MeLoDiC

کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی
۲۶
اسفند
۹۶

بعد از رفتن مسئولمون سرپرستا ر محترم به شکل واضحی ممانعت میکرد از اینکه من مسئول شم . البته این مسئول شدن آش دهن پر کنی نیست. فقط بعنوان مدیریت کننده ی شیفت کارم رو ادامه میدم. خلاصه همونا که نذاشتن ما سوپروایزر شیم اینبارم بدشون نمیومد چوب لا چرخمون بذارن. بهر حال میخواستن یا نمیخواستن زین پس به عنوان مسئول ادامه خواهیم داد. هر چند از بالین کمی فاصله میگیرم ولی از وجدان بیدار نه. یاد اخرین شبی که رئیس اسبق داشت بهم وصیت میکرد افتادم. بنده ی خدا خیلی نگران بود که نکنه از سر لج و لجبازی نذارن من انتخاب شم. 

+ نیاز به تبریک نیست. اشل کاری همونه ، حقوق هم همونه فقط بار مسئولیت زیاد میشه . هر چند رئیس اسبق بر این عقیده بود که خیلی زود از مسئولیت احتمالی میزنی بالا سوپروایزر میشی و حق نداری این پیشنهاد رو رد کنی وگرنه با خودم طرفی ... 

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۰۶
  • ** آوا **
۲۳
اسفند
۹۶

* چـند شیفت قبل بیماری رو از اتاق عمل تحویل گرفتم . خانم پیری بود . نوه ش همراهش بود و همزمان که من مشغول رسیدگی به بیمار بودم اون با گوشی همراهش در حال بحث کردن با شخصی بود [قرص بود بود خوردم به گمونم] و هی تهدید میکرد که روی اعصابم نرو کار دست جفتمون میدم . کمی که گذشت نوه ش که اسمش سعیده بود گفت میره تا قرص مادوپار مادربزرگش رو تهیه کنه . رفت و حدودا ده دقیقه بعد برگشت .

من در حال پانسمان بیمار دیگه ای بودم و کارم که تموم شد وسایل رو جمع کردم که برگردم به تریتمنت . تو کوریدور بخش بودم که یهویی دیدم سعیده با چهره ای رنگ پریده و صورتی عرق کرده تلو تلو خوران به دیوار تکیه داد و تا خواستم به خودم بجنبم [توجه کنید که کلی وسیله ی پانسمان آلوده دستم بود] به دیوار تکیه زد و ولو شد روی زمین . همون وقت اطرافش پر از خون شد . باتفاق یکی دیگه از همکارا رفتیم به کمکش ولی با تمام وجود ممانعت میکرد .

در نهایت بعد از کلی حرف زدن و اصرار راضی شد شماره ای به ما بده تا بهش اطلاع بدیم . اون شماره ی دوست پسرش بود . بیشتر حس میکنم میخواسته که ما به اون پسر این یقین رو بدیم که سعیده سر خودش بلایی آورده . خون کف زمین ریخته بود و سعیده سعی داشت مچ دستش رو از ما قایم کنه . پسر که تماس رو جواب داد مسئولمون براش توضیح داد که بعد از جر و بحث شما سعیده اقدام به تیغ زنی کرده و رگ دستش رو زده . الانم راضی نمیشه که اورژانس ببریمش تا بخیه و پانسمان انجام شه . پسره مورد نظر اصلا براش مهم نبود و خیلی راحت گفت خودم باهاش تماس میگیرم .

از خریت سعیده و از بی خیالی پسر بقدری حرصم گرفته بود که با حالتی پر از عصبانیت رفتم سمتش و گفتم دستت رو بیار جلو ببینم چه غلطی کردی با خودت [این رفتار از من بعید بود] ظاهرا انتظار چنین برخوردی رو از من که همیشه لبخند به لبم ، نداشت . خیلی خودم رو کنترل کردم که تو گوشش نزنم . بغضش ترکید. بیتادین رو ریختم روی دستش و از سوزش دستش رو کشید و برد پشتش . دوباره سرش داد کشیدم و گفتم " واسه اون کثافت دستت رو زدی حالا نازت برای ماهاست ؟! دستت رو بیار جلو ببینم " خلاصه دستش رو جلو آورد زخمش رو شستشو دادم و پانسمان کردم . گوشی رو دادم بهش گفتم " قفل این لامذهب رو باز کن ببینم ، همه رو مَچَل خودت کردی" . رمزش رو باز کرد و دادم به مسئولمون گفتم یه شماره از پدری، مادری ، دایی ، عمویی ... چیزی پیدا کن باهاش تماس بگیر بیان جمعش کنن ببرنش [با مسئولمون هم با خشونت برخورد کرده بودم :)))] 

خلاصه تماس گرفتیم و عموش آخره شبی اومد دنبالش و بردش . حالا جالب اینجاست به عموش گفته بودیم که حالش بد شده فشارش افتاده لطفا بیان ببرینش دکتر هر چی میگیم ببریمت اورژانس میگه دفترچه و پول همراهم نیست . اون بنده ی خدا دو ساعت طول کشید تا بیاد وقتی باهاش تماس گرفت که من رسیدم بیمارستان بگو با نگهبانها هماهنگ شه من بیام بالا ... هراسون اومده میگه وای عموم اومد بفهمه منو میکشه . رفته تو اتاق در رو بسته و بیرون نمیومد . دیگه مسئولمون با عموش صحبت کرد و بهش گفت برادرزاده ش چه خریتی کرده و ازش خواست باهاش رفتار تندی نداشته باشه و حتما ببرتش دکتر تا به زخمش که نسبتا عمیق هم بوده رسیدگی کنه . اون بنده ی خدا هاج و واج نگاهمون میکرد و میگفت یعنی چی رگش رو زده ... 

بعد از اینکه سعیده به اتفاق عموش رفت همکار دیگه مون که دو ساعت تا اومدن عموی سعیده کنارش بود و سعی میکرد باهاش حرف بزنه تا فکر دختر رو آروم کنه گفت " شانس آوردیم . هم ما و هم بیمارستان . این احمق میگه میخواستم خودم رو از پنجره بندازم پایین . حتی تا لب پنجره هم رفتم و روی کاناپه ایستادم ولی بعد دیدم اون پایین در حال ساخت و سازن و تنها به ارتفاع دو طبقه دارم و این باعث مرگم نمیشد و تنها دست و پام میشکست . برای همین منصرف شدم و رفتم تیغ خریدم و کشیدم به دستم " 

ما طبقه ی چهارم هستیم + یک طبقه ی همکف = طبقه ی پنجم :)

حالا تصور کنین اگر اون پایین ساخت و ساز نبود این دختره ی احمق میخواسته خودش رو از طبقه ی پنجم به درک واصل کنه . الان که فکرش رو میکنم میبینم عجب شانسی آوردیم ... 

