MeLoDiC

بایگانی مهر ۱۳۹۰ :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

۱۸
مهر
۹۰


دی ماه ۱۳۸۷ :

آخرین روز (تاریخ دقیقش یادم نیست ) ثبت نام دانشجویی برای اردوی مشهد مقدس ! میرم تو اتاق مسئولش و میگم اومدم برای ثبت نام . میگه همین الان زیر لیست رو بستم و میخوام بدم که اسامی رو وارد کنن تا قرعه کشی انجام شه .

زیاد التماسش نمیکنم . یقین دارم آقا باید بطلبه ! نگاهش که میکنم دست به خودکار میشه و بالای خطی که زیر اسامی نوشته اسممو وارد میکنه . یکی دیگه تو دانشکده مون هست که همنام منه ! از مسئول میخوام برای اینکه اشتباه نشه پسوند فامیلیم رو هم اضافه کنه ! همین کارو انجام میده و جلوی چشم من از جاش بلند میشه تا لیست رو تحویل بده ... در واقع اسمم آخرین اسم لیست داوطلبین اردو هست ...

میام خونه و به خونواده میگم اسم نوشتم برای اردوی مشهد دعا کنین قسمتم باشه ! ...

سه روز بعد اسامیُ زدن رو بُرد ! میرم و میبینم اسم و فامیلم نوشته شده ! با ذوق میرم تو کلاس ...

انقدر خوشحالم که سر از پا نمی شناسم . اسم چند تا دیگه از همکلاسیام هم در اومده و حسابی خوشحالم ! اون بین مبینا بهم گفت از کجا معلوم اسم تو باشه ؟! شاید اون ترم اولی باشه که همنامته ! یک آن انگاری کلاس مثل آوار رو سرم خراب شد . راست میگفت ! من پسوندمو نوشته بودم .

با یه حالت بهت و ناباوری و کمی بغض میرم اتاق آقای ا... ! میگم این اسمی که نوشتین من هستم یا اون یکی ؟؟؟ دیدم که آقا چشماشون رو کمی جمع کردن و اخم کرد و گفت نمیدونم ولی یادمه اسمی که تو لیست در اومد یه پسوندی داشت که من نتونستم بخونمش برای همین بدون پسوند نوشتمش ! گفتم پسوند "... " نبود ؟؟؟ گفت آره خودش بود . خندیدم ! گفت خدارو شکر که خودتی ...

نهم بهمن ماه ۱۳۸۷ :

امروز صبح آخرین امتحان رو دادم و برگشتم خونه تا ساک سفرم رو ببندم و برای ساعت ۲ برم خوابگاه تا راهی شیم سمت مشهد ...

همینکه میرسم خونه میبینم که با گوشیم تماس گرفتن ! تا میرم سمت گوشی میبینم تلفن خونه زنگ خورد . بر میگردم و گوشی خونه رو جواب میدم . محمده ! خبر میده که مادر دومادمون تصادف کرد و فوت شد ...

دستام شل شدن . وسط حجم زیادی از وسایل نامرتب نشستم و اشک میریزم . دلم گرفته ! هم از رفتن مادری که جوون بود و هم از سفری که چقدر دوست داشتم حتما برم ...

یه ساعتی به همون شکل نشستم و منتظر بودم که محمد بیاد تا بریم برای مراسم تشییع ! اینبار مامان زنگ زد گفت آوا وسایلت رو جمع کردی ؟ گفتم نه ! با تعجب گفت چرا ؟ گفتم به همین دلیل ...

گفت سفرت رو کنسل نکن . حتما برو و تو حرم به نیابتش دو رکعت نماز بخون و براش طلب آمرزش کن . دوباره سر پا شدم . وسایل رو جمع کردم . بعد از ناهار رفتیم وادی ! نتونستم زیاد بمونم . وقتی متوفی رو بردن غسالخونه تا بشورن و غسل بدن من از همشون عذرخواهی کردم و روانه ی خوابگاه شدم ...

ساعت ۶ غروب اتوبوس حرکت کرد .

گنبد طلا ...

ذکر الله ...

بی تابی من و اونای دیگه !!!

حسرتی که وقتی از جلوی گنبد بارگاهش رد میشدیم تو چشمام موج میزد که چطور ازش دور میشدم وقتی قرار شد اول بریم تو هتل اسکان پیدا کنیم و بعد برگردیم حرم ...

سبقتهایی که واسه جا نموندن تو هتل از بقیه میگرفتم ...

عطش بی پایان موندن تو حرم ...

اشک های دوست سنی من که میگفت بار اول واسه سیاحت اومدم مشهد و اینبار به عشق امام رضا (ع) ...

اذن دخول ...

اشکهای من !!!

بدو ورود صاف صاف چشم انداختم به ضریحش !

جمعیت موج میزد ... ایام شهادت حضرت رقیه (س) بود ...

دست راستم رو گذاشتم سمت چپ سینه م سلام دادم . از همون دور اشک ریختم و زیارتش رو خوندم ...

خیلی آروم راه زیر زمین حرم رو گرفتم و رفتم یه گوشه ایستادم . سفارش خیلی ها بهم شده بود . اولیش داییم ! دایجون بزرگم که هیچ وقت یادم نمیره تو سجده هام براش به هق هق افتادم ! برای مادرم . پدرم . خواهرام و برادرم . اقوامم ... برای دوستان و هر کی که یادم بود ...

تا ۱۱ شب حرم بودم .

سه شب تو مشهد بودیم و تا جاییکه میشد وقتمو تو حرم آقا گذروندم .

آخرین شبی که قرار بود تو مشهد باشیم وقتی ساعت ۱۱ از حرم اومدیم بیرون گفتن که برای نماز صبح هر کی دوست داره بیاد لابی تا بریم حرم ... شب حالم خیلی بد بود . لرز کرده بودم و قلبم درد داشت . حالت تهوع شدیدی داشتم و همش حس میکردم طلوع خورشید فردا رو نمی بینم . به دوستام گفتم اگه خوابیدم سحر بیدارم نکنین . بذارین بخوابم تا خود صبح !

اتاقمون ۵ نفره بود . قرار بود همه برن جز من ... ولی ساعت ۳ ( از اتاقمون ) تنها من بودم که غسل شهادت و زیارتُ انجام دادم و رفتم پایین منتظر بودم تا بقیه بیان و بریم حرم ... تنها شدیم ۵ نفر ! یه آژانس گرفتن و مارو رونه ی حرم کردن .

باز زیر زمین حرم ! تا اذان صبح خیلی مونده بود ... فضا خلوت ! دلم پر از درد ... درد رفتن !

صورتمو چسبوندم به ضریح ! زیارت نامه تو دستم ... خوندم . کنار ضریح نمازشو خوندم . برای هر کی که تو ذهنم اومد دعا کردم . کسی رو از قلم ننداختم . چشمهامو بستم و تک تک چهره ها اومد تو نظرم ! حضور تک تکشون رو حس میکردم ...

کم کم شلوغ شد .

اذان صبح !

سنگهای مرمر کف زمین که به شدت سرد بودن . همه ازشون فرار میکردن و به فرشهای گرم و نرم پناه میبردن . تب داشتم ...

