کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی
۲۸
دی
۹۵

* بابا و مامان اومدن سمت ما . مامان بمحض رسیدن گفت وای چشام درد میکنه. امروز بابات منو کرد مسئول خوندن تابلوهای مسیر تا آدرس رو اشتباه نریم. یعنی زورگوتر از بابای من از این لحاظها باز خودشه . بهش میگم باباجون چرا مامان رو اذیت کردی؟ میگه لپت رو بیار جلو ماچش کنم. :-))) 

* بعد از ظهرهایی که شبش شیفتم یه ساعتی وقتی دارم تا یه چرتی بزنم و بعد حرکت کنم سمت محل کار. امروز باباجون به فاصله ی یه متر بالای سر من دراز کشیده بود و فرت و فرت با گوشیش ور میرفت . تایپ گوشیش هم با صدا . هی سرم رو بلند کردم تا بهش بگم حداقل سایلنت کن اون بیلبیلک رو ولی خب وقتی تلاشش رو برای تایپ دیدم دلم نیومد :-))) 

عاشق جفتشونم. خدا بهشون سلامتی بده ... 

+ امشب میرن خونه ی دایجون فردا دوباره برمیگردن پیش من . 

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۰
  • ** آوا **
۲۷
دی
۹۵

سلام 

* مـسافرتم از صبح جمعه بعد از پایان شیفتم شروع شد و تا ظهر پنجشنبه ش ادامه داشت . ایام امتحان ترم یاس بود و درگیر درس و امتحان بودیم شدید . ولی روی هم رفته خیلی خوب بود . باز به خیلی از برنامه هایی که مد نظرم بود نرسیدم . حتی جای گلایه برای چند نفری موند که متاسفانه یه جورایی حق هم دارن ولی خب اصلا دلم نمی خواد برای وقت و زمانی که خاص خودمه جوابگوی دیگران باشم . مهم اعضای خونواده م بودن که همه شون رو دیدم . یه روز رفتم بیمارستان دیدن همکارهای سابق . از شما چه پنهون ! این مدت آلودگی هوا خیلی اذیتم کرد . بقدری که با خودم میگفتم اگه تو این ایام آلودگی برای پیشنهاد کار باهام تماس میگرفتن بی شک برمیگشتم . حتی روزی که به دیدن همکارای سابق رفتم تو ذهنم بود دفتر مترون مراجعه کنم و ازشون درخواست کنم که مجددا روی پیشنهاد کار به من تجدید نظر کنن ( چند ماه قبل تماس گرفته بودن که من بهشون جواب رد دادم :دی ) . ولی به محض اینکه وارد بخش شدم از دیدن اون هم بی برنامگی حالم بد شد و با خودم گفتم دیوانه بازی در نیاری یه وقت . یعنی باورم نمیشد من یک زمانی عضوی از اون بخش بودم و به قول سرپرستار سابق بخش رو روی یه انگشتم می چرخوندم . به قولی سگ میزد و گربه می رقصید . نصفی از راه رو گذروندم و باقیش رو هم میگذرونم . نیمه ی دومش از اولش راحتتره :)

* حـتما شما هم شنیدین که میگن آقایون خدای رانندگی هستن ! نه ؟ راننده سرویس قبلیمون دست فرمونش عالی بود . گاهی حتی به سلامت عقلش شک میکردم ولی به رانندگیش نه . اگه با سرعت صد و پنجاه تو دل ماشین جلویی میرفت مطمئن بودم که دقیقه ی نود تصمیم درست میگیره و نمیذاره تصادفی رخ بده . ولی ظاهرا ایشون چند ماه اخیر واسه خاطر تخلفات زیادشون :دی گواهینامه نداشتن که وقتی مسئول وسیله ی نقلیه ی بیمارستان فهمید ایشون رو جواب کردن و یک راننده ی جایگزین دیگه وارد عمل شد . اما ایشون از روز اول که شروع به کار کردن حماسه خلق کردن . دقیقا اولین روز مصادف بود با سفر من که تونستم خودم رو به دقایق انتهایی حرکتم برسونم :) امروز هم دیگه خودش رو ترکوند اساسی . از جاده قدیم تهران-کرج یه جاده ی فرعی میخوره که به یه زیر گذر ختم میشه که اتصال جاده قدیم به اتوبان جدیده . راننده ی قبلی چشم بسته وارد این زیرگذر میشد بدون اینکه ترمز بگیره . ولی ایشون به محض ورود به زیر گذر فهمید که بد پیچیده . حالا چه ترافیکی پشت سرش ایجاد شد بماند . که مجبور شد پیاده بشه و به راننده ها التماس کنه که کمی عقب گرد کنن تا بتونه دنده عقب از زیرگذر خارج شه . با کلی مکافات خارج شد . دیگه بهش فرصت ندادن تا دوباره دور بگیره و از زیرگذر عبور کنه . ایشون مجبور شد بیفته تو اتوبان جدید به سمت تهران . بماند که خیلی از همکارهای خسته مون خواب بودن و اصلا نفهمیدن ما داریم دوباره به سمت تهران برمیگردیم :دی ولی اون تعداد اندکی که بیدار بودن هی تیکه می نداختن که " حاجی خیلی باحالی " :))) خلاصه از دل ِ ورداورد بعد از عبور از چند چهارراه داخل شهری برگشتیم به جاده قدیم و دوباره به سمت کرج حرکت کردیم . دقیقا بیست و سه دقیقه دور خودمون چرخیدیم و برگشتیم سر نقطه ی شروع :دی 

درسته که ضرب المثلی داریم که میگه تر و خشک رو نباید با هم سوزوند ! ولی خب ضرب المثلی هم داریم که میگه مشت نشونه ی خرواره ! حالا ببینم هنوزم آقایون مدعی هستن که خدای رانندگی هستن آیا ؟؟؟ :))) 

* بـیماری داشتیم 78 ساله . وقتی صورتش رو دیدم چشمام گرد شد . اطراف چشمش کبود . با تورم شدید تو ناحیه پیشونی ، گونه ها و قسمت گیجگاهیش . فکر کردم لابد تصادف کرده . وقتی پرسیدم همراهش گفت شوهرش کتکش زده . دیگه نمی دونم حسم رو چطوری بیان کنم . درگیر پزشک قانونی و شکایت و این چیزا بود که واسه قلبش بستری شد . بنده ی خدا با کلی داروی آرام بخش دائما در خواب بود . کتک کاری زن و شوهر رو در هیچ شرایط و سنی عادی نمی دونم . یه سریا هستن که میگن زن یعنی بزن . از نظر من اینا منفورترین افراد جامعه هستن . حالا تو این سن ... هیچ دلیلی نمی تونه قانع کننده ی این رفتار ناهنجار باشه . 

* مـی خواستم چند تا تصویر از سفرم اینجا ثبت کنم ولی نمی دونم چرا SHAREit انتقال از گوشی به لپ تاب رو انجام نمیداد . از اونجا که منم اخلاقم طوریه که وقتی ببینم چیزی که مد نظرمه از راه اصولیش اتفاق نمیفته دیگه اصراری بهش نمی کنم و به راهکارهای دیگه حتی فکر هم نمی کنم و در نهایت بی خیالش شدم :) 

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۷
  • ** آوا **
۱۹
دی
۹۵

* جمعه عصر بلیط داشتم برای سفر یه هفته ای به شمال. هفت و نیم صبح از بخش خارج شدم و بمحض نشستن تو سرویس گوشیمو چک کردم که دیدم چهار تماس ناشناس دارم. یه حسی گفت این شماره ها از ترمیناله. تماس گرفتم کاشف بعمل اومد اتوبوسه عصر (از جاده رشت) کنسل شده و باید خودمو هر چه زودتر به ترمینال برسونم تا به حرکت ده و نیم برسم. آدم وقتی عجله داره هزار اتفاق غیرممکن ممکن میشه تا فقط حرص ِت رو در بیارن ... اولش کفری شده بودم ولی بعد زدم به بی خیالی و گفتم فوق فوقش سواری میشینم میرم. خلاصه که هر چی کائنات و فلک دست به دست دادن تا من بموقع نرسم نشد که نشد و بنده راس ساعت ده و نیم رو صندلی شونزده نشسته و در حال بابای کردن با باباحاجی و خواهرشوهر و پارسا بودم :-) 

این همه نوشتم که بگم بنده حالا در جوار خونواده و عزیزانم هستم بامید خدا پنجشنبه برمیگردم . الان و در همین لحظه تو آموزشگاه موسیقی نشستم . گوش راستم به آواز پسره جوون گوش میده و گوش چپم به نوای دلنشین ویلون یاس :-) واقعا موسیقی روحه زندگیه . 