** آقای خاتمی استاد روانشناسی بالینیمون میگفت آمار اقدام به خودکشی در خانمها بالاتر از آقایونه ولی جالب اینه که درصد خودکشی موفق آقایون بالاتر از خانمهاست ... و این یعنی خانمها بیشتر قصدشون جلب توجهه ولی آقایون میخوان از بیخ و بن خودشون رو بکشن ! تاسف باره ولی واقعیته . 

بقول مسئولمون این دختر اگر میخواست واقعا بمیره بعد از اینکه رگش رو زد یه گوشه ی دنجی خودش رو گم و گور میکرد تا از خونریزی تموم کنه نه اینکه کل آسانسور و کریدور رو به گند بکشونه و بیاد وسط پنج تا پرستار ! خب مشخصه پرستارها هیچ وقت دست رو دست نمیذارن تا اون واسه خودش یواش یواش بمیره :) 

نتیجه ی اخلاقی این پست : 

1- اگر خواستین خودکشی کنین [البته به شرط مُردن واقعی] هرگز نزدیک یک پرستار این کار رو نکنین . اونا شعور ندارن و بی شک جلوی موفقیت صد در صدی شما رو خواهند گرفت . یه همچین آدمهای بی درکی هستن . 

2- هیچوقت گول لبخندهای ظاهری یک پرستار رو نخورین . درون هر کدوم از اونها می تونه یک گودزیلا خوابیده باشه که یهویی بیدار شه خفتتون کنه . از ما گفتن.

3- پرستارها قابل اعتماد نیستن ! زنگ میزنن آمارتون رو به خونواده هاتون میدن . 

+ اگر شما نتیجه ی دیگه ای کسب کردین بنویسین . به نام خودتون درج میشه :) 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۸
  • ** آوا **
۲۱
اسفند
۹۶

چهار سال قبل : 

* بـهم گفتن تو موکل داری ! گفتم یعنی چی ؟ گفتن یعنی اینکه یکی هست که مختصه توئه . یکی که صداش توی ذهنت می پیچه و تو فکر میکنی این تویی که جواب میدی ... خندیدم . گفتن نخند ! واقعیته . گفتم برام قابل درک نیست . گفت ناراحته که چرا نمی تونه با تو ارتباط برقرار کنه . باید خودت رو قوی کنی تا بتونی ارتباط بگیری ... من فقط خندیدم ...

نشستم پشت سیستم ! چشمام رو بستم و گفتم نمی خوام درگیر این حرفها بشم ولی وجدانا اگه هستی یه نشونه بده . وبلاگ روناک رو باز کردم . می خوندمش بدون اینکه نظری بزارم و اون هیچ وقت نفهمید که من یکی از خواننده های وبلاگشم . بعد از فوت یکی از اقوامشون دیگه ننوشت و من هم گمش کردم . 

وبلاگش رو باز کردم . چند پست قبل تر یه مطلب رمز دار نوشته بودی ! خطاب به شخصی به نام مریم . نوشته بود مریم این پست برای توئه و چیزی که میخواستی رو در ادامه ی مطلب گذاشتم . رمزش هم چهار حرف اول فامیلیته. 

این برای من حکم یک نشونه رو داشت . چشمهام رو بستم و سعی کردم انگشتام رو روی کیبورد رها کنم و چهار تا کلید رو فشار دادم  hash ... در کمال ناباوری ادامه ی پست برام باز شد ... سریع بستمش ! حتی خودم ترسیده بودم .

** چـند روز بعد مسابقه ی وبلاگ نویسی بود ! وبلاگهای خوب از طریق دوستان معرفی میشدن . تو همون معرفی ها بود که به وبلاگ آقای بنفش رسیدم . آقای بنفش زیر این پستم نظر داده بود [کلیک] البته اون زمان توی بلاگفا می نوشتم برای همین وقتی نوشته هارو به بیان انتقال دادم کامنتها نیست و نابود شد ... 

آقای بنفش نوشته بود " نوشتنت رو دوست دارم و به وبلاگتون رای دادم " لینک وبلاگم رو بعنوان معرفی در وبشون قرار داده بودن و برای همین چند روزی بود که خواننده های جدیدی به وبلاگم میومدن . یک روز عصر دوباره یه حسی قلقلکم داد که باز امتحان کنم . 

ناخواسته باهاش حرف میزدم . وقتی وارد خونه میشدم بلند سلام میکردم . وقتی تنها بودم بلند بلند از روزم که چطور گذشت حرف میزدم . اون روز یهویی یاد اتفاقی که توی وبلاگ روناک رخ داده بود افتادم . تصمیم گرفتم یه بار دیگه دنبال نشونه باشم . چشمام رو بستم و گفتم الان که میخوام وارد مدیریت وبلاگم بشم اولین اسم ناشناسی که می بینیم چیه ؟ کمی تمرکز کردم بلند تکرار کردم " صهبا" ! اسمی که تو تمام عمرم نشنیده بودم و حتی توی بلاگها ندیده بودم . وبلاگم رو باز کردم و نظرات پشت هم صهبا رو دیدم . ازم آدرس ایمیل خواسته بود تا شعرهاش رو برام بفرسته . آدرس دادم و چند تایی رو برام فرستاد . من مات و مبهوت به صفحه ی مانیتور نگاه میکردم و باز دنبال نشونه بودم ... 

باهاشون تماس گرفتم گفتم این اتفاقها افتاد ! گفتن " گفتیم که اون دنبال برقراری رابطه ست و تو ممانعت میکنی " 

با شخص دیگه ای در موردش حرف زدم . گفت تو ممکن نیست موکل داشته باشی ! تو فقط حس ششم قوی ای داری . و اونم مربوط به چاکراه هاست ... کمی برام توضیح داد و من دقیقا یاده سه یال قبلش افتادم که دکتر با خودکار روی گرافی سرم شکافی رو نشون داد و گفت این شکاف حاصل ضربه ی محکمیه که به سرت خورده و یا تصادف . در صورتی که من هیچ وقت سرم ضربه نخورده بود . وقتی بهش گفتم با تعجب نگاه کرد و گفت امکان نداره ... 