روحانی کمی سخنرانی کرد ! گفت صف نماز جماعت رو ببندین و نماز رو شروع کنیم ...

اتصالهای صف ناقص بود . یه جورایی همه از سنگ های بدون فرش فرار میکردن ...

خُدام حرم از زائرین می خواستن که صف رو تکمیل کنن !

همچنان تب داشتم ! سجاده مو برداشتم و رفتم رو سنگ نشستم . زانوهام تیر میکشید . انگشت پاهام یخ زده بودن ... یکی دیگه هم اومد سمت راستم . اومدن ! اومدن و کم کم اتصال برقرار شد ...

می لرزیدم ! روحانی داشت از مظلومیت حضرت رقیه (س) میگفت ... حس میکردم دیگه پایی ندارم که روش بایستم و نماز بخونم ... به بغل دستیام نگاه کردم . هر کدوم یه قالیچه ی کوچیک داشتن که روش نشسته بودن . دلمو سپردم به امام رضا (ع) ! گفتم ای امام غریب آخرین روزی هست که تو این سفر میام حرم ! خودت بهم قدرت بده ... تنم تب داره ! ولی از اینجا تکون نمیخورم و همینجا به سجده میرم ! پاهام مثل چوب شدن ... خودت این قدرت رو بده که بتونم بایستم ...

اوناییکه منو میشناسن میدونن از پاهام خیلی ضعف دارم ... سرما اونارو از کار میندازه ...

الله اکبر ! ایستادم ...

دو رکعت نماز زیارت ...

باز سخنرانی ...

دو رکعت نماز صبح ...

سجده ی آخرم طولانی شد ... خیلی زیاد ! رفت و آمد ازدحام رو از کنارم حس میکردم . میدونستم همه دارن میرن ولی دلشو نداشتم سر از سجاده بردارم ! دستی تکونم داد ... سرمو بلند کردم دیدم خانومیه که سمت چپم نشسته بود . سجادم از نم اشکام خیس شده بود ...

گفت " داری میری شهرتون ؟" با گریه گفتم آره ! گفت سخته ... همون وقت دیدم روحانی پشت تریبون اعلام کرد برای سلامتی خواهرانی که سرمای سنگ رو تحمل کردن تا نماز زائرین قبول باشه یه صلوات محمد پسند ...  ! خیلی به دلم نشست ...

به هر شکلی بود سر پا موندم ...

ساعت ۶ برگشتم هتل ! هنوز دوستام خواب بودن . وقتی خواستم بیام تو اتاق مسئولمون گفت به هم اتاقیات بگو موافقت شده یه بار دیگه بریم حرم . ساعت ۸ هر کی میاد پایین باشه ... بهشون اطلاع دادم .

رفتم تو تختم دراز کشیدم . هنوز تب داشتم و قلبم تیر میکشید ...

ساعت ۸ به اتفاق آنه و عاطفه پایین بودم ...

۸:۳۰ تو بخش بازدید بدنی خواهران ...

صحن حرم ...

ضریح طلا ...

زیر زمین حرم و خلوتگاه دل من ...

دارم دور میشم از گنبد طلا ! تو روز شهادت حضرت رقیه (س ) ! چشم ازش برنمی دارم تا وقتی چشمام میتونه رد برقشو دنبال کنه ... تموم میشه ! تموم میشم ... برمیگردم ! ذره ای از من جا می مونه ... تو صحن حرم ... تو بارگاه آقا !!!

خدایا ! چه جور بنده ای بودم که دیگه لایق نشدم به اونجا قدم بذارم ؟!

دلم بدجوری هوای نفس کشیدن تو حرم آقا رو کرده !!!

باید خواستم رو به کی بگم که دوست دارم یه نماز صبح دیگه رو تو حرم آقا بخونم ...

رو همون سنگهای مرمر سرد که پاهام رو سست و کرخت کرده بود ؟؟؟

به کی باید بگم که دلم یه دونه از اون ستونهای زیر زمین رو میخواد که سرمو بچسبونم بهش و تکیه بزنم و با نگاهم باهات انقدر درد و دل کنم که اشکام بریزه رو لباسم !!! تا یه بچه که نمیدونم حتی اسمش چیه بیاد یه دستمال کاغذی بده دستم و با زبون شیرینی که نفهمیدم کجایی بود بگه " خاله دستمال میخوای ؟ "

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقدر دلم میخواست اونجا بودم .

 

 + شب خوش 


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۸ مهر ۹۰ ، ۰۴:۲۲
  • ** آوا **
۱۸
مهر
۹۰


زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست ...

سه شنبه ۱۲ مهر ماه :

عصری حباب اسمس داد که برای شب نشینی میان خونمون . به همراه آقاشون و زن دایی و پسر خالم . تا ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب بودن . شب خوبی بود .

+ چهارشنبه ۱۳ مهر ماه :

یادم نیست ...

+ پنجشنبه ۱۴ مهر ماه :

مراسم چهلمه مادرشوهر دختر خالم بود ! بعد از مراسم به اتفاق باباجون برگشتم خونه . بعد از ظهر محمد به همراه پسر خالم و همکاراش رفتن ییلاق  . غروبی دختر خالم اومد خونمون و بعد از شام هم خواهره حباب اومد پیشمون .

غروب "هیچ کس " بهم اسمس داد و گفت که مادرجونش به رحمت خدا رفت .

از غروب حال خوشی نداشتم و شدیدا بدحال بودم . به هر شکلی بود اون شب گذشت .

جمعه ۱۵ مهر ماه :

از شب قبل بی حالتر بودم . به هر شکلی بود صبحونه و ناهار رو آماده کردم . بندگان خدا دختر داییم و دختر خالم بعد از مدتها اومدن خونمون که اونم من حالم بد شده بود . با محمد تماس گرفتم و گفت غروب میاد خونه ! اومدنی پسر خالم رو همراه خودش آورد . شام رو دخترا تهیه کردن ... قبل از اینکه شام بخوریم به محمد گفتم اول بریم خونه ی "هیچ کس " اینا برای عرض تسلیت . با دخترا و یاسی روونه شدیم . بنده خدا "هیچ کس" هم حال خوبی نداشت و تو تختش افتاده بود . آخ که چقدر دلم میخواست همونجا کنارش دراز بکشم و ...

خیلی زود برگشتیم خونه و شام خوردیم و بعد از شام محمد پسر خاله م رو برد خونشون رسوند . 

+ شنبه ۱۶ مهرماه :

صبح دختر خاله م به اتفاق محمد و یاسی روونه ی محل کارش شد . دختر داییم هم کمی بعد از رفتن اونها به تنهایی رفت سر کار .

تا نزدیکای ظهر تو جام دراز کشیده بودم و با خودم کلنجار میرفتم هر جوری هست بلند شم و کمی به وضع خونه برسم . همین کار رو هم کردم . چند تایی آهنگ انتخاب کردم و پلی رو زدم و باهاشون خوندم و به کارهام سرو سامون دادم .

سر ظهری محمد و یاسی که اومدن خونه دیدم یاسی بدجوری سرما خورده . از محمد خواستم که عصر اونو ببره دکتر . کمی دارو داد و الان خیلی بهتر شده .

