MeLoDiC

شعر :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

۲۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

۰۸
اسفند
۹۵

پیرو  پست مشاعره  [کلیک] که دوستان هر کدوم زحمت کشیدن و ذوقشون رو با ما شریک شدن ، این بار نوبت مشاعره در وبلاگ آقا جواد بود که بیت انتخابی ایشون " من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ... قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید "هست . اون چیزی که فی البداهه به ذهنم رسید این چند بیت بود که علاوه بر وبلاگ آقا جواد در اینجا هم ثبت کردم . 

در صورت تمایل روی ادامه ی مطلب کلیک کنید . 

  • ۳ نظر
  • يكشنبه ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۵
  • ** آوا **
۲۹
بهمن
۹۵

عنوان : مصرع آغازین شعری از شاعر بزرگ کشورمون حافظ شیرازی :) 

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ... 

آقا یزدان ، روشنای عزیز ، شادی گل و آقا جواد خوش اومدین .

خوشحال میشم که ذوقتون رو باهام شریک شین . منتظر هنر و قلم زیباتون هستم . 

با تشکر از شما :) 

کلامی با سایر دوستان 

هر کدوم از عزیزانی که تمایل داشتن می تونن در این مشاعره شرکت کنن . سخت نیست . هر کسی هر چقدر توانایی و ذوقش رو داره مصرع بالا ( عنوان) رو ادامه میده . این مسابقه نیست . صرفا بهونه ای هست برای دور هم بودن و کمی قلقلک دادن توانایی هر فرد . هر کدوم از شما دوستانِ همیشه همراه که تمایل داشتین می تونین شرکت کنین . منم خوشحال میشم . 

هنر و ذوق دوستان رو در ادامه ی مطلب ثبت کردم  لبخند

  • ** آوا **
۰۱
دی
۹۴

خیـــال روی تــــو در هـــر طـــریق همـره ماست 

نسیــــم مــــوی تــــو پیونــــد جان آگــــه ماست 

بــــــه رغم مــدعیانــــی که منــــع عشـق کننـد 

جـــمال چهـــــره ی تــــو حجت مــــوجه مـاست 

ببیـــن کـــــه سیب زنخــدان تـــــو چه می گویـد 

هـــــــزار یــــوسف مصــری فتاده در چـه ماست 

اگـــــر به زلف دراز تـــــــــو دست مــــــا نرســد 

گــــناه بخـــت پـــــریشان و دست کــوته ماسـت 

بـــــه حاجت در خلــــوت ســــرای خـاص بگــــو 

فـــــلان ز گوشــــه نشینان خـاک درگـــه ماست 

به صــــورت از نظــر ما اگـــر چه محـجـوب است 

همـــیشـــه در نظـــــر خـــاطر مــــرفـه ماست 

اگــــر بـــــه سالی حـافظ دری زنــــد بگشـــای

که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست

* حال و هوای این لحظاتم آمیخته با صدای سالار عقیلی

                         

 

 

 

  • سه شنبه ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۴
  • ** آوا **
۰۷
دی
۹۳


 

همه چیز به شما بستگی دارد
فردا ، روز تازه ای است که در آن اشتباهی وجود ندارد . . .


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۵۵
  • ** آوا **
۲۴
آذر
۹۳


 

* شـب و سکوت ...

                 نم نم بارون و دیگر هیچ !!!


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۲:۵۱
  • ** آوا **
۱۴
آبان
۹۳


 


 

می ترسم آنقدر نیایی  

آنقدر نبودنت از در و دیوار ببارد 

که غریبه های شهر محرم اسرار شوند . . . !

+ Copy


  * حافظه ی آدم های غمگین قویست ؛ می دانند کجای کدام خیابان (!) آن روز " مُردند " .... !

 Copy

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۴ آبان ۹۳ ، ۱۴:۲۸
  • ** آوا **
۱۳
مهر
۹۳

من برای گریستن نبود که خواندم ...

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم ... 

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود ... 

و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک ...

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم ... 


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۳ مهر ۹۳ ، ۰۱:۲۲
  • ** آوا **
۲۵
خرداد
۹۳


 

* سلام! 
حال همه‌ی ما خوب است 
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، 
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند 
با این همه عمری اگر باقی بود 
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم 
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و 
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 


تا یادم نرفته است بنویسم 
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است 
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 
ببین انعکاس تبسم رویا 
شبیه شمایل شقایق نیست! 


راستی خبرت بدهم 
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام 
بی‌پرده ، بی‌پنجره ، بی‌در ، بی‌دیوار ... هی بخند! 
بی‌پرده بگویمت 
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت 


دارد همین لحظه 
یک فوج کبوتر سپید 
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد 
باد بوی نام های کسانِ من می‌دهد 
یادت می‌آید رفته بودی 
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ 


نه ری‌را جان 
نامه‌ام باید کوتاه باشد 
ساده باشد 
بی حرفی از ابهام و آینه، 
از نو برایت می‌نویسم 
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!