  • ۷ نظر
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۶
  • ** آوا **
۱۲
دی
۹۵

* چـقدر خوبه که بیان خودش نظراتُ از صافی رد می کنه و به دو قسمت نظرات و هرزنامه تقسیم میکنه و اون هرزنامه ها رو هم از جلوی دیدگان برمیداره و یه وری می ندازه تا اگه خودمون خواستیم بریم سراغش :) 

بعده مدتها یه نگاهی به خلاصه ی آمار وبلاگم انداختم که با رویت عدد " نمایشهای امروز" چشمام گرد شد ! یعنی این است هنر هرزنامه ها ؟ 5209 بار ؟ 

** مـیخوام یه اعترافی کنم ! من تو اینستاگرامم از هر قشری فالوور دارم . از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا غریبه . از زن و مرد گرفته تا بچه و ... ! ولی مودب ترین هاشون دوستان وبلاگیم هستن و من به بودن اونها ( شماها) افتخار میکنم . پس بهم حق بدین که همیشه بگم وبلاگ یه چیزه دیگه ست . اصلا بزاریم یه سریا بگن آدمهایی که تو وبلاگ می نویسن نقاب به چهره شونه . یا خوده واقعیشون نیستن . که دروغ میگن و خوده واقعیشونُ پشت نوشته هاشون پنهون کردن.  اصلا به اونا چه . خودمون که می دونیم کی هستیم . هوم ؟ 

  • ۵ نظر
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷
  • ** آوا **
۱۰
دی
۹۵

با اینا زندگیمُ سر می کنم :) با اینا حالمُ بهتر می کنم :دی 

* یـه جورایی رو به بهبودم ! خدارو هزاران مرتبه شکر . واقعا هیچ چیزی بهتر از سلامتی نیست . صبح وقتی روی پُل عابر ایستادم و هوای پاکُ به ریه هام فرستادم با اینکه باز از سرمای هوا تحریک شدم و پشت هم سرفه میکردم با همه ی اینها خدا رو شکر کردم بابت این صبح زیبا و پاک . 

خلاصه بعد از سه مرتبه ویزیت شدن تکلیف من با داروهام مشخص شد . حساسیت های داروییم شناخته شد و رفتیم که داشته باشیم مسیری به سمت درمانُ ! ولی واقعیت این ِ که خیلی عذاب کشیدم . خیلی زیاد . 

سفکسیم خر است ! خیلی هم خر است ! این جمله رو باید روزی هزار بار بنویسم تا هیچ وقت یادم نره که میزان خر بودن سفکسیم در چه حده :(((( 

** یـادمه بابابزرگم ( پدر ِ مامانم ) وقتی فوت شدن من کلاس سوم راهنمایی بودم . اونموقع داییجونم ( خدا رحمتش کنه ) دانشجوی یه شهر دور بود و وقتی خبر فوت پدرشُ شنید تقریبا 24 ساعت طول کشید تا خودشُ به شهرمون برسونه . هم خوابگاهیاش با یکی دیگه از دایی هام تماس گرفته بودن که دیشب که داداشتون جریان فوت ِ پدرشُ شنید تا صبح پلک رو هم نذاشت و وقتی صبح دیدیمش شوکه شدیم . تمام ِ موهای شقیقه ش سفید شده بود . تماس گرفته بودن تا بگن هوای داداشتونُ داشته باشین چون فکرش خیلی درگیر شده ... 

حالا چرا اینُ گفتم ؟! سفید شدن ِ مو می تونه جنبه ی ارثی داشته باشه . می تونه به رژیم غذایی مربوط باشه . میتونیم به خیلی عوامل دیگه هم ربطش داد. مثل سختی ِ زندگی . غم و غصه . نور و .... ولی هیچکدوم اینها به اندازه ی فکر مغشوش انقدر هنر ندارن که یک شبه تعداد خیلی زیادی از موها رو سفید کنن . 

همکارام اکثرا نمی تونن با رد پای ِ بالا رفتن سن بر روی چهره هاشون کنار بیان . بوتاکس پیش پا افتاده ترین پاک کننده ی تلقینی واسه این رد هاست . وسط ابروهام یه خط عمیق افتاده . بهم خیلی پیشنهاد شد که منم برای اولین بار امتحانش کنم ولی قبول نکردم . فکر نکنم هیچ زمانی هم امتحانش کنم . این ردها واقعیت زندگی ِ . واقعیتی به نام گذر عمر . اما در رابطه با سفیدی مو با خودم لج کردم . خدا نکنه آدم دلش بشکنه . 

 + قبل از هر چیز اذعان می دارم که ادامه ی پست به من مربوط نمیشه بلکه مربوط به یکی از عزیزان ِ دلمه :) . اینم واسه پیشگیری از سوء تفاهم دوستان ِ عجول بنده گفتم ! چون تجربه بهم نشون داده که ماشالله دوستان ِ عجول ِ بنده کم هم نیستن :دی 

*** اولین روز از دی ماه وقتی از بیمارستان به سمت خونه برمیگشتم ، وقتی تو تب می سوختم و با همه ی وجود می لرزیدم با شنیدن صدای گوشیم و رویت تصویر بالا لبخندی عمیق روی لبم نشست .

 برای دیدن متن گفتگو کلیک کنید :)))) 

بله ! و این چنین شد که ما اکنون دلمان قیلی ویلی می رود برای روشن شدن دیدگانمان به جمال زیباروی این دونه ی ارزن :)))) 

امروز هم دقیقا مصادف شده با اولین سال یکی شدنشون :) یاس هنوز خبر نداره ! مطمئنم وقتی بفهمه از ذوق اشکاش جاری شه . از بس که عاشق عمه ح جیمی خودش  ِ ! 

  • ** آوا **
۰۶
دی
۹۵

* امروز ( روزی که گذشت) بعد از گذشت دو سه روزی که از هرگونه تماس صوتی & تصویری با مامان اجتناب می ورزیدم ( عجب فعلی :دی ) دل به دریا میزنم و با مامان تماس میگیرم . با ذوق زیادی تماسمُ جواب میده . با شنیدن اولین کلام گوش خراشم ، می فهمم که پشت تلفن وا میره . " وااااای صدات " !

میگم مامان " صدا رو بی خیال . خوب میشه ... "

تا آخره تماسمون یه خط در میون هر چه درد و بلاست به جون خودش میخره و من هر بار تاکید میکنم که " ع ِ ! مامان این چه حرفیه . خدا نکنه " ... 

+ چرا وقتایی که آدم مریض میشه دلش بیشتر از هر زمانی مادرشُ میخواد ؟ اصلا ببینم شما هم همینطورین یا من غیره طبیعی هستم ؟؟؟ :( 

+ برای اولین بار توی تاریخ ِ کاریم رفتم استعلاجی :) هرچند هنوز رو به راه نشدم ولی خب باز هم خوب بود . 

  • ۶ نظر
  • دوشنبه ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ** آوا **
۰۴
دی
۹۵

شب کاریها کار داد دستم. وقتی شیفتم بیدار بودنم طبیعی و از سر وظیفه ی شغلیه . ولی متاسفانه شبهایی که خونه هستم از سر بهم ریختن سیستم بدنی ریتم خوابم کلا به فنا رفته . این چند وقت بنیه م به شدت ضعیف شده و دائما کسل و بی حال و مریضم. درست ده دقیقه ی قبل تن به تقدیر دادم و آرامبخش ُ شروع کردم تا بلکه بتونم بخوابم. الانم میرم دوش بگیرم بلکه گیرنده های عصبی مربوط به خستگی و بی خوابیم فعال شه ، شاید بعده این همه وقت بیداری بتونم چند ساعتی بخوابم ... دعا کنین فقط دچار وابستگی نشم. همین و بس ...