امروز خواهرم اینا مقداری از اسباب هاشون رو بردن خونه ی جدیدشون . صبح بهم اسمس داد که برم پیشش ... ولی حالم بقدری بد بود که ازش عذرخواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام .

یکشنبه  ۱۷ مهر ماه :

بعد از ناهار آماده شدیم تا به مجلس سوم مادرجون "هیچ کس " برسیم ولی متاسفانه تا برسیم دیگه مراسم تموم شده بود و ما تونستیم فقط بریم سر مزار و همه رو همونجا دیدیم . از همونجا روونه ی خونه ی آبجیم شدیم و باقی وسایل رو بردن خونه ی جدیدشون . به اتفاق مامانی و محمد و پسر خالم و آبجیم و شوهرش تا حدی که میشد وسایل رو مرتب کردیم .

حباب هم بعد از شام اومد اونجا و قراره دو شبی پیشم بمونه . خوشحالم از این بابت ... از وقتی ازدواج کرد دیگه روم نمیشد ازش بخوام بیاد خونمون و بمونه . ولی عاقل تر از این حرفاست و خودش اومد .

اونم اگه آقاشون بذارن بمونه . از سر شب هی اسمس میده کی بیام دنبالت :دی ! تازه وقتی من بهش گفتم این تازه اومده و هنوز یه شب نشده به من میگه " حباب رو زیاد تحویل نگیرین و بندازینش بیرون که صاحبش بدجوری دلتنگشه و داره دق میکنه بخداااااااااااا " :دی

گفتم اینکه تازه یه شب هم نیست اومده ...

برام نوشته که " نمیدونم چرا هیچ جوره نمیتونه از تو دل بکنه !!! "

اوه ! میکشمش اگه بخواد از من دل بکنه ....

حالا منم که نقطه ضعفش رو فهمیدم عمرا بذارم این دختره بره خونه :دی

امروز با دانشگاه مازندران تماس گرفتم تا وضعیتم رو مشخص کنن که بهم گفت هنوز سهمیه ها رو

مشخص نکردن :(

یه اقرار هم کنیم بلکه رستگار شویم :

+ این چند روز وبلاگ هیچ کدومتون رو نخوندم . چند بار خواستم به دوستانم سر بزنم ولی دل و دماغ نداشتم . خیلی از نوشته هاتون عقب موندم . سر حال که بیام حتما میخونمتون .

+ خرمگسی عزیزم خوشحالم که باز باهامون می مونی و می نویسی ...  

+ حوری جون خیلی دلم برات تنگ شده و نبودت کاملا ملموسه ...

+ لاله ی عزیزم از تموم دعاهات و آمین هایی که باهام گفتی ازت ممنونم ! امیدوارم هر چی از خدا میخوای بهت بده و عشقت جاودانه باشه ...

* تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ...

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

       خانه کوچک ما سیب نداشت. 

" حمید مصدق "

 

*من به تو خندیدم چون نمی دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی

ونمی دانستی

باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو،

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تورا

و من رفتم وهنوز...

سالهاست که در ذهن من آرام،آرام

حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد ، اگر

                       باغچه کوچک ما سیب نداشت

" فروغ فرخزاد "

 

* دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم...

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

                  این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت......

" جواد نوروزی "


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۸ مهر ۹۰ ، ۰۱:۱۶
  • ** آوا **
۱۸
مهر
۹۰


امروز یه جورایی تولد یکسالگی "روزمرگی های متولد جوزا " ست ...  

جایی که شد دریچه ای برای حضور من و شما !

بهش میگن دنیای مجازی ، فضای مجازی ...

اینجا هر چند ارتباطات مجازی بود ولی آدمهاش واقعی بودن . 

یک سال تمام اینجا نوشتم ! و شماها اومدین و خوندین .

خیلی ها بر این باور بودن که این آوا عجب حوصله ای داره که هر روزش رو می نویسه و لحظه به لحظه ی

 خاطراتش رو ثبت میکنه ! 

از دید بعضیا زیادی سر خوش بودم که هر روزم رو به گذروندن وقتم با این و اون صرف میکردم  

ولی این فقط یک روی سکه هست ! 

آوا هم به اندازه ی خودش مشکلات داشت 

اونم تو دلش چیزایی رو داشت که نه اینجا و نه هیچ جای دیگه نمیتونست ثبت کنه و حتی بیان کنه ...

بودن کسایی که حرفهای منو باور نداشتن و گاها اشاره ای هم کردن که نوشته هام دروغه  و دارم

مثل یک آدم عُقده ای برای خودم خیال پردازی میکنم و دچار اوهام شدم 

در کنار همه ی اینها چیزی که به دست آوردم یک دنیا دوست خوب بود که قدر همشون رو میدونم و به

 جرات میگم که همشون رو دوست دارم 

حالا بعد از گذشت یک سال اومدم تا به " آوا "ی یک ساله یاداوری کنم که تو رو خیلی دوست دارم 

که دوستاشو خیلی دوست دارم 

که تصمیم دارم همچنان بنویسم . نمیدونم تا کی !

ولی در حال حاضر که اینارو می نویسم هیچ فکری برای ننوشتن ندارم و فقط و فقط به فکر نوشتن

 هستم .

از تمومی دوستانی که این مدت منو همراهی کردن کمال تشکر رو دارم 

اسم نمیبرم تا یه وقتی اسم کسی از قلم نیفته و باعث شرمندگی من نشه 

اگه طی این مدت به کسی چیزی گفتم و حرفی زدم که از من رنجید امیدوارم که منو ببخشه 

همینجا ازتون خواهش میکنم بدون اینکه مراعات قلب منو کنین اگه خدای نکرده چیزی هست که از من

 تو دلتون مونده و تا به حال بروز ندادین مطرح کنین تا به لطف خدا رفع شه !  

آدمه دیگه ! یه وقتی میبینی یه جایی ناخواسته رنجشی ایجاد کرد .

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک 


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۸ مهر ۹۰ ، ۰۰:۵۶
  • ** آوا **
۱۷
مهر
۹۰


نوشتن هم حس و حال میخواد که ظاهرا این مدت نداشتم .

نمیدونستم برای نوشتن روزمرگی ها هم نیازه آدم سر حال باشه 

به هر حال نه جسمی رو به راه بودم و نه روحی ...

از همراهی همیشگیتون ممنونم 



  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۷ مهر ۹۰ ، ۱۲:۱۴
  • ** آوا **
۱۲
مهر
۹۰


خونه ی خاله جون نشستیم . مامانی و باباجون و ی... دایجون هم هستن .

مامانم مثل بچه های تازه به مدرسه رفته که تازه شمارش ماه و سال رو یاد گرفتن میگه !!!

پانزدهم این ماه برسه درست یک سال و نیمه که دایجون (دایجون بزرگم - بابای یسنا) تنهامون گذاشته .

به این اکتفا نمیکنه و باز ادامه میده ! دوازدهم این ماه میشه پنج ماه که م...دایجون (بابای حباب) بی معرفت اینطور تنهامون گذاشت .