#حس_ششم

  • ۷ نظر
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۶
  • ** آوا **
۲۱
اسفند
۹۶

* خـلاصه بعد از دو سال و اندی همکاری ، یکی از بهترین پرستارهایی که در عمرم دیدم سه روز قبل بازنشسته شد و رفت که به زندگیش برسه . شخص مورد نظر سوژه ی این پست بوده [کلیک] . 

تاریخ هجدهم آخرین شیفت شب کاری ایشون بود که به سخت ترین شکل ممکن و با کلی بی تابی گذشت . بقدری اشک ریخت که من مونده بودم مگه یک نفر چقدر می تونه اشک داشته باشه !!! به همون اندازه هم اشک ما رو در آورد . دقیقا مثل یک انسان دلسوز داشت برام وصیت می کرد . کلی بهم سفارش کرد . تو تایمی که من و اون تنها بودیم کلی جملات قشنگ رو همراه با بغض و اشک بیان کرد که نمی دونستم بابت قشنگی جملاتش شاد باشم یا بابت حال دلش ناراحت . هیچ وقت فکر نمیکردم از دید این همکار دوست داشتنی انقدر کار و مسئولیت پذیریم مورد قبول باشه . وقتی یک نفر انسان با مسئولیت میاد و میگه من تو رو قبول دارم و اگر کسی جز تو بشه مسئول من شب نمی تونم با خیال راحت توی خونه سرم رو بزارم روی بالش ! شنیدن این جمله یه جور حس خوشایند زیرپوستی در ذره ذره ی وجود آدم ایجاد می کنه . اون شب من و همکار کلی حرف زدیم و باز بهش تاکید کردم که من اوایل آشناییمون پیش خودم خیلی عجولانه قضاوتش کردم و اونم تاکید کرد که اولین شیفتی که با من کار کردی فهمیدم تو یکی از بهترین های این شغل هستی :) 

دیشب جاشون خیلی خالی بود . اول شیفت وقتی پام رو توی بخش گذاشتم عدم حضورش واقعا محسوس بود ولی چون دیگه نبود تا بهش تکیه کنیم باید خیلی با دقت تحویل میگرفتم تا بعد مشکلی پیش نیاد . الکی الکی مسئولیت افتاد گردن من . حالا شاید این موقتی باشه ولی همکارای دیگه م هیچ کدوم قبول نکردن که مسئولیت رو به عهده بگیرن . 

** عـکس بالا نوشت : چند شیفت قبل بیمار بدحالی داشتیم که یهویی افت سطح هوشیاری داد و با دکتر که تماس گرفتیم گفتی سی تی مغز بشه و مشاوره ی نورولوژی . دیروقت بود و متاسفانه پزشک فوق تخصص مربوطه از بیمارستان رفته بود . باهاش تماس گرفتیم گفت من این وقت شب برام مقدور نیست بیام و مشاوره رو انجام بدم . مجدد با دکتر اصلی تماس گرفتیم گفت این شماره م. عکسهای سی تی رو برام بفرستین . ما هر چی تو تلگرام سرچ کردیم دکتر رو نیافتیم و در نهایت خیلی اتفاقی واتساپ رو باز کردم دیدم تو لیستم اضافه شده .خلاصه عکسهای کلیشه ی سی تی رو براش فرستادم و اونم تماس گرفت و دستورات رو تلفنی بیان کرد . متاسفانه متاسفانه اون بیمار دو روز بعد فوت شد . همکاری که در موردش اون بالا نوشتم میگه " تو تنها کسی هستی که اینجا پاچه خواری بقیه رو نمی کنی و چشم چشم الکی نمیگی ، واسه همینم هست که نذاشتن سوپروایزر شی" گفتم چطور ؟ گفت " حتی خودم وقتی دکتری رو خطاب میکنم بصورت آقای دکتر و خانم دکتر خطاب میکنم ولی تو نه " درست میگه . من به همون کلمه ی دکتر اکتفا میکنم . اون عکس هم سندش . تازه اسم دکتر هم تو گوشیم فقط به اسم فامیلش سیو کردم :))))) 

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۹
  • ** آوا **
۰۹
اسفند
۹۶

در دل ویرانی 

آخرین دلخوشیم 

چشم ویرانگر توست ... 

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست 

کاش غیر از " من و تو " 

هیچ کس با خبر از ما نشود 

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود ... 

# زنده یاد: دکترافشین یداللهی 

* شعرها حسهای مشترکی هستن که در وجود افراد متعددی شکل گرفته ، جوانه زده ... ولی فرق اون افراد با هم اینه که یه سریا این حسهای مشترک رو درون خودشون لمس میکنن و پرورش میدن و تعداد معدودی علاوه بر لمس و پرورش با کلام و آهنگ زیبا با بقیه شریک میشن ... 

روحت شاد دکتر جان 

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۸
  • ** آوا **
۰۹
اسفند
۹۶

* یـادمه وقتی بچه بودم یک روز باتفاق خواهر کوچیکم رها تو هال نشسته بودیم و در ورودی خونه باز بود . همینطور که مشغول بودیم یک آن هر دومون میخکوب شدیم و زُل زدیم به بیرون ... یک چیزی مثل دودی غلیظ و منسجم از جلوی ایوون خونه مون رد شد و به سمت بغل خونه رفت . من مطمئن بودم چیزی که من دیدم رو ، رها هم دیده . ولی هیچکدوم چیزی نگفتیم . من حتی نترسیدم ... 

