هیچکس قبول نکرد و در نهایت غریزه ی مادری باعث شد که عهد خودمُ بشکونم و اینچنین شد که امسال بعد از این همه سال مجدد سوار ترن شدیم ولی اینبار هم من و هم یاس با هم عهد بستیم که دیگه سوار نشیم :)))))) امیدوارم که دیگه همچین غلطی نکنیم :دی  

** بـاقی عکسهای مربوط به پارک چمرانُ میذارم تو ادامه ی مطلب . توضیحات ِ لازمه رو همونجا میذارم . 

ضمنا پست قبلی هم جدیدا ثبت شده :) 

+ ادامه ی مطلب بدون رمز می باشد . 

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۱۳
  • ** آوا **
۱۲
بهمن
۹۲



* بــ دلیل اینکه وبلاگ دیر لود میشد عکسها در ادامه ی مطلب ثبت شد. لطفا برای دیدن تصاویر به ادامه ی مطلب تشریف فرما شوید :)  

الان واقعا یک فنجان چای می چسبه هااااااااااا  نه ؟؟؟؟ :)))) 


  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۲۵
  • ** آوا **
۳۱
فروردين
۹۲

* یسنای عزیز (دختر دایی بنده ) در باب سیزده بدری که گذشت پست جالبی گذاشت ! 

لینکشُ میذارم اگه تمایل داشتین یه سر بزنین . برای دوستانی که تمایل داشتن بدونن ما سیزدهمون چطور برگزار میشه :) 

یسناجان بابت این همه ذوقی که در ثبت تصاویر داشتی ازت ممنونم ... 

اینم لینکش کلیک کنید 


  • ۰ نظر
  • شنبه ۳۱ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۳۳
  • ** آوا **