* رفتنی که بعد از ۵ ماه هنوز باورم نشده . نه تنها من ! خیلی از اقوام اینو میگن . مخصوصا مامانی که هنوز میگه همش منتظرم برگرده .

باز ادامه میده ! سیزدهم این ماه ... سالگرد بابابزرگم !!!

مادربزرگم ... !

تازه می فهمم که مامان هر روز رو میشمره ! برای از دست دادن و شاید رسیدن ...

دلم میگیره ! درست مثل دل خاله جون که میخواد مثلا پنهون از چشم بقیه اشک بریزه و کسی بهش نگه بسه هر چی اشک ریختی . روشو بر میگردونه به سمت خیابون ! و خیلی آروم اشک میریزه . میدونم اونای دیگه هم دیدن چطور دلش شکست .

مامانم کنار خواهر بزرگترش نشسته ! ی.. دایجون رو نگاه میکنه و اشک تو چشماش پر میشه . داییم بغض داره . یهویی یه آه بلند میکشه و دیگه هیچی نمیگه !

نمیخواستم اینارو تو پست قبلی بنویسم تا از درد نوشته باشم . از درد نداشتن عزیزهایی که شاید دیر فهمیدیمشون . خیلی دیر ...

آوا در سکوت به یاده لحظه هایی که تو بیمارستان زیر گوش دایجون قسمش میداد که چشماشو باز کنه .

* دیشب خونه ی یسنا اینا از همه شون گفتیم . یاد و خاطرشون زنده و گرامی ... 

* دوستان یه فاتحه براشون بفرستین لطفا .


  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۲ مهر ۹۰ ، ۱۲:۵۶
  • ** آوا **
۱۲
مهر
۹۰


دوشنبه ۱۱ مهر :

ساعت ۸:۳۰ صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم ! سر درد داشتم و عجیب سرم رو گردنم سنگینی میکرد . خلاصه خودم رو به گوشی رسوندم و دیدم بلهههههههههههه شماره ی خونه ی مامان خانومه ...

 + آوا بازار نمیای ؟؟؟

- باشه مامان ، الان کجایی ؟

+ من خونه ام تا راه بیفتم تو هم از اونور بیا ...

- خودت هم بازار کار داری ؟

+ آره نیم ساعتی کار دارم .

- باشه منم الان آماده میشم و میام .

دوباره کمی رفتم تو جام دراز کشیدم و دیدم اینجوری نمیشه ! باید برم و چاره ای جز این ندارم .

بلند شدم و یه همت حسابی کردم و آماده شدم . خواستم یه مسکن بخورم ولی از اونجا که سعی میکنم درد رو بیشتر تحمل کنم تا خودش رفع شه و کمتر دارو مصرف کنم واسه همین دیگه بی خیال مسکن شدم .

مستقیم رفتم نساجی و مامانی هم منتظرم بود . برای فرم کارم پارچه روپوش و شلوار و مقنعه خریدم و از اونجا رفتیم خیاطی و خانومش اندازم رو گرفت و کلی اصرار کردم که هر جوری هست تا پنجشنبه برام آماده کنه . اونم با قول  ۸۰ درصدی قبول زحمت کرد ...

از اونجا رفتم کاموافروشی چند کلاف کاموا گرفتم تا مثلا برای خودم شال ببافم . حالا کیه که ببافه ! :دی

اولین باری هست که دارم کاموا بافی میکنم :دی

بعد از مامانی خداحافظی کردم و برگشتم خونه ! از اونجا که شب قبل به سرم محلول زده بودم تندی یه دوش گرفتم . بماند که آب گرمکن حسابی بازیم داد و آب حسابی سرد بود :(

بعد هم ناهار آماده کردم تا راهیان دانش بیان خونه و شکمشون رو سیر کنن .

بعد از ناهار محمد رفت و ماشین دومادمون رو آورد و رفتیم سراغ انباری . دو تا مزدا باری آت و آشغال ریختیم بیرون که بخش اعظمش کتابهای درسی من و کلی کتاب تست کنکور تاریخ گذشته بود و کلی هم کارتن خالی و باز هم کلی اضافات دیگه ... دو بار ماشین رو کاملا پر کردن و رفتن خالی کردن . همش میگفتم اینارو کجا میخواین بریزین که داد کسی در نیاد !!!

بعد از اون به سرو وضع گرد و خاک گرفتمون کمی رسیدیم و راهیه خونه ی یسنا اینا شدیم .  مامان اینا هم برای شام اونجا بودن .

سر کوچمون که رسیدم دیدم محمد یه جایی رو با دست اشاره میکنه و میگه اونجا خالی کردیم . دیدم به به ! کارتن جمع کن ها از یک طرف و پلاستیک جمع کن ها از طرف دیگه دارن اونجارو پاکسازی میکنن . این جهاد پاکسازی مشاغل کذایی رو که دیدم کمی عذاب وجدانم بابت آلودگی محیط زیست کم شد و خیالم راحت شد که کسی مارو نفرین نمیکنه :دی

سر راه رفتم خونه ی خاله جون و یه احوالپرسی کردیم و نیم ساعتی نشستیم . موکتهای اضافه مون رو هم بردیم دادیم خاله جون یه بلایی سرشون بیاره ...

بعد هم راهیه خونه ی یسنا اینا شدیم . شام هم جای همگی سبز ماکارونی و سالاد الویه مخصوص سرآشپز یسنا داشتیم که خیلی چسبید . بعد از شام هم محمد رفت دنبال پسر خالم و تا حدودای ۱۰:۳۰ شب نشینی کردیم و بعد برگشتیم منزل . به محض ورود یاسی خوابید . باباجون به اتفاق مامانی یه توک پا اومدن خونمون تا باباجون یه برنامه ای رو ازم بگیره . اونو براش کپی کردم و اونا هم رفتن خونشون ...

+ الان من یک عدد آوا هستم که دستش آغشته به پماده " که شدیدا شبیه به چسب چوب می مونه "  و سرش هم آغشته به محلول !

+ یه بالش مخصوص برای خودم کنار گذاشتم و یه حوله ی مسافرتی می پیچم دورش و شب زیر سرم میذارم  !

+ چند دقیقه قبل حواسم نبود دست کشیدم به چشم راستم و همینجور اشک از چشام سر ریز شده :)

 


  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۲ مهر ۹۰ ، ۰۱:۰۶
  • ** آوا **
۱۱
مهر
۹۰


+ پنجشنبه ۷ مهر :

صبح به اتفاق محمد رفتیم بازار . اول رفتیم اداره پست و هدیه ی ایرانسلم رو تحویل گرفتم . با اینکه زیاد ارزش مادی نداره ولی یه ذوق عجیبی داشتم برای گرفتنش . دلم میخواسن ۰۹۳۵ باشه ولی خب از شانسم ۹۳۶ از آب در اومد . تا رسیدم خونه شماره اصلی که ۰۹۳۹ بود رو از اون یه گوشیم در آوردم و سیم کارت هدیه رو زدم  ... کمی هم خرد و ریز خریدیم و برگشتم خونه .