تا حدودای چهار سال قبل ! همون روزی که من تست میزدم واسه اون استخدامی مزخرف ... همون روزی که تو خونه تنها بودم و یاس و بقیه بدون اینکه تلویزیون رو خاموش کنن از خونه رفته بودن. همون روزی که شبکه ی چهار یه فیلم نسبتا ترسناک داشت. من تست میزدم و حواسم به فیلم نبود. اون وسطا دیالوگی از دختر بازیگر شنیدم که برام جذاب بود بلند شدم از اتاق رفتم تو هال تا برای تایم استراحت فیلم رو ببینم ولی هنوز دو قدم از اتاق خارج نشده بودم که تلویزیون خاموش شد . اولش فکر کردم شاید برای لحظه ای نوسان برق داشتیم . دوباره روشن کردم و نشستم ولی هنوز دو دقیقه نگذشت که باز خاموش شد . انگار آزمون و خطا بود . تی وی رو روشن کردم برگشتم تو اتاق خودم چند دقیقه گذشت و خاموش نشد . دوباره رفتم توی هال باز خاموش شد . باز هم نترسیدم . چیزی درون من می گفت : " اهمیت نده " ! دستام رو به نشونه ی تسلیم گرفتم بالا و گفتم " تسلیم میرم تست میزنم " برگشتم تو اتاق . کمی بعد به خواهرم زنگ زدم دلم میخواست در موردش با کسی حرف بزنم تا کسی بهم اطمینان بده من توهم زده نیستم . تا لب باز کردم و شروع کردم به تعریف رها گفت " من که بهت گفتم اون هست ولی تو نمی خوای باهاش ارتباط برقرار کنی و در ادامه گفت یادنه اون سال توی حیاط اون مه غلیظ از جلوی خونه رد شد ؟! گفتم مه نبود دود بود . دود غلیظ ... گفت من اونو به غلظت یک مه دیدم و مطمئنم تو خیلی واضح تر دیدی ... " 

حالا چرا بعد این همه سال اومدم اینارو نوشتم !؟ چون یه جایی در درونم میگه خودت رو خلاص کن انقدر تو خودت نریز... میخوان باور کنن میخوان نکنن . من قرار نیست خودم رو به دیگران ثابت کنم . 

میخوام راحت بنویسم . میخوام راحت بنویسم "پ" هر وقت چیزی رو گم میکنه بهمراه مادرش دست به دامن من میشن که فلانی ما فلان چیز رو گم کردیم و هر بار من میگم باباجان شما خیلی قضیه رو جدی گرفتین ! و تاکید میکنن که تنها کار خودته . مثل همون وقتی که سنگ تولدش رو گم کرد و من با صراحت گفتم توی کیف صورتی ! رفت سراغ کیفش و گفت نبود و یکماه بعد هیجان زده تماس گرفت که " میدووووونی چی شد توی ریخت و پاش کمدم یه کیف صورتی پیدا کردم که قدیمی بود و به کل یادم رفته بود اون رو دارم سنگ تولدم داخل اون بود " یا وقتی که جزوه ی دوستش رو پیدا نمیکرد و من اصرار داشتم طبقه ی بالای یک کشو ! هر جایی رو که فکر میکرد گشت ولی پیدا نکرد و آخره شب پیام داد که جزوه رو تو کشوی بالایی دراور که جای لوازم آرایشش هست پیدا کرد.

امشب خیلی یهویی تصمیم گرفتم بیام و بنویسم . کاغذ تا شده رو بین صفحه ی خونده شده ی کتابم گذاشتم و شروع کردم به تایپ ! فوق فوق فوقش اینه که بگین آوا دیوونه شده :) 

شایدم دلم خواسته کمی خیال پردازی کنم !!!

#حس_ششم

این دسته از نوشته ها رو با موضوع حس ششم دسته بندی کردم .

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۰
  • ** آوا **
۲۴
بهمن
۹۶

من که می گویم 

وقتی عاشق شدی 

باید روزی هزار وعده دوستش بداری

هزار وعده قربان صدقه اش بروی

صدایت کرد ، با تمام وجود و جانت بگویی " جان دلم" 

همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی 

مبادا شوی کوله بارش

باید شوی آرام جانش

مبادا از قصد برنجانی

باید دلیل خندیدنش باشی

باید طوری باشی که وقتی 

از خستگی های زمانه به آغوشت پناه آورد 

یک دفعه و یکجا 

در آغوشت همه را فراموش کند 

پا به پای هم پیش بروید

تازه آنوقت است که قشنگی های زندگی را میفهمید

چه دنیای زیبایی داریم و 

خیلی هایمان خودمان را از آن محروم کردیم ...! 

 [متن کپی ]

* اگر نوشته های بالا براتون ملموس بود ، اگر کلمه به کلمه ش رو تجربه می کنید پس شما یک آدم خوشبختید .

* یـکروز اسکرین شاتی از نوشته هاشون رو دیدم . اسم عشق خودش رو " لعنتی جان منی [قلب]" سیو کرده بود :) و جالب اینجاست خودش می خوند " لعنتی ، جانِ منی "

به نظر من اون " لعنتی " عاشقانه ترین کلمه ی ممکن بود برای کسی که بشه صاحب تمام روح و جسم و احساست :) 

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۱۰
  • ** آوا **
۲۴
بهمن
۹۶

* چـند شب قبل داشتم به ماجرایی فکر میکردم که در یک زمان و مکانی برای ساعاتی فکرم رو مشغول کرده بود . بدجور ... 

ولی جالبه هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر یادم اومد ( بهتره بگم اصلا یادم نیومد) که سر چه موضوعی اون اتفاق افتاد . آقا ما هی فکر کردیم و به نتیجه نرسیدیم که نرسیدیم . اصلا انگار یه بخشی از ذهن و مغزم با هم دیلیت شده بود . تنها درس مهمی که از این سردرگمی گرفتم این بود که ما آدمها گاهی یه سری از افراد رو تو زندگی خودمون خیلی بزرگ می کنیم . در واقع نه اینکه اونها بزرگ باشن . نه !!! ما اشتباها بزرگشون می کنیم، بعد یهویی مثل یه بادکنکی که بادش کم کم می خوابه هی کوچیک و کوچیک و کوچیک تر میشن و در نهایت می بینی بود و نبودشون با هم فرقی نداره . که اگر داشت حداقل بعده این همه فکر کردن یادت میومد سر چه موضوعی تصمیم گرفتی دیگه نباشه . 

خلاصه ی کلام اینکه " در دوستی ها [حتی ] ، واقع بین باشیم " .

من که تصمیم گرفتم دیگه روی هر کسی اسم دوست و رفیق نذارم . و یادم باشه ارزش هر کسی به خودش برمیگرده و نه واسطه ها . تامام ... 