* سید علی صالحی

+ شنیدن این شعر با صدای هنرمند فقید خسرو شکیبایی خالی از لطف نیست ...  ( کلیک کنید )


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۵ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۸
  • ** آوا **
۱۸
خرداد
۹۳


 

* حــال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن ... می دانی هر قلبی دردی دارد . فقط نحوه ی ابراز آن متفاوت است . برخی آن را در چشمانشان پنهان می کنند و برخی در لبخندشان ...  ( خسرو شکیبایی )


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۸ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۱
  • ** آوا **
۰۵
آبان
۹۲


خدا را چه دیدی ؟

شاید یک روز 

در کافه ای دنج و خلوت 

این کلمه ها و نوشته ها صوت شدند

برای گوشهای "تو" که روی صندلی ...

رو به روی من نشسته ای 

و برای یک بار هم که شده 

چای تو سرد می شود 

بس که خیره مانده ای 

 به "من "...

+ " کپی شده از جملات زیبا و دلنشین راد "

 اگه شما هم مثل من از خوندن جملات زیبا لذت میبرید پیشنهادم اینجاست ... 


  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۰۵ آبان ۹۲ ، ۰۰:۵۷
  • ** آوا **
۰۲
مهر
۹۲




   سینه از آتـــــش دل در غم جـــانانه بسوخت           آتشی بود در این خانـه که کاشـــانه بسوخت 

   تنـــــم از واسـطه ی دوری دلبــــــــر بگداخت           جانــــم از آتش مهـــــر رخ جانـانه بســـــوخت

   سوز دل بین که ز بس آتش اشکـم دل شمـع           دوش بر من ز ســــر مهر چــــو پروانه بسوخت

  آشنایی نه ، غریب است که دلسوز من است          چـــــو من از خویش برفتم دل بیگانه بسـوخت

خرقـــــــه ی زهد مـرا آب خـــــرابات ببــــــــرد          خانه ی عقل مـرا اتــــــــــش میخانه بسوخت

چون پیاله دلـــــــم از توبــه که کردم بشکست         همچو لاله جگـرم بی می و خم خانه بسوخت

ماجرا کم کــن و باز آ، که مرا مردم چشــــــــم         خرقه از سر به در اورد و به شکـــرانه بسوخت

ترک افسانه بگــــــــو حافظ و می نوش دمـی !        که نخفتیم شب و شمع ، به افسانه بسـوخت


  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۰۲ مهر ۹۲ ، ۱۰:۳۳
  • ** آوا **
۱۷
دی
۹۱



می ترسم ... 

می ترسم قفس پرنده ای باشم ، که طبیعت ، آزادش می خواهد ...

می فهمم...

می فهمم  دلت برای شنیدن غزلم ، تنگ شده ...

بی تقصیر هم نیستم ، تقصیری هم ندارم ...

غزلم نمی خواهد قفس تو باشد ...

روزی پرنده ای به غزلم آمد ! وسوسه ی قفس شدن اش شدم ...

پرنده مثل تو نگاهم کرد ، مثل تو ...

 شگفتا ! تا گریز پرنده ، غزلی به سراغم نیامد ... !!! 

شاعر : ناشناس 

.

.

.


 آوا نوشت ...

 من اگر بدانم تنها یک روز تا نهایت دنیا مانده ، آن روز به اندازه ی همه ی دنیا سکوت خواهم کرد ! 


  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۱ ، ۱۶:۴۰
  • ** آوا **
۱۶
مرداد
۹۱


کجای کاری ؟

این گل یخ نیست ، گل یخ زده است 

                                              بانو !!!

دارم خودم را از چشم تو می بینم 

صورتی آب دیده 

دستانی از آرنج خواب رفته 

که خوابِ چیدنِ نارنج می بینند 

و یک بغل پُر از تو 

که برای نوشتن یک "دوستت دارم" بی ریا 

از شوق در دستم قلم پا می شود .... 

+ عمید صادقی نسب


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۱ ، ۱۴:۲۲
  • ** آوا **
۱۰
مرداد
۹۱


گاهی حتی دیدن و شنیدن یک " کلمه " حالت رو خراب میکنه ! خراب خراب ... 

کلماتی که انقدر قدرت دارن که تمام " تو " را به رُخت میکشن تا بفهمی " هیچی " نیستی ...

انقدر که دلت میخواد سرت رو بذاری روی زمین و بمیری ! 

الان دقیقا دلم همین رو میخواد ..............

+ به احتمال خیلی زیاد به نظرات این پست جواب داده نمیشه و بدون جواب تائید میشن . 

نمیخوام لابه لای حرفای ناگفتنی خودم رو عذاب بدم . 

+ بازم همون تپش قلب کوفتی :(


  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۴۰
  • ** آوا **
۲۶
خرداد
۹۱


یواش گفتم " دوستت دارم " ، واسه اینه که نشنیدی ...

بلد نیستم که بد باشم ، نگو اینو نفهمیدی !!!