  • ** آوا **
۰۲
دی
۹۵

این ایام به پیج های مختلف که سر میزنم می بینم اکثرا در وصف شب یلدا چیزی نوشتن ! خود منم در هر شرایطی حداقل فال حافظمُ ثبت میکردم ولی امسال حتی نشد فال بگیرم :( 

هر بار هم خواستم بیامُ در موردش بنویسم دیدم چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم . شب یلدای من در کنار همکاران بخش و بیمارانمون گذشت . قرار بود که هر کسی چیزی با خودش ببره تا شبمونُ خاص کنیم و من درست وقتی به دم ِ آجیل فروشی ِ نزدیک محل کار رسیدم تصمیم عوض شد و مبلغی که در نظر داشتم آجیل بخرمُ آنلاین واریز کردم به حساب بچه های آسمان ! و در جواب ِ همکاران که گفتن " آوا تو چی آوردی بده بیاد ؟ " گفتم چیزی جز شرمندگی نیاوردم و با اجازه تون به نیت همگی سهم خودمُ بخشیدمُ رفت . انشالله خدا از همه مون قبول کنه . 

ولی اون شب بدترین شب این روزها و شبهام شد . مریضی بدجوری منُ از پا انداخت و هنوزم رو به راه نشدم . 

این ترانه واقعا زیباست ! حس خوبی بهم میده [لینک دانلود]

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۷
  • ** آوا **
۳۰
آذر
۹۵

* مرد با قدی بلند و چهره ای گندمی ... با موهای به غایت بوووور ... با گونه های برجسته و استخوانی ... شلوار چین و کتانی آل استار ... با پیراهنی چهارخانه  که رنگ قرمز و آبی آن غالب بود ... کلاه را روی شانه هایش رها کرده بود و عینک آفتابی روی سرش ... با نگاهی خاص به دختر نگاه میکرد ... با یک لبخند از جنس " ما میگوییم نگاه و لبخند شرقی " 

دختر با هیکلی تراشیده ... پیراهن مردانه ی چهار خانه ی رنگی رنگی گشاد ... پایین پیراهن را به زیر دامن بلند و گشادش فرستاده بود و دامنش تا روی زمین ... و تنها جلوی کتانی اش کمی خودنمایی میکرد . یک شال نازک را به گونه ای روی موهایش رها کرده بود که موههای زرد و نارنجی اش به شدت خودنمایی میکرد . عینک او هم روی موهایش ... گونه های برجسته و پوستی پر از لک و پیس ... به همراه یک لبخند از جنس " ما میگوییم لبخند شرقی " 

با حالتی که خودم به خوبی می دانم هدف تمسخر تیپ ( صرفا پوشش ) دخترک بود به همراهم اشاره کردم که " فلانی تیپ اونُ " ... همزمان با همسو شدن چشمانمان به سمت دخترک نگاهمان برای لحظه ای در هم گره خورد . دخترک لبخندش را به سمت ما روانه کرد و در حالیکه که لیوان نوشیدنی اش را با مهربانی به سمت ما گرفته بود به سختی گفت " بفرمایید ..." و من هنوز شرمنده ام بابت اینکه لبخند من برای چه بوده و لبخند او ... " ما میگوییم از نوع لبخند شرقی " 

+ در باب سفر به اصفهان و حضور در میدان نقش جهان ... !

پ . ن : گاهی فکر میکنم ما شرقی ها در مسائل عاطفی خیلی خیلی خودمون رو سطح ِ بالا فرض میکنیم . میگیم عشق فقط عشق شرقی! دوست داشتن و مهر و محبت فقط خاص ِ ما...

این اتفاق یه تو دهنی بود برای شخص ِ من ... 

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۷
  • ** آوا **
۲۴
آذر
۹۵

* دیشب به همراه پریسا و مامان حاجی ابد و یک روزُ دیدیم . اون لحظه که سمیه توی ماشین وسط چهار تن افغان نشسته بود و اونها به زبان خودشون با هم حرف میزدن طوری که نمی شد فهمید چی میگن ، حتی برای من خفقان آور بود. واقعا حس میکردم بختک افتاده روم و راه نفس کشیدنم رو بسته . پریسا اشک میریخت و مامان حاجی بغض کرده بود . داشتم به این فکر میکردم که اونایی که از سر اجبار تن به ازدواجهای این چنینی میدن خیلی بدبختن خیلی . حالا تمام سکانسها و دیالوگهای فیلم یک طرف . اون صحنه ای که میخواستن تریاکها رو توی چاه توالت بریزن یکطرف . یعنی هر بار که مرتضی دستی به کف توالت میکشید عُقی بود که ناخواسته میزدیم . خونه نبود که ... سگ دونی بود ... !!!

** در حال تایپ همین چند خط بالا بودم که مامان حاجی صدام زد . سریع به هال رفتم که همزمان دیدم یه گربه از پشت در توری ورودی خونه فرار کرد و چیکو هم کنج لونه ش نشسته و جیغ میزنه :) مامان حاجی میخواست همین صحنه رو بهم نشون بده . گفت چند دقیقه هست گربه دنبال سوراخ سمبه ای میگشته که بیاد داخل ! از پشت پنجره با خشم نگاهش کردم . اون بالا روی توالت ِ گوشه ی حیاط نشسته و چشماشُ ریز میکنه و یک میووووی مظلومانه ای سر میده . از همین راه دور واسه ش خط و نشون میکشم :) 

+ من تا بحال نمیدونستم "حکم ابد و یک " روز هم داریم . من نهایتش حبس ابد رو شنیده بودم :( 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۹
  • ** آوا **
۲۲
آذر
۹۵

* شـیفت قبلی بیماری داشتم بس حرف گوش نکن . از اون مریض ها که بهش میگی نباید از تخت خارج شی باز کار خودشُ می کنه . از همونها که بهش میگی فلان چیزُ نباید بخوری برات مضره ولی باز می بینی تو چشمات زل میزنه و میپرسه میشه یه ذره بخورم ؟ بدتر از اون همراهی که از مادرش حرف گوش نکن تره . اینا رو اعصابن . بعد میگن پرستار چرا باید بداخلاق باشه ؟؟؟ آدمُ بد اخلاق می کنین دیگه :(((( 

خلاصه که ایشون ام آر آی داشتن و شدیدا عدم همکاری جهت ثبات در دستگاه . واسه همین با دکتر تماس گرفتیم و گفتن یا بیهوشی بگیره ام آر آی انجام شه و اگه رضایت به این کار نداشتن میدازولام تزریق شه تا موقت آروم بگیره . و این چنین شد که بنده میدازولام به دست بالا سر بیمار حاضر شدم و با بیان این موضوع که دکتر فرمودند بیهوشی بگیره چشمهای همراه گرد شد که نههههههههه واسه چی . منم که از قبل می دونستم اینها تن به این عمل نمیدن 

گفتم پس لازمه میدازولام تزریق شه تا موقت خواب برن و ام آر آی انجام شه . خلاصه تمام ِ این توضیحات از جانب بنده انجام شد و حاج خانم و همراهشون رضایت دادن که تزریق کنم . به محض تزریق بیمار گفت " دسشویی دارم " ! گفتم باشه میگم برات لگن بزارن . ولی چه خوده بیمار و چه همراه اصرااااااااار که نه و نه ! ایشون باید بره روی توالت فرنگی بشینه . اینبار با چهره ی خشمگین تر گفتم خانم ایشون آرام بخش گرفتن هر آن ممکنه خواب آلود شن و به خودشون آسیب بزنن . میگم لگن بیارن . لحظه ی خروج از اتاق شنیدم که به بغل دستیش میگفت وا هنوز نیم دقیقه نیست آمپولُ تزریق کرده . دیگه من تا به کمک بهیار بگم و ایشون لگنُ برداره بره بالین بیمار دیدیم زنگ اتاقشون به صدا در اومد و فریاد " ای واااااای مامانم داره از حال میره و ... " هیچی دیگه بیمارُ خواب آلوده از توالت برگردوندن به تخت . واقعا مونده بودم به دخترش چی بگم ! کسی که حرف تو کله ش فرو نمی رفت . دقیقا همون هرگز نرود فرو میخ آهنین بر سنگ بود ... 