** پـیرو پست قبل ( بند وسطش البته ) : خرج ماشین بیشتر از حد انتظارم بود و جالب اینجاست من هنوز ماشینم رو دوست دارم و براش خوشبو کننده هم خریدم حتی :) 

*** بـیمارستان ما هر سال برای راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس از در اصلی بیمارستان اتوبوس میزاره برای ایاب و ذهاب پرسنل جهت این واجب شرعی :) اون بین هر از گاهی کارت هدیه ای هم به شرکت کنندگان تقدیم میکنن تا راهپیمایی ها گرم و پرهیجان باشه و تعداد شرکت کنندگان بیشتر و بیشتر . مدیونین مدیونین فکر کنین من تا بحال شرکت کرده باشم ( کلا از وقتی فهمیدم [شنیدن نه ! فهمیدن ! من به راحتی هر چیزی رو قبول نمیکنم مگر اینکه بهم ثابت بشه] پرسنلی که در نماز جمعه شرکت میکنن بهشون اضافه کاری تعلق میگیره اونجا هم دیگه نرفتم و نمیرم ) ! اونوقت امسال هدیه ای ندادن که هیچ حتی اتوبوس هم نذاشتن و اذعان داشتن که با توجه به احتمالاتی که در رابطه با شلوغی مخالفین میدن هیچ گونه مسئولیتی رو متقبل نمیشن . 

**** بـچه ی یکی از اقواممون به آمریکا میگه آملیکا ! اونوقت از همین حالا بهش یاد دادن که تو راهپیمایی ها بلند بگه ملگ بل آملیکا . طفل ِ خدا هنوز نمی دونه بغیر از شعار راه های بهتری هم برای پیشرفت و خودساختگی و استقلال هر کشوری هست .

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۵۲
  • ** آوا **
۲۱
بهمن
۹۶

* تـو سرویسم در راه برگشتن به خونه. خسته م. خسته ی شب کاری و البته کلی فکر آشفته که مثل یویو توی سرم بالا و پابین میره. جدیدا برای نوشتن توی وبلاگم دچار مشکل شدم. شاید واسه خاطر این هست که زمان کمتری رو توی خلوت خودم تنها هستم. نمیدونم! میشینم پشت سیستم تا بنویسم ولی یهویی میبینم حسش نیست ... 

** بـه لطف برف شدیدی که چند روز قبل باریده و به لطف جهالت و بی تجربگی من و البته کم لطفی اطرافیان آگاهم ماشین دچار یه خرج اساسی شد و الان در تعمیرگاه به سر میبره. تصمیم گرفتم از این به بعد حتی جای بنزین تو باکش هم ضد یخ بریزم  :-))) الان خنده های من نشان از سرخوشیمان است :-))))

*** از چهارشنبه یاس به اتفاق باباش اومدن کرج و درست همین چند دقیقه قبل از مدرسه تماس گرفنن که چرا دخترمون یاس مدرسه نیومده:-) خلاف ملت سنگین شده والا اون زمان ما یا غیبت نمیکردیم یا اگرم قرار به غیبت بود لزوما باید حضوری والدین اقدام میکردن برای اطلاع به اولیای مدرسه. اونوقت این پدر و دختر حتی زحمت یه تماس تلفنی رو نکشیدن. واقعا عجب دوره و زمونه ای شده :-)))

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۵۸
  • ** آوا **
۱۲
بهمن
۹۶

* Room [اتاق]

ژانر : درام 

محصول مشترک کانادا و ایرلند بریتانیا -2015

کارگردان : Lenny Abrahamson

بازیگران :                                        

Brie Larson...Ma

Jacob Tremblay ... Jack

Sean Bridgers ... Old Nick

Wendy Crewson ...Talk Show Hostess

فیلم قشنگی بود و من خوشم اومد . تمام مدت زمانی که فیلم رو تماشا میکردم احساس خفقان داشتم و اینکه چقدر راحت میشه دنیای دیگران رو تا این اندازه محدود کرد .

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۱۹
  • ** آوا **
۱۲
بهمن
۹۶

* دیشب خیلی دلم هوای روژین رو کرده بود . رفتم به وبلاگش سر زدم . نوشته هاش رو کمی مرور کردم . به پیج آبجی خانوم ( خواهرش) سر زدم و عکسهاش رو نگاه کردم ، محو زیبایی لبخند بی نظیرش شدم و در آخر انقدر به صداش گوش کردم تا کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم . یه سری آدمها خیلی یهویی میان تو زندگیمون . کم کم عزیز و عزیزتر میشن و باز خیلی یهویی ترکت میکنن . طوری که انگار هیچ وقت نبودن . روژین یکی از همون آدمها تو زندگی من بود . چطور یک آدم می تونه انقدر با ظرفیت باشه ؟ چطور می تونه انقدر راحت با این همه درد و رنج باز بیاد و از مهربونی بنویسه ؟ دلم برات تنگ شده روژین ! من هر روز با افرادی از جنس بیماری تو سر و کله میزنم . به خیلیهاشون وابسته میشم و همین حالا که دارم اینا رو تایپ میکنم نگران یکی از اون ناب ها هستم . خدایا تو فکر کن من بنده ی زبون نفهم تو هستم که جز با معجزه قانع نمیشه . بیا و یه بار دیگه واضح و روشن معجزه کن ...# خانم حسینی عزیز :(

** چـند شب قبل تو راند بخش بودم که وارد اتاق 26 شدم . دیدم هر دو بیمار اون وقت شب روی تخت نشستن رو به روی هم و در حال گفتگو هستن . پرسیدم مشکلی دارین که بیدارین ؟ خندیدن و گفتن نه داریم درد دل میکنیم . صبح رفتم سراغشون دیدم مونا با لبخندی ملیح گفت خانم ( فامیلیم) داشتیم پشت سر شما غیبت میکردیم . گفتم چطور ؟ گفت با ایشون ( هم اتاقیش) میگفتیم چقدر شما مهربونی . ایشون میگن این خانم حرف ندارن هیچ وقت یادم نمیره شب یلدا چقدر با صبوری کارای من و بغل دستیم رو انجام میدادن و سعی میکردن قانعمون کنن که مشکلی نیست . راستی روزتون هم مبارک :)# مونا ق...ن

بارها گفتم و باز هم میگم ! روزی که من لبخند رضایت رو روی لب بیمارام نبینم و از بخش بزنم بیرون تمام روز غمگینم . 

و اجر شغل من دعای همون بیمارهاست ! امیدوارم که هیچ کسی مریض نباشه ...

*** مـتاسفانه دیروز یکی از جوونهای شهرمون تو سانحه ی تصادف فوت کرد . از دیروز تا بحال تو فکر مادرشم . اون تنها پسر و فرزند این زن بود ! مادری که دنیا دنیا امید و آرزو رو امروز همراه با پسر جوونش به گور سپرد :(((( 

#امیرحسین عزیز روحت شاد 

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۸
  • ** آوا **
۰۹
دی
۹۶

گاهی میان مردم در ازدحام شهر ...