سریع ناهار درست کردیم و تا برنج دم بکشه یاسی رو بردم حموم و بعد از ناهار هم محمد دوش گرفت و نزدیکای ۳ بود که راهیه خونه ی رهاجون شدیم . سر راه هم رفتیم خونه ی مامان و کمی خرد و ریز میخواست به رها بده که اونارو براش بردیم .

وقتی رسیدم خونشون مانی خاله خواب بود ولی بعد که بیدار شد حسابی ماچ ماچش کردم  ! آقایون رفتن شکار پرنده های بخت برگشته .

برای شام ماکارونی درست کردیم . این رها نمیدونم چرا تا منو می بینه آشپزی یادش میره و همش از من می پرسه حالا چیکار باید کنم !!! وای خدا !!! حالا خداییش همه چیز رو هم بلده هاااااااااااااااا  

مانی جون خاله هم دو سه روزی تب داشت که اونروز آمپول زده و خلاصه شب تونست بخوابه ...

+ جمعه ۸ مهر :

بعد از خوردن صبحونه آقایون باز رفتن شکار ! نزدیکای ناهار بود که خلاصه تشریف آوردن . بعد از ظهر همین روال ادامه داشت تا غروب که دیگه رضایت دادن بچه هارو ببرن کمی تو باغ و بگردونن . ولی نمیدونم چرا تا رفتن برگشتن  حالا خداییش اگه یه تفنگ میدادیم دستشون عمرا برای شام هم نمیومدن ...  

برای شام هم موندگار شدیم به این شرط که رها دیگه هیچ غذایی درست نکنه ! ولی از اول تا آخر داشت غُر میزد که تو نذاشتی من چیزی درست کنم  ! البته باز کلی غذا زیاد اومده بود . این آقایون هم با کلی سر و صدا و بالا و پایین رفتن اون پرنده های ناکام رو کباب کردن و خوردیم ... !!!

آخره شب بعد از اینکه سریال ستایش تموم شد برگشتیم خونه و خوابیدیم !

شنبه ۹ مهر :

از صبح زود بیدار شدم و خودم رو به هر ترتیبی بود تا ظهر سرگرم کردم . نزدیکای ظهر با دانشگاه مازندران تماس گرفتم که متاسفانه خانومه رفته بود مرخصی ! بعد از ناهار محمد با یاس درس کار کرد و منم کنار بخاری دراز کشیدم که یهویی خوابم برد . یه وقتی یادم اومد که ای داد امروز باید میرفتم دکتر . سریع از خواب پریدم و با مطب تماس گرفتم و منشی گفت وقت داریم پاشو بیا ... ! محمد منو رسوند مطب و خودش برگشت خونه ! باد هم میزد حسابی  کلی موندم تا نوبتم شد ...

دکتر تا دستمو دید بهش گفتم اون پماد که شما دادین بهترش نکرد هیچ بدترش هم کرد . بهم گفت به اون پماد آلرژی داشتی . باید زودتر میومدی  ! خلاصه این بار برای دستم یه پماد ترکیبی دست ساز داد . برای موهای سرم یه محلول دست ساز . چه شود ! میشم آوایی که کلا دست سازه  ! باز کپسول مخصوص دست و آهن ترکیبی رو برام نوشت و گفت یه صابون هم میدم با این دستهاتو میشوری ...

بعد رفتم داروخونه که گفت داروهات رو فردا بیا ببر ! هر چی التماسش کردم که بابا دستم میخاره و درد داره ! اگه میشه بمونم درست کنین ... گفت نه نمیشه ! با اصرار زیاد گفت برو صبح اطراف ۱۰ بیا و ببر !

با محمد تماس گرفتم و به اتفاق یاسی اومدن دنبالم و رفتیم خونه . آخه حسابی تاریک شده بود 

بعد از شام من رفتم خونه ی آبجی بزرگم که ببینم چیکارا کردن ! آخه اسباب کشی دارن و تموم زندگیشون رو ریختن تو کارتن و وسط اونها نشستن . نه از رفتن خبری هست و نه از مستاجر جدید برای این خونه ای که توش بودن  ! خونه شون ریخت و پاش ... اونم این خواهرم که همه چیزش باید سر جاش باشه و اگه غیر از این باشه انگاری زمین و زمان داره اونو درسته قورت میده  بدتر از اون شوهرش !!! اعصاب جفتشون بهم ریخته بود .

تا حدودای ۱۰:۳۰ موندم خونشون و بعد دومادمون منو رسوند خونه مون ! انباری مارو برانداز کرد . حالا قراره اونجارو مرتب کنیم که مقداری از خرت و پرت هاشون رو بیارن انباری ما بذارن و با خودشون نبرن خونه ی جدیدشون . انباری ما هم شلختهههههههههه در حد بازار شام  شتر که هیچ ! یه هواپیما با بارش و مسافراش همه یک جا توش گم میشن !!! همش هم دور ریختنی هستش 

یکشنبه  ۱۰ مهر :

تا ظهر که خونه تنها بودم . ظهر با دانشگاه مازندران تماس گرفتم که گفت هنوز سهمیه ها رو اعلام نکردن . گفتم تا کی مشخص میشه ؟؟؟ گفت احتمالا تا آخره هفته دیگه مشغول میشید ...

بعد از ظهر یاسی تندی تکالیفش رو انجام داد و با مامانی تماس گرفت که ما برای شام میایم خونتون  ! خلاصه قرار رو گذاشت . با مامان تماس گرفتم که ما میریم محل یه دوری میزنیم اگه میای بیایم دنبالت با هم بریم ؟! گفت نه ! شما برید و زود برگردین .

رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتم ولی دیدم وای دکتر حواس پرت صابون رو برام ننوشته . با مطب تماس گرفتم که گفت دکتر نیومده و فلان موقع بیا که بهت بگه صابونش چی بوده ! رفتیم محل ! اولش رفتیم دیدن یه زنداییم که بنده خدا کمی ناخوش احوال بود و یه احوال پرسی کردیم .

به اتفاق یسنا و حباب و به دختر دایی دیگه م و محمد و یاسی رفتیم تا خونه ی حباب اینارو ببنیم . حالا کجا ؟! طبقه ی سوم و نیم ساز ... منکه اولش ناامید شدم از بالا رفتن ! آخه پله نداشت و فقط یه گودی به عنوان جا پا داشت که با ترس و لرز میشد رفت بالا . منم  وقتی دیدم سختمه با کمال خاکی بودن کفشهامو در آوردم و همونپایین یه گوشه گذاشتم ( آخه کیف دستی هم داشتم و نمیشد کفشهارو هم با خودم ببرم بالا ) پابرهنه سه طبقه رو رفتم بالا ... فقط حواسم به این بود که میخ و سیم تو پام فرو نره . البته یه لایه جوراب پارازین پام بود  !

یه بیست دقیقه ای هم وسط خاک و سیمان و این چیزا خونه ی حباب روزنشینی کردیم  بعد باز هم پابرهنه برگشتم پایین . ولی کف پام هنوزم که هنوزه درد میکنه بس که سنگ ریزه تو فرو رفتگی های راه پله و کف خونه ش ریخته بود .  