خلاصه زمان انتقال بیمار برای ام آر آی فرا رسید اونم چه فرا رسیدنی . بیمار خواب آلودُ روی برانکارد انتقال دادیم و به منظور تسهیل از رول استفاده کردیم که نه اون بنده ی خدا آسیب ببینه و نه پرسنل ! و از اونجا که وضعیت بیمار هم خاص بود قرار شد منم همراهشون برم تا به اصطلاح با حضور پرستار پروسیجر فوق الذکر انجام شه . خلاصه راهی شدیم و همراه به شکل هملت واری دستهاشُ توی هوا تکون تکون میداد و میگفت " من به چشم خویشتن دیدم که یاااااااااارم می رود " . من و بیماربر مُردیم که خنده مون رو کنترل کنیم . یه جایی هم که برانکارد به منظور هدایت به مسیر چپ و راست میشد میگفت وای وای مادرم . تو رو خدا فکر کنین مادر خودتونُ دارین می برین . یعنی روی مُخ بود به غایت . آخرشم لحظه ی ورود به آسانسور یه تکون به برانکارد داد و در نهایت چرخش از روی شست پام رد شد که عجیب دردناک بود . حالا من از درد به خودم می پیچم و هی می خوام چیزی نگم ایشون ول کن نیست میگه وای مامانم از آسانسور می ترسه . بیماربر گفت خانم میشه بس کنی ؟ پای نرسشُ زدی داغون کردی مامانت خوابیده اصلا متوجه نیست کجاست اونوقت شما میگی وای مادرم از آسانسور می ترسه ؟ 

لحظه ی ورود به اتاق هم هر چی وسیله ی جانبی همراهمون بود کنار گذاشتیم . من حتی کیلیپس خودمُ در آوردم . اونوقت تکنسین ام آر آی مجدد سئوال کرد که چیزی همراهتون نباشه ! اون خانم با لحن بسیار بدی دوباره گفت " با شماستا ! دوباره خودتون رو خوب بگردین . نبینم کار مامانم انجام نشه . من دو شب ِ نخوابیدم شب تا صبح نشستم بالا سر مامانم و تو خواب تماشاش کردم " وای اینُ گفت دقیقا از درون چشمهام شعله ی آتیش بود که به سمت بیرون زبونه می کشید . ترجیح دادم سکوت کنم تا کارُ خرابتر از اینی که هست نکنم . همزمان به مسئول ام ار ای گفت میشه منم برم کنار مامانم بمونم ؟ اونم از سر سادگی گفت اگه چیزی همراه ندارین ... نذاشتم حرفش تموم شه با چشم و ابرو اشاره کردم که بگو نه ! ایشون هم سریع فهمید منظورم چیه گفت نه شما لباس مخصوص ندارین . گفت وای تورو خدا مادرم می ترسه . لباسهای من فقط پولک داره اگه اینا اشکالی داره به من لباس بدین . البته ایشون هر چی عز و جز کردن راه به جایی نبردن و در نهایت گفت شانس آوردین اون خواهر من نبود که اگر بود حسابی خر فهمتون می کرد و من هنوز نفهمیدم منظورش این بود که خودش خره یا به ما میگه ... خلاصه ی کلام بیمار به درون دستگاه هدایت شد و مسئول ام آر آی گله مند بود که چرا همچین اعجوبه ای رو با خودتون اوردین و چرا از همون اول نگفتین که بیرونش کنم . و ایضا اینکه خدا به شما صبر بده که همچین آدم بی تربیتیُ تمام وقت توی بخش تحمل میکنین . 

وقتی برگشتیم توی بخش بعد از اینکه منتظر موندم که بیمار صحیح و سلامت به تختش منتقل شه خطاب به همراه گفتم شما تشریف بیار سی دی رو تحویلتون بدم . اینُ گفتم و رفتم سمت استیشن ! پشت سر من کمک بهیارمون اومد که فلانی این همراهه یه بند داره غُر میزنه که این پرستار اصلا می فهمه چی میگه ؟ مادر من بیحال و بیهووووش افتاده اینجا اون میگه بیا سی دی رو تحویل بگیر . من سی دی رو میخوام چیکار کنم . تو خونه مون پره از این سی دی هاست ... مات و مبهوت به کمکون نگاه میکردم واقعا از این همه بیشعوری مستاصل شده بودم . حدودا یه ساعت بعد اومد میگه خانم پرستار سی دی رو بدین برم یه وقت روی دوشتون سنگینی نکنه ، خسته شین  . وجدانا وجدانا شماها جای من بودین چیکار میکردین ؟؟؟ من ولی خونسرد سی دیُ از درون فایل در آوردم گذاشتم جلوش یه خودکار هم دادم بهش گفتم اینجارو امضا کن که سی دی رو تحویل گرفتی . امضا کرد و وقتی میرفت دیدم که سی دی رو انداخت تو سطل آشغال . زبان قاصر است از بیان حس و حال اون لحظاتم :( خدایا بهمون صبر مضاعف ارزانی دار ... 

** حـالا جالبش این ِ که صبح وقتی رفتم بالا سر ِ بیمار یه لبخند گشاد روی لبم بود و بلند گفتم سلام صبح بخیر . همون فرد بالایی که مته وار روی اعصابم بود گفت خانم پرستار خوشم میاد در همه حال لبخند به لب داری ! گفتم خب در واقع شماها شانس آوردین من همه چیزُ با هم قاطی نمی کنم . فکر کنم نفهمید که چی گفتم چون در ادامه گفت والا فامیلی من " خوشرو" هست اونوقت شما یه خوشروی واقعی هستین !!! خودشم می دونست چه زهره ماریه ! گفتم خب اسم آدم دلیل شخصیت آدمها نیست . اسم صرفا یه اسم ِ و بس . گفت ولی فامیلی شما با شخصیتتون خیلی بهم میاد ... به این فکر میکردم که این الان داره منُ خر میکنه آیا ؟؟؟ 

بقول همکارم که فُلانی اگه غیر از این بود همون لحظه که برانکارد رو به سمتت هول داد طوری که چرخش از روی شست پات طی طریق کرد همونجا یه چیزی بهش میگفتی . پس بی شک یه جورایی راست میگه . فامیلیت به شخصیتت میاد . 

+ نکته ی آموزشی این پست ! دوستان خواهشا مثل قُلی نباشید ... ! چون همه ی پرستارها مثل من نیستن . میزنن شلُ پلتون میکنن . از من گفتن ... 

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۵
  • ** آوا **
۲۰
آذر
۹۵

از کوه بلندی بالا رفت . تنها کوه هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشان اخترک خودش بود که تا سر ِ رانویش می رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می کرد . این بود که با خودش گفت : " از سر یک کوه ِ به این بلندی می توانم به یک نظر همه ی سیاره و همه ی آدمها را ببینم ... " اما جُز نوک ِ تیز ِ صخره های نوک تیز چیزی ندید . 

همین جوری گفت : " سلام " 

طنین به ش جواب داد " - سلام ... سلام ... سلام ... 

شهریار کوچولو گفت " - کی هستید شما ؟ " 

طنین به ش جواب داد : - کی هستید شما ... کی هستید شما ... کی هستید شما ... 

گفت : " با من دوست بشوید . من تک و تنهایم 

طنین بهش جواب داد : - من تک و تنهام ... من تک و تنهام .... من تک و تنهام ... 

آن وقت با خودش فکر کرد : " چه سیاره ی عجیبی ! خشک ِ خشک و تیز ِ تیز و شور ِ شور . این هم آدمهاش که یک ذره قوه ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند ... تو اخترک ِ خودم گلی داشتم که همیشه اول اون حرف می زد ... " 

* کتاب شازده کوچولو " انتوان دوسنت اگزوپه ری

به این بخش از کتاب که میرسم می بینم گاهی چقدر دلم میخواست تو زندگی هر کدوم از ما کسی بود مثل سروش ِ جمشیدی ، که واژه ی خاصی داشت ، مثل " گل ِ من " ... که دنیا دنیا عشق و دوست داشتن در این واژه گنجونده شده باشه و حاضر نباشه اونُ جز برای سیامک انصاری / گُلش ، برای شخص دیگه ای بیان کنه . واژه ای که براش حرمت داره و احساس پاش خرج کرده باشه ... 

اگر هر کدوم از شماها یه شازده کوچولو تو زندگیهاتون دارین که با صدا کردنتون اشک تو چشمهاش جمع میشه و بغض میکنه قدرشُ بدونین . 