" غیر از تو " هر چه هست ... 

فراموش میکنم ...

+ فریدون مشیری

*یـک عمر ترسیدم از قضاوت شدن . یک عمر خودم رو توبیخ کردم واسه افکار دیگران! و حالا بعد این همه سال تازه فهمیدم همه ی عمر به خطا رفتم . واقعیت اینه که ما هر کاری کنیم و هر راهی بریم همیشه هستن کسایی که سرزنشت کنن ، بحق و یا ناحق قضاوتت کنن . برای همین در تلاشم تا دیگه به قضاوت دیگران فکر نکنم و تمام حواسم رو به این جمع کنم که خودم از انتخابم ، از راهی و مسیری که در تصمیمات زندگیم پیش رو میگیرم و از موجودیتم راضی باشم . بودن اندک دوستانی که ازم دور شدن ولی من واقعا خسته م بابت اینکه بخوام نظرات دیگران رو عوض کنم . چون بر این باورم که هر کسی یقین داره حرف و فکرش درست ترینه . پس این یک تلاش بی حاصله ! حداقل در مورد اطرافیان من اینطور بوده . هر چند این روال منجر به تنهاتر شدن خودم میشه . ولی تنهاتر شدن بهتر از اینه که هر لحظه بترسی از حرفی که نزدی و دیگران با حس و حال خودشون برداشت کنن و بخوای برای برداشت اونها توضیح بدی . 

** ازدحام شهر جغدها :) من به اون غار فکر میکنم ... 

  • ** آوا **
۰۹
دی
۹۶

سلام . 

هنوز گاه گاهی که آمار بازدید وبلاگم رو نگاه میکنم برام عجیبه که هستن کسایی که خواسته و ناخواسته گذری از اینجا عبور میکنن و شاید نیم نگاهی به نوشته هام میندازن ...

به نظرم ما دنیای مجازی رو جایی ناقص کردیم که اجازه دادیم دیگران ما رو کشف کنن یا حتی خودمون خودمون رو برای دیگران تفسیر کردیم . ما باید به صورت کشف نشده باقی می موندیم . دقیقا مثل جزیره ای که کسی نمی دونه کجاست و چه شکلیه ! وقتی جزیره شناخته شد دیگه از اون ناشناخته بودن و جذابیت سوال برانگیزش در میاد . البته این نظر منه و یقینا قرار نیست که مورد تائید همگی باشه . 

خلاصه ی کلام که خیلی پشیمونم از این اتفاقی که برای من تو دنیای مجازی افتاد .صد البته که پشیمونی هم سودی نداره . این به اون معنا نیست که دوستان مجازیم برام عزیز نیستن . نه ! اتفاقا خیلی هم عزیز هستن ولی خب وارد کردن دوستان مجازی به واقعیت خودمون و زندگیمون باعث شد که دیگه دستم به نوشتن نره ! با اینکه گاهی خیلی تلاش میکنم برای برگردوندن شرایط موجود به شرایط قبلتر از این . به امید موفقیت ...

* هـفته ی قبل چند روزی مرخصی داشتم که در نهایت به سمت شهر زیبای خودم سفر کردم . کوتاه بود ولی تا حدی رفرش شدم . البته در زمان رفتن به لطف دست فرمون همسر نزدیک بود چرخ فلک حسابی بزنیم که خدا حواسش به ما و بیشتر به یاس بود که بی پدر و مادر نشه ! هنوز وقتی یاده اون چرخشمون توی جاده ی کندوان میفتم استرس میگیرم و زمانی طولی میکشه تا دوباره به حالت عادی برگردم و آسوده نفس بکشم . 

** یـه اتفاقایی در شرف رُخ دادن ِ . آبجی کوچیکه در تلاش ِ تا بتونه تصمیم بزرگی بگیره ... امیدوارم که درست ترین تصمیم رو اتخاذ کنه . 

*** دیروز بعد از ماهها تصمیم گرفتم با ماشین خطی برم سر کار . بماند که بعد از گذشت چند ماه بی دردسر رفتم و برگشتم برام خیلی سخت بود ولی لازم بود که این کارُ کنم . البته وقتی به ونک رسیدم پاهام می لرزید . دوست داشتم خیلی سریع از بین اون همه مامور که در حالت آماده باش بودن عبور کنم ولی انگار به هر کدوم از پاهام وزنه های سنگین بستن که نمی تونستم به راحتی گام بردارم . 

# تگ شود به افزایش قیمت تخم مرغ مثلا :) 

**** قـرارداد خونه مون رو ( در شمال) تا آخره مرداد ماه 97 تمدید کردیم ... یاس خوشحال ِ که بعد از امتحانهای خردادماه میاد پیشم ! ظاهرا سه سال و نیمی که برام اندازه ی یک غول بزرگ بود همچینم غول نبود . در واقع بچه غولی بود گوگولی :) 

+ قبلنا من چشم که باز میکردم یه چرخش نود درجه ای به چپ میزدم لپ تاب رو روشن میکردم ! ولی حالا اول باید با پارچه ی نمدار ابتدا گردگیری کنم تا از روشن کردن لپ تاب چندشم نشه ! اصلا یه وضعی ...

  • ** آوا **
۰۷
مهر
۹۶


مداحی زیبای زنده یاد " حسین سعادتمند " ... 

* مـن هیچ وقت مثل افراد موج سوار نبودم . نه موج سواری روی موج ِ دریا ! نه . منظورم موج سواری اجتماعی و این جور موجهاست . موجهای تبلیغاتی . موجهای روشن فکرانه . موجهای جوگیرانه ... کلا هر جایی که خیلی شلوغ شه من از اونجا فرار میکنم . اگر موضوعی بشه تیتر اخبار ، رسانه ها ، نقل سخن محافل ... من در موردش عجیب سکوت میکنم . مثل قتل ناپدری حمید صفت ،مثل قتل بنیتا و آتنا ، مثل کشتار مسلمانان میانمار ، مثل شهادت شهید محسن حججی ، مثل شروع پاییز و فرا رسیدن ماه محرم ... کلا هر چیزی که همه ازش بخوان بگن و بنویسن من در موردش نه میگم و نه می نویسم . نمی دونم حالا این خصلتم خوبه یا بد . حرف الانم خودشناسی نیست ! 