از اونجا رفتیم سمت مرکز شهر و من دیدم جای پارک نمیشه گیر آورد و دیر هم داره میشه به محمد گفتم شما برید خونه ی مامان ! من خودم میام . مطب هم حسابی شلوغ بود . دکتر هم جراحی سرپایی داشت . دیگه کلی موندم تو نوبت که دیدم منشی محترمه اومدن پشت میزشون .

حالا بهش میگم دکتر یادش رفته اسم صابون رو بنویسه تو نسخه ! میگه بمون تو نوبت . گفتم خانوم من دیروز اونقدر که باید وقت گذاشتم و تو نوبت موندم ! فقط شما برید به دکتر بگید اسم صابون رو بگه من برم بخرم دستم داره دیوونم میکنه . مجدد گفت بشین بین بیمار می فرستم بری ازش بپرسی . 

گفتم اصلا پرونده م رو بدین خودم ببینم چی نوشته توش ! گفت اگه اون تو نوشته باشه مسلما تو نسخه هم می نوشت . گفتم نوشته ! دیدم که نوشت و همزمان بهم توضیح داد با اون صابون دستمو بشورم ... گفت امکان نداره باز باید دستتون رو ببینه تا بگه چه صابونی . گفتم یعنی باز باید پول ویزیت بدم ؟؟؟ گفت اگه ویزیت کنه مفتی که نمیشه !!! وای داشتم دیوونه میشدم .

گفتم خانوم آقای دکتر خودش یادش رفته نسخه رو کامل بنویسه اونوقت من باید این همه وقت بذارم برای داروخونه تازه بفهمم نسخه ناقصه . باز بیام اینجا کلی معطل شم و الان بگین ویزیت کنه و تجویز کنه ؟؟؟ هیچی نمیگفت ! دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست گفتم پرونده م کو ؟! بدین کار دارم .

 گشت برام پیدا کرد . دیدم بله ! تو پرونده نوشته ولی اسم صابون رو نمی تونستم درست بفهمم چی هستش . نشونش دادم گفتم خودت ببر داخل بگو اسمش رو روی کاغذ برام بنویسه .... 

از داروخونه صابون رو هم گرفتم و رفتم خونه ی مامانی ! تازه یادم اومد ای داد تولد مامانمه  و انقدر درگیر مشکلات خودم بودم که یادم رفته بود . برای شام هم آبجی بزرگه به اتفاق خونواده ش بودن .  گوشی قبلیمو دادم دومادمون برام درست کنه ! برای فردا هم قراره انباریمون رو خالی کنیم .

همینا...  چقدر طولانی شد !

مامانی گلم تولدت مبارک ! 

انشالله که خدا سایه تون رو همیشه بالا سر ما حفظ کنه 


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۱ مهر ۹۰ ، ۰۰:۵۳
  • ** آوا **
۰۷
مهر
۹۰

+ یکشنبه ۳ مهر :

صبح هر کاری کردم با ساری تماس بگیرم ببینم نامه م رسیده دستشون یا نه موفق نشدم و همش بوق خرابی خط میزد ...

بعد از ظهر به اتفاق محمد نشستیم و جلد کتابهای یاس رو چسب پهن زدیم ! همینجور که مشغول بودم دیدم دوستم "مهسا" باهام تماس گرفت و گفت که "ندا" (یکی دیگه از دوستای دانشگاهیم که بعد از فارغ التحصیلیش تو درمونگاه یه اردوگاه مشغول شده ) میخواد ۱۰ روزی بره مرخصی . بهش گفتن باید یکی رو جایگزین کنی و بعد بری ، اونم از من خواست و منم چون طرحم شروع شده گفتم نمیتونم و بهش گفتم که شاید آوا بتونه بیاد جای تو بمونه . الان هم ازت میخوام اگه میتونی زودتر بهش جواب بدی که اونم کارهای خودشو راست و ریست کنه . گفتم مهسا تو قطع کن من خبرت میکنم . بعد حساب کردم و دیدم با برنامه ی من جور نیست . آخه مسیر اردوگاهش خیلی پرت بود و روزی حدود ۵ تومان کرایه ماشینم میشه . تازه لباس فرم هم نداشتم . دوباره به مهسا زنگ زدم گفتم نمیشه ...

بعد از اینکه شام خوردیم به پیشنهاد محمد رفتیم خونه ی خاله جون اینا شب نشین و تا دیر وقت اونجا بودیم ...

+ دوشنبه ۴ مهر :

امروز به هر شکلی که بود موفق شدم با ساری تماس بگیرم ولی از شانس بدم خانومه گفت که برق قطع شده و نیمتونه اسمم رو چک کنه و نیم ساعت بعد تماس بگیرم . نیم ساعت بعد هم دیگه خط راه نمیداد . از طرفی هم یاس گیر داده بود که مامانی بیا بغلم کن من بخوابم ... به محمد سپردم که زنگ بزنه و وقتی جواب دادن چی بگه ... اونم خلاصه موفق شد و خانومه گفت که نامه ی خانم آوا رسیده و یه هفته دیگه تماس بگیرید بگم کجا باید بره ... جالب اینجاست تازه میگه هر جا بفرستم میره ؟؟؟ محمد هم گفت که خانومم بهتون گفته بود بیمارستان شهر خودمون میخواد مشغول شه ... حالا قول داده که جور کنه :(

بعد از ظهرش جایی نرفتیم . بعد از شام هم همینطور ... :)))))

قبل از خواب مامانی تماس گرفت و گفت برای فردا ناهار میان خونمون و برای شام هم مواد آبگوشت رو میاره خونمون بار میذاره تا برای شام آبجی بزرگم اینا هم بیان و دور هم آبگوشتی بزنیم به تن :)

سه شنبه ۵ مهر :

صبح حدودای ۹ بود که مامانی اومد و یه دیگ بزرگ هم آورده بود که توش همه چی ریخته بود (مواد ابگوشت ) حتی سیب زمینی هم با خودش آورده بود + لیمو ترش تازه :))))

به محض ورود به دیگ آب بستیمو آبگوشتمون رو بار گذاشتیم . بعد هم برای ناهار لوبیا پلو درست کردیم و به اتفاق مامان اینا خوردیم . سر ظهر با دومادمون تماس گرفتم که به اتفاق خواهرزادم برای ناهار بیان خونمون که دیدم خودش تنها اومد و گفت میلاد غذا خورده بود و دیگه موند خونه ...

بعد از ناهار همه با هم کمی جدول حل کردیم و بعد هم چای و بیسکویت ...