  • ۸ نظر
  • شنبه ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۵
  • ** آوا **
۱۶
آذر
۹۵

* تـو اتاق دراز کشیدم و به صدای بارون گوش می دم . واقعا چه نوای دلنشینی :) 

پیرو پست قبلی باید بگم ، آب و هوای مملکت باهامون راه اومد و تعطیلات محمد و یاس کنارم بودن . همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه ... ( نمی تونم بگم . حتی اگه بپرسید هم نمی تونم جواب بدم ) 

همین قدر بگم که این روزها و مخصوصا شبها حجم سنگینی از دردی عمیق روی سینه م بود . و مخصوصا جو نامناسب خونه [با حضور افرادی که بودنشون یه جورایی معذبمون میکرد] بهمون اجازه نمی داد راحت بشینیم و حرفامونُ بزنیم . قلبم به شدت درد گرفته بود و اشکهام بدون وقفه به هر بهونه ای جاری بود . حتی برعکس همیشه که لحظه ی خداحافظی تا انتهای مسیر با نگاهم بدرقه شون میکردم ، اینبار ولی ، از اینکه مامان حاجی متوجه ی چشمهای پر از اشک و چهره ی پف آلودم نشه ، هنوز به وسط کوچه نرسیده بودند که نگاهمُ از امتداد مسیرشون گرفتم و برگشتم توی خونه و تا ساعتها با خودم خلوت کردم . 

هنوز هم نمی دونم واقعا سوء تفاهم بوده یا واقعیتی بوده که از من پنهون مونده ! هر چی که بود نذاشت همه چیز خوب پیش بره . ولی با گذر زمان از اون کوه غم کاسته شد و کاسته شد و الان همه چیز خوبه . حتی بهتر از همیشه . بقول محمد " ما که نمیذاریم واسه این چیزا خدشه ای به زندگیمون وارد شه " توکل به خدا ... 

** روزی که گذشت تولد یک سالگی رادیوبلاگیها بود . رادیو بلاگیها صرفا یک وبلاگ نبود . بلکه دنیا دنیا ایده ، هدف ، انگیزه و مهم تر از همه یار ِ دل در پس این وبلاگ نهفته ست که از هیچ کدومش نمی شه به راحتی گذشت .

خوده منُ تصور کنین . اگه بچه ای به سن وبلاگم داشتم امسال باید براش جشن الفبا میگرفتم و کودک شش ساله م رو تو مسیر علم آموزی هدایت میکردم . اینُ گفتم تا به این نکته اشاره کنم که وبلاگ من تنها یک دریچه برای بیان حرفهام و خاطراتم نبود . اگر هم ابتدا با این هدف شروع به تایپ کردم بی شک با گذشت زمان وسعت این دریچه بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه حالا برای من نه تنها یک دریچه ی کوچک نیست بلکه به دنیایی تبدیل شده . دنیایی که شاهد خوشی ها و ناخوشی ها . شادی ها و غمها ... تنهایی ها و همراهی هام بوده ! هست و خواهد بود . دوستان وبلاگ نویس سابق به خوبی می دونن که چه روزهای سختی رو گذروندیم و این جمله فقط برای اون دسته از دوستانی قابل درک ِ که به وبلاگشون دل بستن . و نه صرفا پیجی رو باز کرده باشن و سلامی داده باشن و بی هیچ حسی به خرابه ای تبدیلش کردن . نه ! و حالا ربط تمام ِ این حرفها چیه ؟  اگر دوستانِ در پس ِ پرده ی رادیو بلاگیها نبودن ، شاید وبلاگم به یکی از همون خرابه های ویران شده تبدیل میشد و یه جایی تو دنیای مجازی رهاش میکردم . بی شک یکی از مهم ترین دلایل موندنم عشق و انرژی بود که از این دوستان حس کردم . عشق به ایجاد شور و انگیزه برای موندن . برای بودن ! امیدوارم که دوستان خوبمون انرژیشون مضاعف بشه و بقول مهران مدیری " انرژی هاشون نیفته " :) در واقع " انرژیمون نیفته " ...

خیلی دوست داشتم که بیشتر بنویسم . چون در این مورد حرف برای گفتن زیااااد دارم . ولی مطمئنم که از حوصله ی خیلی از دوستان خارجه و قصد ندارم همراهان روشن و خاموش وبلاگمُ کسل کنم . 

خلاصه کلام این بند ... " رادیو بلاگیها پاینده باشی " 

P S : ببخشید که تو طرحتون دست بردم چشمک

+ 15 آذرماه تولد بابا حاجی مهربونمون هم بود . باباحاجی عاشقتم :****** تولد شمام مبارک باشه :)

  • ۷ نظر
  • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۹
  • ** آوا **
۰۴
آذر
۹۵

* بـعد از تست بیش از 20 عطر ، این 5 تا رو انتخاب کردم . و جالبش این ِ هنوز سر درد ناشی از استنشاق این خوشبوها کاملا رفع نشده :) سعی کردم به نوعی تا حدی سانسورش کنم و فکر کنم خیلی زیاد موفق بودم . نه ؟ 

** آدمها یه وقتایی بهم میریزن . مثل امروز ِ من ! امروزی که برای نشنیده شدن هق هق ِ گریه هام سرمُ داخل بالش فرو کردم ... درد من هم چیزی نبود جز دلتنگی ِ عذاب آوری که وقتی به خونه برگشتم و برای استراحت به اتاقم پناه آوردم یهویی خیمه زد روی تمام ِ لحظاتم  و انقدر دلمُ بالا و پایین کرد تا اشک به چشمم آورد . در نهایت تمام ِ حال درونمُ در یک جمله توی اینستام ثبت کردم . 

" میگویی : شعرهایت غمگینند ! عزیزم ! زنی که آبستن اندوه است ، هرگز شادی نمی زاید! ( نسرین وثوقی ) " 

و به دنبال ثبت این پست نظر مامان مهربونم بود که دلمُ خون کرد " دختر خوشگلم نبینم از غصه حرف بزنی . دلم درد میگیره " و من چقدر خودخواهانه عزیزانمُ درگیر حال خراب خودم کردم ! حتی ظالمانه مامانمُ غمگین کردم :( . چقدر سخته آدم بخواد یه نقاب به چهره ش بزنه تا دیگران نرنجند و باز هم چقدر سخته که ببینی حال دلت ،  عزیزتریناتُ نگران می کنه و رنجور ... اونم دل ِ مادر . مادری که هر روز بارها و بارها میگه دلش هواتُ کرده . اونوقت ببینه دخترش ازش دوره و تا حدی غمگین . حتی نمی تونم خودمُ جای خودش بزارم ... 

+ خلاصه ی کلام این روزها و شبهای سرد و یخبندان حتی جیب های پالتو قادر نیستن دستهامُ گرم کنن :) این خیلی حرفه ها . خیلی . قدر داشته هاتونُ بدونین ...  

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۷
  • ** آوا **
۰۴
آذر
۹۵

* هـمکاری دارم که وسواسه ! و بدتر از همه اینکه قبول نداره که وسواس ِ ! یه وقتایی که بهش میگم تو وسواس داری میگه نههههه من فقط تمیزم . اونوقت زوم میکنه روی چهره ی من . می دونه پشت بنده این حرفش من چه جوابی می دم " پس ما همگی کثیفیم " ... والله ! شورشُ در آورده . نمونه ش ! میگه من وقتی از مغازه خرید ( لباس ) انجام میدم باید حتما بسته ی آکبند ببرم خونه . مثل خرید شالهایی که داخل کاور هستن . بعد میگه وقتی میرسم خونه بسته رو از بدنم دور نگه میدارم و به روش اتاق عمل ( استریل) باز میکنم و بدون اینکه گوشه ای از اون شال با بیرون کاور تماس بگیره میندازمش بیرون !!!! یا مثلا چند روز قبل دفترچه ی بیمه ی جدیدشُ آورده بود تا دکتر براش نسخه بنویسه . اونوقت کل اون قسمت از استیشنُ با کدغذ A4 پوشونده بود تا دفترچه ش با سنگ در تماس نباشه . وقتی دکتر خواست دفترچه رو باز کنه خطاب به دکتر گفت " فقط خواهشا از این محدوده خارجش نکنین " و خب میشه تصور کرد دکتر چه نگاه عاقل اندر سفیهی به ایشون انداخت ... حالا تصور کنین همسرشون از ایشون حتی بدترن . به نحوی که میگه جارو کردن منُ تو خونه قبول نداره و جارو و تمیز کاری با اوشون ( یعنی همسرشون ِ ) ! 