ولی خب یه چیز این روزها خیلی روی اعصابمه . تو شبکه ی مجازی اینستا به کرّات دیدم ولی در این یه مورد نمی دونم چرا نتونستم حداقلش اینجا سکوت کنم . حالم بهم میخوره از مداح هایی که اسم خودشون رو میذارن مداح اهل بیت ، اونوقت میان ریتم مداحیشون رو بر پایه ی ترانه هایی میزارن که خودشون هم اظهار دارن که نه اون ترانه هنره و نه اون خواننده هنرمند ... واقعا جای تاسفه ! 

+ داداش خیلی هنرمندی بگو از خودت چه هنری داری ! جز عربده کشی !!!

البته من ترانه ی فوق الذکر رو دوست دارم:)  

بعدا نوشت :

لازم شده یک توضیح اضافه بدم ...

خداییش اصلا فکرشم نمیکردم لازم به توضیح باشه ، چون کاملا واضح و روشن ِ که منظور من عده ای از مداحان بوده نه همه . 

.

.

برای چندمین بار درس گرفتم که اینجا هم باید سکوت کرد . 

  • ۹ نظر
  • جمعه ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۲
  • ** آوا **
۰۵
مهر
۹۶

* زندگیم یه جوری خاص ، قشنگ شده . این روزهای هر چند سخت ، بسیار دلچسبن . خدایا دمت گرم .

** پـاییزجان خیلی خوش اومدی :) 

  • ۹ نظر
  • چهارشنبه ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۱
  • ** آوا **
۰۵
شهریور
۹۶

کی فکرشُ میکرد که مرداد بیاد و بره و من حتی نیام غُر بزنم که از مرداد بیزارم ؟؟؟ :) حتی خودمم این فکر رو نمیکردم . با خودم رو راستم .

شروع شهریور ِ همیشه دوست داشتنی برای من به زیباترین شکل رقم خورد . هر چند اتفاقات تلخی هم رخ داد ولی همه ی اون اتفاقات نمی تونه  ذره ای از دلنشینی شهریور کم کنه .

دو روز دیگه تولد یاس ِ و من امسال هم کنارش نیستم تا براش جشن تولدی هر چند خودمونی ترتیب بدم . به باباش سپردم براش کیک بگیره و منزل مامان جمع شن . نمی خوام حتی ذره ای با خودش فکر کنه تولدش برای ما مهم نیست . مهمه ! خیلی هم مهمه ! یاس قشنگم مامان رو ببخش که کنارت نیستم .

تولدت مبارک باشه عزیزه مامان ...

شاید دیگه کمتر بنویسم ولی تمام سعی م رو میکنم که در اینجا بسته نشه . 

  • ۷ نظر
  • يكشنبه ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۱
  • ** آوا **
۲۹
تیر
۹۶

* این چند روز خیلی تنبل شدم [برای نوشتن منظورمه] . 

روزهای نسبتا خوبی بود . اول اینکه باباحاجی،مامان حاجی به اتفاق یاس اومدن کرج. چند روز بعد محمد به همراه مامان و آبجی بزرگه و داداشم اومدن . حسابی جمعمون جمع بود ، هر چند من مرخصی نداشتم ولی با این وجود خوش گذشت . البته دوباره همه شون برگشتن و من باز تنها شدم . 

عمه خانم [عمه ی محمد] دچار سکته ی مغزی شد و متاسفانه یک سمت بدنش دیگه حرکت نداره . خانم خیلی دوست داشتنی ایه . من که عاشقشم . اولین شب عید امسال خونه شون مهمون بودیم . الان که فکر میکنم دیگه قادر به پخت و پز نیست دلم میگیره ، حالا باقی کارهاش که بماند . فعلا دکتر چند جلسه ای براش فیزیوتراپی نوشته انشالله که رو به راه شه . بنده ی خدا شدیدا وسواس تمیزی داره . همچین افرادی وقتی یکجا نشین بشن بیشتر از اینکه دیگران سختشون باشه خودشون عذاب میکشن بسکه تمیزه این زن. انشالله که خدا به تمامی بیماران سلامت عنایت کنه و عمه خانم ما هم دوباره سلامت خودش رو به دست بیاره . 

**این پست رو یادتونه ؟ [کلیک کنید] دیروز دوباره به همچون درد مشابهی دچار شدم . باز همون حاج خانوم بود. چند روز قبل زنگمون رو زده بود ، خواب بودم و حقیقتا زورم اومد برم در رو باز کنم . واسه همین کلا نرفتم ببینم کیه . اخه اینجا کسی با من کاری نداره . مامورها اب و برق و گاز هم تازه اومدن کارکرد کنتور رو ثبت کردن و رفتن . تا دیروز که حاج خانم دوباره اومد این بار با اینکه باز هم خواب بودم ولی دلم نیومد که سرسری ازش بگذرم . رفتم و دیدم یه کیسه نخودچی - کشمش و شکلات به دست منتظره تا در رو باز کنم . گفت : " ببینم من اون دفعه ای که زنگ زدم از دستم ناراحت شدی که دو روز قبل در رو باز نکردی ؟ "

گفتم نه حاج خانوم واسه چی ناراحت بشم اخه ؟ [حالا الکی ! کلا اونروز میخواستم بزنمش بس که از دستش عصبانی بودم ] گفت :"ولی ناراحت شده بودی ! دو روز قبل که اومدم ماشینت بود ولی در رو باز نکردی ". خندیدم [از زرنگیش] و گفتم حاج خانوم من شب کارم روزها که میام خونه تا چند ساعت می خوابم واسه همین ایفون و تلفن رو قطع میکنم . دوباره سری تکون داد و گفت :"اهان پس شبکاری ". دستش رو دراز کرد و سهم نخودچی کشمش من رو داد دستم . گفت اینو اورده بودم . دوباره پرسید حاج خانوم مادرته ؟ گفتم نه مادرشوهرمه . گفت چه خوب که باهاش زندگی میکنی . بهش سلام برسون . وقتی در رو میبستم گفت انشالله که خوشبخت شی . خداحافظی کردم و برگشتم تو خونه . غروب خواهر محمد تماس گرفت . ماجرا رو براش تعریف کردم [کلا این حاج خانومه انقدر بزد و پشت بندش گفت " بیچاره حاج خانوم . چند روز دیگه اجل اینم سر میرسه !!![کلیک کنید]" :( منو دارین ! همچین انگاری یه گالن آب یخ ریختن روم . دلم هری ریخت ! انشالله که سلامت باشه . ایشون هر چند مثل موریانه توی مغزم در حال فعالیت هستن ولی بی شک من راضی به مرگ دشمنم حتی نیستم چه برسه این پیره زن که گاه گاهی سوهان میکشه روی مغزم و حصابی روز نرومه :)))))))))