همین بین دیدم باباجون میگه این دیگ آبگوشت رو برداریم برای شام بریم خونه ی آبجی خانوم ( منظورش خاله جونم بود ) ... اولش مامان کمی مخالفت کرد ولی بعد رای به اکثریت بود و قرارها گذاشته شد و تماس گرفتیم و برنامه مون اوکی شد . با خواهرم تماس گرفتم که از سر کار که تعطیل شد سریع بره خونه تا اونا هم زودتر بیان خونه ی خاله جون . عصری محمد به اتفاق دومادمون رفتن تا جایی و من و یاسی به اتفاق باباجون اینا رفتیم خونه ی خاله جون ... برای شام همه دور هم بودیم و آبگوشت هم حسابی چسبید :))) نوش جونمون :دی

بعد از شام ساعت ۹ مامان اینا رفتن چون داداشم شام نداشت و مامان باید براش غذا میبرد . بعد ساعت ۱۰ شب میلاد به قدری شلوغ بازی در آورد که آبجیم اینا رفتن خونه ... ما هم موندیم نزدیکای ۱۱:۳۰ اومدیم خونه :)))

چهارشنبه ۶ مهر :

 تا ظهر که تنها بودم و هیچ اتفاقی نیفتاد . وقتی یاسی از مدرسه اومد دپرس بود که از باباش پرسیدم چشه ؟ گفت امروز قراره ساعت ۳ ببرمش خونه ی حدیث (دوست چهار ساله ی دوران تحصیلش ) . گفتم خب چرا ناراحت ؟؟؟ گفت میگه از الان دیگه لباسمو در نمیارم و من ناهار خوردم منو برسون ... :دی

گفتم آخه دختر من میخوای با لباس مدرسه بری ؟؟؟ دیدم میخنده :دی

ظاهرا تو مدرسه یاس با خونه ی حدیث تماس میگیره و وقتی می بینه حدیث مدرسه هست به باباش میگه منو ببر اونجا و بعد محمد با مادر حدیث صحبت میکنه و قرار میشه که عصر یه ساعتی بره خونه شون .

منم به محمد گفتم پس منو هم ببر خونه ی یسنا اینا . گفت چشم . به یسنا زنگ زدم و دیدم اونا هم خونه هستن . به این ترتیب قرار شد یه ساعتی استراحت کنیم و بعد بریم ...

ساعت ۳:۱۵ راه افتادیم و یاسی رو بردیم خونه ی حدیث اینا به مادرش سپردیم و بعد هم رفتیم سمت محل ...

غروبی یه ساعتی رفتم گاوهای پسرداییم رو دیدم . ماشالله هزار ماشالله ...

کمی موندم و کارهای پسر داییم رو تماشا کردم و بعد وقتی محمد یاس رو آورد اونجا برگشتم تو خونه که دیدم یسنا میگه از اون موقع که رفتی اونجا خشک نشدی ؟! :دی

بعد هم نشستیم با هم والیبال ایران - کره تماشا کردیم ! چقدر حرص خوردم و چقدر هم بقیه رو حرص دادم ... آخه شما بگین !!! وقتی مثلا یارو داره سرویس میزنه و من از قبلش میگم این توپ میخوره به تور و همینطورم میشه به این میگن چشم زدن یا پیشگویی ؟؟؟ بعد کسی که میگه این سرویس میشینه تو زمین حریف ولی در کمال ناباوری یا میخوره به تور یا اوت میشه اینو اونوقت چی بهش میگن ؟؟؟ به نظرتون به این دومی نمیگن چشم زدن ؟؟؟ :دی

کل بازی هر چی پیشگویی میکردم درست در میومد ولی یسنا همش میگفت تو همش چشم میزنی اگه یه بار دیگه بگی فلفل میریزم تو دهنت :دی

خدارو شکر با تموم چشم زدنهای یسنا بازی به نفع ایران تموم شد :دی

آخره شب برگشتیم خونه که دیدیم علی دایجون با محمد تماس گرفت که کجایین ؟ گفت خونه ! گفت منم تو جاده ی شماااااااالم . بعد هم قرار شد بیاد خونمون . شام هم نخورده بود که محمد گفت آوا برنج میذاره چون نون نداریم . دایجون گفت خودم دارم میام نون میگیرم . بعد هم یه کنسرو لوبیا و تن ماهی و نون گرفت و من فقط انقدر کار کردم که براش گرم کردم . دایجون هم این دو نوع غذارو با هم مخلوط کرد و نوش جان فرمودن .

برای فردا قرار بود بریم خونه ی رهاجونم  (آبجی کوچیکه) ! حالا با حضور دایجون نمیدونم محمد راضی میشه بریم یا نه ؟

+ امروز تو راه پله یه اخطاریه از اداره ی پست به نامم اومد . ظاهرا هدیه ی ایرانسلم رو دو بار آوردن در خونه تحویل بدن که ما نبودیم . برای فردا احتمالا برم اداره پست دنبالش . حیفه آخه :دی

+ دوستانی که خاطره ی قبلیم رو نخوندن بهشون توصیه میکنم یه سر به پست قبلیم هم بزنن . خوندنش خالی از لطف نیست 


  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۰۷ مهر ۹۰ ، ۰۰:۵۱
  • ** آوا **
۰۶
مهر
۹۰


این روزها همش صحبت از شروع سال تحصیلی و بوی ماه مهر ماه مدرسه هست  . دیدم خالی از لطف نیست منم یه خاطره ای از دوران اول ابتدایی خودم بنویسم .

معلم کلاس اولمون خانم "حق شناس " یه خانوم ماه ! همیشه دوسش داشتم و الان متاسفانه نمیدونم کجاست و اصلا منو یادش هست یا نه . ولی هنوزم که هنوزه به اندازه ای که در دوران کودکی دوسش داشتم ، دوسش دارم . امیدوارم هر جا هست سلامت باشه .

یادمه اوایل مدرسه بود و دیگه درسهای لوحه رو داده بودن و رفته بودیم تا خوندن و نوشتن رو یاد بگیریم . اون موقع ها هم مثل الان اولین کلمه ای که بهمون یاد میدادن " آب " بود . و اولین دیکته ی اون زمان " اب - بابا ـ با ..." بود .

اولین جمله ای تونستیم بنویسیم " بابا آب داد " بود . و انتهاش چند کلمه ی سخت مثل "باد" 

خواهر بزرگتر من وقتی مدرسه میرفت و من هنوز خونه نشین بودم عادت داشت تموم درسهاشو با صدای بلند میخوند و قشنگ یادمه که یه داستانی بود که " زهرا برادر کوچیکی داشت به اسم علی " ... اونزمان من اون داستان رو از بر بودم .

همون موقع بود که بابام طریقه ی نوشتن A B C رو بهم یاد داده بود و هنوز فارسی نوشتن رو یاد نگرفته انگلیسی می نوشتم . وقتی کلاس اول رفتم (زمان ما آمادگی - پیش دبستانی وجود نداشت) خانم حق شناس خودشو کشت تا از راست نوشتن رو بهم یاد بده ...  

و اما اصل ماجرا ...

+ اونروز خانم معلم مهربونم شروع کرد به گفتن دیکته و منم تند تند می نوشتم . وقتی دفترهارو بهمون برگردوند دیدم زیر املای من امضا کرده و نوشته ۲۰ . عدد ۲۰ رو به خوبی می شناختم و میدونستم چه معجزه ای میکنه  ولی دیدم زیر اون نمره ۲۰ با خودکار قرمز یه چیزهایی نوشته که من نمیتونم بخونمش .