+ حالا یک سئوال ! کدوم یکی از شماها اینطور یه شالُ از بسته ش خارج میکنین ؟ با عرض شرمندگی ... اگه شما هم اینجوری می کنین بی شک وسواس دارین . تو این دوره و زمونه فکر کنم همه می دونن وسواسی بودن نوعی بیماری روانی محسوب میشه :)))) 

حالا چرا یاده این همکار افتادم ؟! خب ایشون سوای از این اخلاق حرص در آورشون شدیدا مهربون هستن و دوست داشتنی. ولی یه وقتایی که لجمُ با کارهاش در میاره میگم " یه کاری میکنی خودتُ همسرتُ بذارم وسط همین بخش با دارت بیفتم به جونتون " 

مثلا یکی از اون وقتها وقتیه که فایل تصویری من و چیکو رو می بینه که چطور دونه ی برنجُ از روی لبهام برمیداره و میخوره . کلا چهره ش طوری بهم می پیچه که انگاری مچاله شده :(((( 

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۱
  • ** آوا **
۳۰
آبان
۹۵

عاشق شدن تو ، قشنگترین معجزه ی زندگی ام بود ... 

  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۵:۰۳
  • ** آوا **
۲۸
آبان
۹۵

ساعت سه نیمه شب با صدای نرس کال از جام پریدم . گوشیُ برداشتم فقط صدای ناله ای شنیدم که آروم منُ صدا میزد . دوان دوان به سمت اتاق مورد نظر رفتم . بیمار که زن 43 ساله ای بود با رنگ و روی پریده، در حالیکه چشمهاش بسته بود فقط با دستش اشاره کرد به قفسه سینه ش . وقتی برای شمارش نیض دستشُ گرفتم دیدم به شدت طپش قلب داره . طوریکه حتی در شمارش از ضربان عقب افتادم . همزمان سوپروایزر هم اومده بود به سرکشی بخش و مسئولمون در حال ِ گزارش دهی بود . وقتی برگشتم استیشن مسئول پرسید بیمار چطوره ؟ گفتم اصلا خوب نیست و از روی استشن خودمُ کشیدم و به هر شکلی بود دستمُ به پالس اکسی متر پرتابل رسوندم و حین برداشتن گفتم "خانم ... به آنکال قلب خبر بدین بیاد مریضُ ببینه ، الان ِ که سنکوپ کنه " سوپروایزر پشت سرم میومد و من بدو به اتاق برگشتم . ضربان قلب به دویست رسیده بود . پرل تی ان جیُ زیر زبونش گذاشتم . کارهای اولیه رو سریع انجام دادم . مسئولمون به پزشک اطلاع رسانی کرد . مانیتورینگ و ECG گرفته شد و در نهایت پزشک بر بالین بیمار حاضر شد . و جالب این ِ لحظه ای که ایشون اومدن انگار آب ریخته باشن روی آتش . ضربان قلب بین 80 - 90 نوسان داشت و وضع عمومی بیمار بهتر بود . چه بسا اگر نوار نمی گرفتیم آنکال قلب از اینکه ساعت 3 صبح مجبورش کردیم که به بخش بیاد کلی بهمون ایراد میگرفت . ولی خب نوار به موقع باعث شد دچار خشم نیمه شبی نشه و خلاصه وقتی از بخش بیرون می رفت اون بیمار اصلا بیمار یکربع قبل نبود . شکر خدا حالش خوب شد ولی من تا صبح ، وقتی از بخش بیرون میومدم هنوز دلهره ی اینُ داشتم که دوباره دچار حمله شه . و اینکه تابحال ندیده بودم قلب با اون ریتم سینوسی منظم بتونه تا دویست و پنج ضربان در دقیقه بزنه و تحمل کنه . قلب عضو خیلی قوی ای ِ ! اینُ دیشب به چشم خودم دیدم . 

  • ۴ نظر
  • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۷
  • ** آوا **
۲۶
آبان
۹۵

سر شب از باباحاجی میخوام تا یه باتری به ساعت دیواری اتاقم بزنه. به دقیقه نکشید که صدای تیک تاک ثانیه شمار به گوش رسید. اولش خوشحال بودم که دیگه برای فهمیدن زمان نیاز نیست دستمُ هر کجا برای رسیدن به موبایلم بکشم ولی بدبختی از زمانی شروع شد که نور اتاق رفت و زمان خواب شد ... هر صدای تیک تاک مثل پتکی توی مغزم نفوذ میکرد... باز اهمیت ندادم و گفتم عادت میکنم. مثل خیلی چیزهای دیگه ... کمی بعد صداش عصبی ترم کرد طوریکه متکا رو روی گوشم گذاشتم بلکه نشنوم ولی نشد ... یاد انیمیشن ماری و مکس افتادم ، همونجایی که مکس دچار حملات عصبی میشد میپرید روی چهارپایه و می لرزید ... تا ساعت پنج و نیم صدای ساعت مغزمُ تراش داد و در نهایت تسلیم شدم و پریدم ساعت رو کشیدم پایین و باتری ُ درآوردم و صدا قطع شد ...

* هیچ وقت نباید مقاومت کرد چون در نهایت بُرد با اونیِ که قوی تره. 

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۵:۵۴
  • ** آوا **
۲۴
آبان
۹۵

آدمها همیشه زودتر از زود به همه چیز عادت میکنند ...

مثلا عادت میکنند در تنهایی خودشان وقت قدم زدن به جای گرفتن دست معشوق، دستهای خود را در جیبهایشان گره کنند ...

یا به جای در آغوش کشیده شدن در وقت خواب به درون خود مچاله شوند ...

و بجای شنیدن صدای آرام دیگری ، در گوش خود نجوا کنند " شب بخیر" ...

به همه ی اینها میشود خیلی زود عادت کرد ولی هرگز هیچکس عادت نمیکند وقتی با طلوع خورشید و شنیدن صدای زندگی چشمانش را گشود ، بجای  دیدگان دلخواهش دیوار را جایگزین کند ...

* از سری نوشته های گاهی برای دلم ...

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۶
  • ** آوا **
۲۴
آبان
۹۵

فریاد را همه می شنوند !

هنر واقعی شنیدن صدای " سکوت " است .... 

  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۴:۱۲
  • ** آوا **
۱۶
آبان
۹۵

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز؟

گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر :)

+ و این آخرین لبخند من بود ... 

  • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۳:۰۴
  • ** آوا **
۱۶
آبان
۹۵

* ی روز اومد نشست کنارم گفت میخوام برات از خودم بگم ... 

میگفت :

وقتی خیلی جوونتر بودم ، مثلا تو سالهای 60 - 65 یکی بود که میگفت عاشقمه . میگفت حاضره همه ی دنیا رو به پام بریزه تا آب تووی دلم تکون نخوره . 

میگفت : 

باورش داشتم . با خودم میگفتم تو یک قدم به سمتم بردار من عوضش هزار قدم میام جلو ... 

میگفت : 

بابام اگه می دونست درگیر چه رابطه ی بی سرانجامی شدم بقول خودش سرمُ میذاشت بیخ ِ حوض و می برید ! شایدم مینداخت جلوی سگ . چون معتقد بود دختر سر به هوا مفت نمی ارزه . سر به هوا شده بودم . خواب و خوراکم عشق "او" بود . 

مدتها گذشت . اگه یک قدم به سمتم برمیداشت دو قدم عقب گرد میکرد . میگفت عاشقمه ولی دیگه تو چشماش برقی از عشق نبود . میگفت نمیذارم دست بنی البشری دستهاتُ لمس کنه ... ولی هوامُ نداشت . هی عقب و عقب تر رفت . هی دورتر و دورتر شد . یه وقتی به خودم اومدم دیدم وسط یک خلاء عظیمم . صداهای اطرافُ می شنیدم ولی آدمها رو نمی دیدم . یه وقتایی خودمُ معلق میدیدم و هیچ اتصالی با هیچ نقطه ای نداشتم . بی هدف نفس می کشیدم . بی هدف میخوردم و می خوابیدم . 

باورهام یخ زده بود . یک وقت به خودم اومدم دیدم مرد دیگه ای تووی گوشم حرفهای عاشقونه نجوا میکنه . از اون حرفها که وقتی بار اول از " او " شنیده بودم قلبم گروپ گروپ تو سینه م میکوبید و از هیجان زیاد لبهام می لرزید . ولی حالا فقط یک جفت گوش بودم . دقیقا مثل مرده ای بی حس و حرکت . دستهام یخ زدن . پاهام توان رفتن و موندن نداشت . 