بذار باشم کنار تو ، کنار عطر این احساس

بذار حبس ابد باشم ، تو عشقی که برام رویاست

بذار با گریه اینبارم ، بگم " خیلی دوستت دارم "

اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم

دلم میگیره هر روزی ، که می بینم تو دلگیری

دارم می میرم از وقتی ، سراغمو نمیگیری

نگام رو از تو دزدیدم ، با این چشمای غمبارم

نمیخواستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم

ولی با گریه این بارم ، میگم " خیلی دوستت دارم "

اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم ...

* مازیار فلاحی

+ یاسی دو روزه برگشته :)

+ عصرکارم و هیچ حسی برای رفتن ندارم :(


  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۲:۰۹
  • ** آوا **
۲۴
ارديبهشت
۹۱


 

یه ساعت انتظار تو ، نمیدونی چه حالیه

خط بزن این فاصله رو ، شادی همین حوالیه

سرک بکش به خلوتم ، مسیر حسرتو ببند

نفس بده به عاشقی ، به روی دلهره بخند

بر این نگاه ملتمس ، یه منظر سخاوتی

یه آشنایی غریب ، زلال بی نهایتی

تو کوره راهه سرنوشت ، چشمای تو پناه من 

تو این سیاهی مهیب ، حامی و تکیه گاه من

لبریزم از سردرگمی ، موهوم دنیا واسه من

معنی بده به روزگار ، ای سوره ی احساس من

ستاره شو شرر بزن ، به آسمون بی کسی

شکوفه کن تو باغ دل ، ای همه ی دلواپسی ...

* آهنگ : سوره احساس

* خواننده : مسعود درویش

+ این متنُ جایی دیدم و خوندم و خوشم اومد ! و اینجا کپی کردم تا شاید به دل شما هم بشینه ...

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین  ( لعنت بر شیطان رجیم ) چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

اینم برای اینکه حق نویسنده این متن محفوظ بمونه !

http://zemzemebaran.blogfa.com/8902.aspx?p=2

+ البته " من تنها نیستم " 

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۱۵
  • ** آوا **
۱۵
ارديبهشت
۹۱


یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...

+ کپی ... !

 


  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۱:۱۵
  • ** آوا **
۰۱
ارديبهشت
۹۱


گاهی می اندیشم ...

چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ...

همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و

                                                          باران ...

وانسان هایی در زندگیم باشندکه زلال تر از باران اند ...

با تشکر از رعنای عزیزم



  • ۰ نظر
  • جمعه ۰۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۳:۵۰
  • ** آوا **
۳۱
فروردين
۹۱


 

یارب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

دُر یکتای که و گوهر یک دانه ی کیست ؟!

گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی  تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست ....

+ امروز دومین جلسه ی کلاس موسیقی یاس بود ! من و حباب هم باهاش رفتیم ...

یه چیزی تو درونم هی قلقلکم میده . دلم میلرزه وقتی صدای نوای سازی رو می شنوم . یه جور حس خفگی بهم دست میده وقتی سهمی ازش ندارم ...

برای جلسه ی بعدی باید براش کتابی رو تهیه کنم و برای همین میریم " شیدا " ... باز هم من هستم میوووووون کلی ساز ! سخته ازشون دل کندن . روح دلمُ اونجا میذارم و میام بیرون . باز من هستمُ همون حس خفگی ...

با خودم میگم حالا که برای من نشد ایکاش یاسی واقعا بتونه تو این دنیای بزررررررررررررررررررگ روح نواز پیشرفت کنه !

میگم یاسی امروز چیو بهت یاد داد ؟

میگه چهار ضربُ

میگم خب چطوری بود ؟؟؟

میگه یک و دو و سه و چهار و ...همراه با حرکت پاهاش ...

چی میشد یکی هم زمان ما ذوق نشون میداد و ... 


  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۱ ، ۲۲:۴۶
  • ** آوا **
۲۹
اسفند
۹۰


دوستان گلم عیدتون مبارک باشه !

یادتون باشه لحظه ی تحویل سال یکی هست به اسم " آوا " که شدیدا دل بسته ی دعای دلهای پاکه ! پس فراموشش نکنین لطفا 

نمیدونم دیگه کی بتونم بیام و آپ کنم ! ولی سعی میکنم هر وقت شد حتما بیام ! فعلا اینو ازم داشته باشین تا بعد 

+ با تو هستم ! با توئی که دستتو زدی زیر چونه ت و داری از اون بالا بالاها مارو نگاه میکنی ! آره با خود خودتم ! این ملت خسته هستن . خسته و درد کشیده ! التیام درداشون باش . هواشونو بیشتر از هر زمانی داشته باش ! مخلصتم خدا  

من ( آوا ) دوست دارم شبان بازی در بیارم ! خواهشا موسی وار جلو نیاین . گناه و ثواب این جور سخن گفتن با خودم !

دوستون دارم ...

+ اینم آخرین حرف حافظ برای من در آخرین روز سال ۱۳۹۰ 

+ سال پر دردی بود با یه دنیا غم ! ناشکریه بگم شادی نداشتیم ! داشتیم ... خدایا حکمتتُ شکر !

جمع بندی سالی که گذشت می مونه تو آرشیو افکارم !


  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۹ اسفند ۹۰ ، ۱۰:۴۵
  • ** آوا **