با خوشحالی تموم اومدم خونه و با کلی ذوق داد و بیداد راه انداختم که ایها الناااااااااااس دیکته ۲۰ شدم . وقتی بابا و مامان دفترم رو دیدن کلی خندیدن  

خانم حق شناس زیر دیکته ی من نوشته بود " پدر و مادر گرامی لطفا جهت شناسی رو بیشتر با آواجان کار کنید " 

حالا علت چی بوده ؟؟؟ من کل دیکته م رو از سمت چپ نوشته بودم اونم کاملا وارونه و مدل آیینه ای . درست مثل تصویر بالا  وقتی اون صفحه رو جلوی آیینه نگاه میکردم تازه میشد همون " بابا آب داد"ی که خانوم حق شناس بهم یاد داده بود .

هنوزم که هنوزه مامانم اینو برای همه ی کلاس اولیها تعریف میکنه و میگه این آوا همچین اعجوبه ای بود 

اینم بگم که جفتمون جور شه 

اوایل کلاس اول بودیم که اون جمله ی کذایی بالا رو روزی هزار بار با صدای بلند تو کلاس تکرار میکردیم . تا اینکه حرف "ن" رو هم خیلی زود یاد گرفتیم .

یادمه خانم حق شناس به یکی از دوستامون که اسمش " سمیمین "بود گفت که روخونی کنه . و ما هم پشت سرش تکرار کنیم . سیمین جملات کوتاه کودکانه رو بلند میخوند و ما به ظاهر به کتابمون نگاه میکردیم و پشت سرش تکرار میکردیم . این بین یه دوستی داشتم به اسم "رقیه" ... اون چیزی سوای از همه تکرار میکرد . ما میگفتیم "بابا آب داد " ولی اون میگفت " بابا نان داد" !!!

بعد خانم حق شناس یه ترکه برداشت و تو کف دست کل بچه های کلاس میزد جز "رقیه " . حتی اونروز من هم کتک خوردم .  همه مون اشتباه میخوندیم  خنگی بودیم ما 

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۰۶ مهر ۹۰ ، ۱۲:۰۶
  • ** آوا **
۰۳
مهر
۹۰


+ چهارشنبه ۳۰ شهریور ماه :

بعد از ظهر خونواده ی محمد برگشتن خونه و کمی استراحت کردن و غروبی رفتن عرسی ! یاسی هم همراهشون رفت .

از محمد خواستم که منو ببره خونه ی هیچکس اینا ولی خودش گفت نمیتونه بیاد . برای همین منو رسوندو خودش برگشت خونه . شام اونجا موندم و آخره شب با محمد تماس گرفتم که بیاد دنبالم . یاسی اینا هم آخره شب برگشتن و خوابیدن ...

+ پنجشنبه ۳۱ شهریور ماه :

بعد از خوردن صبحونه خونواده محمد آماده شدن که برن خونه ی داییش تا یه دیداری هم با اوانا داشته باشن و قرار شد برای ناهار برگردن خونمون . بازم یاس همراهیشون کرد . محمد هم رفت اداره ی آموزش و پرورش و برای همایش پیاده روی خانوادگی برگه قرعه کشی گرفت . هر چی گفتم من نمیخوام ولی برای من هم گرفت .... بعد از نهار خواهر محمد موند خونمون و محمد با پدر و مارش رفتن مراسم چهلم یکی از اقوام دور و بعد هم برگشتن خونه و آماده شدن تا برن جشن عقد یکی دیگه از اقوام و باز هم یاسی باهاشون رفت .

بعد از شام هم من و محمد رفتیم خونه ی مامان اینا که دیدم ض ... دایجون به اتفاق دو تا دختراش اونجان که فردا برن همایش  کلی هم مسخره بازی در اوردیم که اگه تو قرعه کشی برنده شیم چیکار میکنیم  ...

باز آخره شب برگشتیم خونه و بعد از کلی شب زنده داری خلاصه خونواده ی محمد هم اومدن و باز خوابیدیم 

جمعه اول مهر ماه :

ساعت ۶:۴۵ بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم که راه بیفتیم به سوی محل تجمع ! خونواده ی محمد هم جمع  و جور کردن که برن سمت کرج . درست ساعت ۷:۵۰ اونها رفتن و ما هم حرکت کردیم به سمت جایگاه . ولی هنوز بیست متر نرفته بودیم که محمد گفت بمونین برم ماشین بیارم داره دیر میشه . مثلا قرار پیاده روی بود  تا وسطای مسیر با ماشین رفتیم و بعد ماشین رو یه گوشه پارک کردیم و پیش به سوی محل استقرار ...

خیلی شلوغ بود و همه داشتن به همون سمت میرفتن ... آدم بی نزاکتی نیستم ولی اقرار میکنم که اونروز یکی انقدر روی اعصابم رفت که باهاش لفظی بحثم شد و چند تا فحش از قبل بی شعور و اینا از دهنم در اومد که نثارش کردم .... دیگه ببینین چی بود که به یکی که نمیدونم کی بود و فقط روی اعصابم بود فحش دادم 

اینم نمایی از جایگاه تجمع ...

و اینم یه نمای دیگه ! البته خیلی شلوغ بود ولی من جای مناسبی نبودم که بتونم عکس بهتری بگیرم که جمعیت رو به خوبی نشون بده .

به هر حال مراسم تموم شد و راه افتادیم سمت خونه . این بین مامان اینارو هم پیدا کردیم و با هم همراه با جمعیت راه افتادیم ولی به قدری تشنم شده بود که پیشنهاد دادم سر راه بریم خونه ی هیچکس و همه موافقت کردن . اونجا یه صبحونه ای خوردیم و یه ساعتی نشستیم تا خیابونها خلوت شه . بعد دختر داییام با ما اومدن که بابا اینا ماشینشون ظرفیت کافی داشته باشه تا ابجی بزرگه رو هم با خودشون ببرن .

ما هم برگشتم خونه و من سرپایی دوش گرفتم و بعد اماده شدیم و رفتم خونه ی مامان اینا . بعد از ظهر هم دایجون اینا رو بردیم خونشون رسوندیم و حباب هم اونجا تعارفی کرد که شب بمونین و ما هم دیگه آماده باش ...  دو تا دومادهای خونواده ی حباب اینا هم بودن و دیگه شام دور هم بودیم و بعد از شام رفتیم خونه ی دختر داییم اینا و خونواده ی حباب هم اومدن . ض دایجون اینا هم بودن و همینطور محمد (پسر خالم ) ... تا دیر وقت اونجا بودیم و اینا با قلیون خودشون رو خفه کردن . منم کنارشون نشسته بودم که حسابی حالم بد شد ولی بعد طی حادثه ی سقوطی که نزدیک بود برای حباب پیش بیاد آنچان این گرفتگی از سرم پرید که خدا میدونه  خدارو شکر بخیر گذشت .

بعد از شام برگشتیم خونه و خوابیدیم ...

+ شنبه ۲ مهر :

یادم نیست چی شد . ولی اتفاق خاصی نیفتاد ...

+ یکشنبه ۳ مهر :

صبح زود یاسی رو آماده کردیم برای شروع سال تحصیلی جدید ...

+ بعدا نوشت : همین الان پدر و دختر اومدن و یاسی به اندازه ی هیکلش گشنه ش شده 


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۰۳ مهر ۹۰ ، ۱۲:۲۳
  • ** آوا **