سر سفره ی عقد لبهام دقیقا به هم دوخته شده بود . یادمه یکی تووی گوشم نجوا کرد " وقتشه بله رو بگی . زیر لفظی رو به دستت دادن . بگو . دیر شد " به جعبه ای که روی چادرم رها شده بود نگاه کردم . به دستی که مختصر فشاری به دستهای یخ زدم وارد میکرد فکر کردم . جلوم ! تو آینه هیچ تصویر دو نفره ای نبود . جنازه لب باز کرد و همگی از شادی بله ای که از تهه گلو به سختی صعود کرده و به لبها رسیده بود کف زدند . فشار دست بیشتر و بیشتر شد ... 

میگفت :

یادمه اولین سفر دو نفره ای که قرار بود بریم زمستون بود ... برف می بارید . 

میگفت : 

دستهام هنوز سرد و یخ زده بود . 

میگفت : 

بوسه هاش حسی در من ایجاد نمی کرد . جنازه هنوز یک مرده ی بی جون بود .

میگفت :

منتظر حرکت ماشین بودیم که خبر دادن بدلیل بروز کولاک ، حرکت امکان پذیر نیست . دستهام از سرمای زیاد درد میکرد . دستهامُ زدم زیر بغلم و یه گوشه ای ایستادم . به حرکت مسافرینی که آشفته این سمت و اون سمت می رفتن نگاه می کردم . از بین همهمه ی آدمها صدای آشنایی شنیدم . سرمُ چرخوندم . " او " رو دیدم . کمی دورتر از من ایستاده بود و با شخصی حرف میزدم ولی چشماش منو می پایید . لرزیدم . لرزیدم و سرما از انگشتهای نحیف و یخ زدم به سمت همه ی وجودم رخنه کرد . دقیقا مثل یک مرده که روح از تنش جدا می شد . پناه بردم به آغوش مردی که کنارم ایستاده بود و دستهاش التماس منُ میکرد . محکم در آغوشم گرفت . وقتی لرزش خفیف همه ی وجودم رو حس کرد ، دیدم که ترسید . پالتوی خودشُ درآورد و روی شونه هام انداخت . بازوی مردونه ش رو هائل شونه های ظریف زنونه م کرد ... به سینه ش چسبیدم . کم کم از احساس گرمی و امنیت وجودم آروم گرفت .  هرم نفسهاش به صورتم می خورد ... نفس می کشیدم . دستهامُ توی دستهاش گرفت و به سمت لبهاش برد . چشمامُ بستم و فقط خواستم حس اون لحظه ها رو ببلعم . هااای عیقی به دستهام روونه کرد . طلسم شکست . از کابوس و وحشت رها شدم . گرم شدم . مرده ای بودم که زنده شدم ... 

عشق مرا بلعید ... 

  • ۳ نظر
  • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۴
  • ** آوا **
۱۴
آبان
۹۵

* دیشب بیماری داشتم که اپیوم ادیکت بود . یه چیزی تو مایه های اعتیادِ کشیدنی :) اونوقت پزشک اومده ازش شرح ِ حال میگیره و میگه سابقه ی مصرف دخانیات نداری ؟ اونم میگه نه من هیچ وقت سیگار نکشیدم . دندونهای داغونش حتی برای دکتر سئوال برانگیز بود . اینبار دکتر گفت خب پس چی میکشی ؟! کمی سرمُ به دکتر نزدیک کردم و گفتم " بیمار ادیکت ِ " ولی انگار دکتر متوجه نشد که مجدد سئوالشُ تکرار کرد و اینبار خانم خیلی واضح بیان کردند که تریاک . دکتر معاینات بالینیشُ انجام داد و از اتاق خارج شد و بعد از اینکه اُردر خودشُ وارد پرونده کرد خودکارُ کوبوند روی پرونده و ضمن گفتن خسته نباشید به پرسنل بخش، غُرغُر کنان از بخش خارج شد و من اصلا نفهمیدم چی گفت :) کلا به زبون ترکی زیر لب غرولند کرد و رفت . 

آخره شبی همون بیمار درخواست مخدر کرد و من بعد از اینکه دارو رو آماده کردم رفتم تا براش تزریق کنم که دیدم به پهلو خوابیده . ازش خواستم دمر بخوابه تا مسکنُ تزریق کنم . حین تزریق دخترش گفت " خانم فلانی ! دیشب یه خانمی میخواست برای مادرم مخدر تزریق کنه وقتی اومد تو اتاق گفت خانم دراز بکش مسکنتُ تزریق کنم . خب شاید جای من که دخترش هستم یکی دیگه بود که اصلا نمی دونست مادرم مواد مصرف میکنه . اینجوری آبروی مامانم نمی رفت ؟ " با لبخند نگاش کردم و گفتم عزیزم ما به همه ی اینا میگیم مسکن . یعنی تسکین دهنده ی درد . فکر نکن هر کی از این دسته ی دارویی میگیره الزاما مثل مادرتون مصرف داره . نه ! 99 درصد موارد بیمار درد داره . حالا یا سر درد . یا کمر درد یا هر درد دیگه ای . تنها یکی از این موارد مشکل مادر شماست که اونم ما هیچ وقت نمیگیم بیمار معتاده . از اصطلاحی که بین خودمون رایج ِ استفاده میکنیم . گفت مثلا چی ؟ گفتم ما خیلی سریع میگیم اپیوم ادیکت یا ادیکت ! گفت حالا چی هست ؟ گفتم همینکه میگی اگه غیر از من کسی بود می شنید آبروی مامانم می رفت ... لبخندی زد و ظاهرا قانع شد . یکی نیست بهش بگه خواهره من ... اصلا ولش کن . 

** دیروز عصر خواستم یه چرتی بزنم و بعد راهی ِ بیمارستان شم که خواب ِ سوپروایزر شیفتمونُ دیدم . برگه ی مخدرُ برداشتم و رفتم دفتر که دیدم خانم میم دستشُ بریده و خون ِ که از دستش جاریه ! سریع رفتم از جعبه ی کمکهای اولیه ی اتاقش وسایل بانداژُ برداشتم و شروع کردم به بستن زخمش که یه آن چسب از دستم افتاد و روی زمین قِل خورد ، رفت سمت در ! حالا جالبش اینجاست که خانم میم کفش و جوراب هم پاش نبوده :) چسب جلوی پای آقای ناشناسی موند و ازش درخواست کردم که چسبُ بهم بده تا پانسمانُ فیکس کنم . اونم از اون فاصله ی دو سه متری چسبُ پرتاب کرد سمتم ، ولی چون بد نشونه گیری کرد چسب خورد به انگشت پای خانم میم و اینبار خونی بود که از پای خانم میم سرازیر بود . هراسون و وحشت زده به زخم پاش نگاه میکردم ... با ناامیدی نگاش کردم و پرسیدم خانم میم شما چیزی مصرف میکنید ؟ آروم دستشُ برد جلوی دهنش و گفت " هیسسس ... آره ! وارفارین . ولی تو صداشُ در نیار " ... جالب بود ! از خواب ِ خودم خنده م گرفته بود و دلخوش به این بودم که میگن خون خوابُ باطل میکنه :))) دیشب تو بخش وقتی خانم میمُ دیدم دستش بانداژ شده بود . ظاهرا وقت شستن لیوان ِ ترک خورده دچار حادثه میشه . دیگه از پاهاش خبری ندارم :))))) حالا خوبه مثلا خون دیده بودم خخخخـ

  • ۵ نظر
  • جمعه ۱۴ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۹
  • ** آوا **
۱۱
آبان
۹۵

* امشب پنجمین شبی ِ که اهل ِ منزل نیستن و باید امشبُ تنهایی به صبح برسونم . این وزش باد و صداهای جور واجوری که از اطراف شنیده میشه تا حدی منُ ترسونده :( بعد از ظهر با کار خونه سرمُ گرم کردم . بعد از تمیزکاری خونه و حیاط و ... نشستم پای لپ تابم تا کمی بنویسم شاید ذهنم از این وحشتی که به جونم افتاده منحرف شه ! چیکوی بینوا رو فرستادم تو لونه ش . دیگه خیلی پاشُ از گلیمش درازتر کرده و به هر جایی که نباید هم سرک میکشه . الان تو فاز تنبیه ِ ! ولی هرررر چند تا کلمه که یاد گرفته یه بند میگه . به نظر میرسه این حیوونی هم تا صبح قشنگ به حرف زدن بیفته :))))

* چـرا هوای وبلاگستان انقدر سرد و یخی شده ؟! هر از چند گاهی یکی خداحافظی میکنه و میره !!! آدم دلش میگیره خب ... 

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۲
  • ** آوا **
۰۸
آبان
۹۵

* دیشب تو بخش بودم که به درخواست یکی از دوستان رفتم سراغ ِ گوشیم تا شماره ایُ در اختیارش قرار بدم که خیلی اتفاقی دستم خورد به اینستا و باز شد . در اوج ِ ناباوری کامنت امیرحسینُ دیدم که زیر پستی که شب عاشورا براش دعا کرده بودم نظر گذاشته . اون لحظه هم بابت اینکه حافظه ش برگشته بی نهایت خوشحال شدم و از طرفی برای لحظات سختی که خبر فوت پژمان رو بهش دادن دلم پر از غم شد . شکر خدا امیرحسین حافظه ی کوتاه مدتش برگشت و از مرگ دوست صمیمیش مطلع شد و از همون لحظه هر بار که پیجشُ باز میکنم دلم میگیره بابت تمام عکسهای دو نفره ای که با هم داشتن و ثبت شده و جملات پر از حسرتی که زیرنویس تصاویر میشه . 

** مـحمد و یاس دو روزه اومدن کرج و برگشتن ! از طرفی عمه حمیده هم بابت بررسی وضعیت کلیه ش اومده بود که جمعه به اتفاق مامان و بابا رفتن اصفهان. و بنده یهویی تنها شدم . البته چیکو هست و تا حد زیادی سرمُ گرم میکنه . جدیدا میچرخه و هر چیزیُ که بتونه تصویر خودشُ در اون ببینه کشف میکنه . مثلا توی شیشه ی کابینت ! توی حلقه های میله پرده ! قسمت محدب قاشق و حتی تیغه ی چاقو و جالب ترش این که چند روز قبل خودشُ درون دکمه ی پشتی مبل هم کشف کرد . کشف امشبش هم در ماکروویو بود :))) انقدر اون تو برای خودش خط و نشون کشید که مجبور شدم بذارمش داخل لونه ش تا حنجره ش آسیب نبینه ! 

  • ۳ نظر
  • شنبه ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۲:۴۷
  • ** آوا **
۰۲
آبان
۹۵

* وقـتایی که پنجشنبه ها شبکارم ، جمعه صبح که به سمت خونه میام ، به شکل مشکوکی تعداد آقایون تو سرویس کمتر از باقی روزهای هفته ست  .   

+ آبان هم رسید ... پاییز ناجوانمردانه در حال ِ گذره ! 

  • ** آوا **
۲۸
مهر
۹۵

* گلفروش قبل از اینکه گلُ به مرد بده پرسید " برای کی میخوای" . گفت "برای عشقم" . گلفروش گل مزین شده رو به مرد داد و همزمان گفت " کارت مناسبتی هم داریم . میخواین براتون بزارم؟" مرد گفت " نه ، من برای بیان دوست داشتنم نیاز به کارت ندارم. خودم حرفمُ میزنم" ...

کمی بعد وقتی نگاهش به نگاه معشوق افتاد ، وقتی تو نگاهه هم غرق شدن ... گلُ به سمتش گرفت و گفت " تقدیم با عشق " 

+ هیچوقت از بیان حستون نترسید . شاید اون موقعیت اولین و آخرین موقعیت زندگیتون باشه 

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۴
  • ** آوا **
۲۶
مهر
۹۵

*Highway

.

.

.

 با اینکه از فیلمهای بالیوود هیچ خوشم نمیاد ولی امشب دل به دریا زدم و تماشا کردم ! محصول 2014 ! شاید خیلیها دیده باشن ولی اگر ندیدین و از ژانر عاشقانه ی [بدون لوس بازی] خوشتون میاد پیشنهاد میکنم حتما ببینید . من که لذت بردم . یه جاهایی حتی اشکم در اومد ... :) 

.

.

داستان در مورد دختر یک آدم سیاسی و فوقِ سرمایه داره که در تدارک مراسم ِعروسیش ِ ، یک شب خیلی اتفاقی ربوده میشه و بعد از اون تازه عشق واقعی رو تجربه میکنه . عشق ِ به زندگی ، عشق ِ به دوست داشتن و دوست داشته شدن . برعکس خیلی از فیلمهای بالیوودی اینبار فیلمنامه ش به دلم نشست اساسی . کاری به انتقاداتی که در مورد فیلم شده هم ندارم . برای من حسی که از فیلم نصیبم میشه مهمه . 

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۳:۱۶
  • ** آوا **
۲۵
مهر
۹۵

* امیرحسین با همون وضعیت روحی مرخص شده . بخشی از حافظه ش پاک شده که هنوزم مشخص نیست برای ضربه ای هست که به پیشونیش وارد شده و خونی که پشت استخوون پیشونیش جمع شده و یا بواسطه ی شوک بزرگی که بهش وارد شده . تا چند روز فکر میکرد بجای پژمان، با برادرش اُویس بوده ولی حالا بکل حادثه ی تصادف از خاطرش پاک شده و فکر میکنه از ارتفاع سقوط کرده . نه یادی از موتورش میکنه و نه از پژمان :( دکترها هم جواب درستی ندادن که این وضعیت پایداره و یا رفع میشه . با شک و شبهات گفتن شاید یک ماه ، شاید سه ماه و تا شش ماه ممکنه طول بکشه و خوب شده . ممکن ِ ! امیر همچنان به دعای دوستان و اول از همه لطف بی کران پروردگارش نیازمنده ... 

* یـاس و باباش اومدن و رفتن. و هر بار بعد از رفتنشون من بیشتر و بیشتر تو غار تنهایی خودم فرو میرم . تهه این غار هم که انگاری به ناکجا آباد میرسه . لامذهب تمومی هم نداره . هر چی عقب گردتر میکنم راه به جایی نداره ... !

بلاگم وارد هفتمین سال ِ ثبتش شده و آوا شش ساله ش تموم شد . و جالبه که اینبار به کل تاریخ ِ مذکورُ از یاد برده بودم . از نشانه های آلزایمر این ِ که آدم حتی ممکنه تاریخ هایی که قبلا براش مهم بوده رو از یاد ببره :) 

* از چیکو براتون بگم ، که حالا دیگه اسمشُ به خوبی بیان میکنه و امروز وقتی به خونه برگشتم توی دستم ایستاد و در جواب سلامم بوضوح سلام کرد . دو بار دیگه هم گفت ، ولی الان هر چی میگم سلام تو صورتم زُل میزنه و یه جیغ ِ بلند میکشه . بنظر عصبانی میاد :)

گاهی که تو اینستام عکسشُ میذارم و بمحض ورودم به بخش همکارها سئوالاتشون شروع میشه " این جوجوت همیشه تو خونه رهاست؟ "، " آیا کثیف کاری نمیکنه ؟" ، " بدت نمیاد روی بدنت راه میره ؟ " و امثالهم ! و گاهی جملاتی از نوع ِ خبری حتی " چقدر از جوجوت عکس میذاری " ... انقدر دلم میخواد تو صورتشون نگاه کنم و بگم با پیجم مشکل داری آنفالو کن ! مجبور نیستی بعنوان فالور خودتُ شکنجه کنی . آقا من روی چیکو تعصب دارم . میدم شماهارو بخوره هااااااا ... :))) [ در صورت تمایل روی لینک کلیک کنید]

+ تولد یکی از همراهان همیشگیم ، آقا یزدان ِ عزیز هم با چند روز تاخیر مبارک :) انشالله که خدا بهشون سلامتی و طول عمر با عزت عنایت کنه .  

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۴
  • ** آوا **
۱۵
مهر
۹۵

+ امروز خبر تلخی شنیدم . پسر ِ پسر عمه م ( امیر حسین ) به همراه یکی از صمیمی ترین دوستاش ( پژمان ) دیشب تو راه برگشت به خونه در دل ِ جاده ای جنگلی با ماشینی تصادف میکنن . متاسفانه پژمان دچار شکستگی شدید استخوان فمور ( ران ) میشه و به دنبال اون خونریزی شدید شریانی ! و در نهایت فوت می کنه . امیرحسین هم جراحت و شکستگی پیدا میکنه و همینطور ضربه به سری که هنوز وضعیتش مشخص نیست در چه حده . دوستان عزیز ! هر کسی که نگاهش به این چند خط افتاد ازش عاجزانه درخواست میکنم در این شبهای دعا ، برای شادی روح ِ پژمان و  بهبودی حال ِ امیرحسین دعا کنین . ممنون ... 

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۸
  • ** آوا **