  • ۶ نظر
  • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۷
  • ** آوا **
۱۲
تیر
۹۶

* هـمین چند روز قبل وقتی منو تو کوچه دید بهم گفت " میخوام یه فضولی کنم " با لبخند نگاش کردم و گفتم " اختیار دارید این چه حرفیه . امرتون رو بفرمایید " سراغ باباحاجی و مامان حاجی رو ازم گرفت . گفت خیلی وقته نیستن . گفت نگرانشونه و هر بار خواسته ازم بپرسه ترسیده به حساب فضولیش بذارم . خیالش رو از بابت نبود اونها راحت کردم . گفتم دخترشون بارداره و انشالله تا مرداد ماه زایمان میکنه و مامان حاجی رفته تا ماه های اخر بارداری ِ دخترش کمک حالش باشه . دستاش رو به سمت آسمون بلند کرد و با صدای بلند چند مرتبه گفت خدارو شکر . 

به من گفت شما هم دختر حاج خانومی ؟ گفتم نه عروسشم ! با تعجب نگام کرد و گفت واقعا عروسشی ؟ چقدر تو خانومی . چقدر تو خوبی ! خدا تو رو برای عزیزانت حفظ کنه . آخره حرفاش دوباره ازم عذرخواهی کرد که بقول خودش فضولی کرد . خندیدم و گفتم " حاج خانوم همون اوایل می پرسیدید بهتون میگفتم چرا مامان حاجی نیست اینجوری کمتر فکر و خیال میکردین و کمتر نگران می شدین " لنگان لنگان در حالیکه دستش رو به ماشین تکیه میزد به سمت خونه حرکت کرد . هنوز برای سلامت و سعادتم دعا میکرد و منم ازش تشکر میکردم . 

دو سال و اندی از اومدنم به منزل مامان حاجی میگذره . با همسایه ها در حد سلام و علیک در ارتباطم . برای اولین بار بود که حاج خانوم با من این همه حرف میزد و تا اونروز جز سلام و احوال پرسی کوتاه کلامی بینمون رد و بدل نشده بود. 

ده روز از هم کلامیمون نمی گذره . امروز زنگمون رو زدن ! وقتی در رو باز کردم همه ی وجودم وا رفت . پسر جوونش سیاه پوش پشت در حیاط بود و تمام کوچه پر از ازدحام سیاه پوش و ماشین ! زبونم خشک شده بود و واسه گفتن کلامی نمی چرخید . سلام کرد و به زور دهنم باز شد و گفتم " وای حاج خانوم فوت شد ؟!" پسر جوون بغضش ترکید و در همون حال سعی داشت منو برای شام غریبان مادرش دعوت کنه ... خیلی یهویی کلیه هاش جوابش کرد ! در کمتر از پنج روز از بروز مشکل کلیه ش به رحمت خدا رفت . 

کوچه مون سیاه پوش شده . تنهاییم دو چندان . غم عجیبی تو گوشه گوشه ی خونه مون نشسته . صدای شیون و گریه ی خونواده ش رو می شنوم . اون بین صدای همهمه و بازی بچه های کوچیک به گوش میرسه . هر چقدر به شب نزدیک تر میشم انگاری بغضم بزرگ و بزرگتر میشه . یاده حرفاش میفتم . یاده دعاهایی که برام کرد . یاده قدمهای خسته ش ... حاج خانوم روحت شاد . واسه من تنها همون خاطره ی هم صحبتی باقی مونده . چقدر اونروز دلم آروم گرفت با دعاهاش ... 

  • ** آوا **
۱۱
تیر
۹۶

* بـه آرشیو وبلاگم که نگاه میکنم می بینم چکیده ای از سالهای اخیره ! سالهای دانشجوییم ، طرح پرستاریم ، مربی بالینی شدنم و دوباره پرستار شدنم ... !!! جالبه . 

** صبح سه شنبه (ششم تیرماه) بعد از پایان شبکاریم به اتفاق محمد و یاس رفتیم اصفهان . و صبح پنجشنبه برگشتیم کرج . یاس مونده پیش مادرجونش ( اصفهان ) . نه وقت اصفهان گردی داشتیم و نه باقی شرایطش رو .

با این وجود همون شب اولی مامان حاجی تدارک یه دور همی پیکنیک وار رو دادن و به اتفاق جمع رفتیم به محله ای به نام ناژوان :) نزدیک باغ پرندگان اصفهان . جای قشنگی بود ...

+ این عکس رو نزدیکای غروب گرفتم . خودم خیلی دوسش دارم :) البته ما فقط از پایین تماشا کردیم . 

+ این تصویر خیلی تاسف باره . مسیر رودخانه ی زاینده رود ... خالی از هیچ !!!

 

+ چند روز قبل به باغی در اطراف کرج ( جاده ی کرج - قزوین ) دعوت شدیم . خیلی خوش گذشت . این تصویر هم از محل پارک ماشین مدعوینه . جای دوستان خالی . 

** وقتی از اصفهان برگشتیم چیکو در حال کشیدن نفسهای آخرش بود . خیلی به موقع رسیدیم . هیچ وقت بابت اون اتفاق خودم رو نمی بخشم . امیدوارم که خدا این سهل انگاری منو ببخشه . خوشحالم که نجات پیدا کرد ...

 

# شب کارم ! التماس دعا ... 

  • ** آوا **
۱۱
تیر
۹۶

* سـالهای جنگ خونواده ی ما پذیرای یه سری از اقوام و اشنایان جنگزده بود . سالن پذیراییمون یه در به سمت حیاط داشت و قرار شد که این اتاق به طور کل در اختیار مهمونها قرار بگیره تا هر طور که میخوان اونجا استراحت کنن ! پسردایی پدرم ( مستر ع)  به همراه فک و فامیل همسرش ! وقتی رسیدن وسایلی که همراه داشتن تمام فضای سالن رو پر کرد و عملا جایی برای خودشون باقی نبود . واسه همین پدرم خیلی بزرگوارانه خونه و کلید رو در اختیارشون قرار داد و دو سه رو بعد از اومدنشون ما خونوادگی به منزل مادربزرگم رفتیم تا ایامی که اونها اونجا هستن احساس معذب بودن نکنن و به اصطلاح خودشون باشن و خودشون . حتی یادمه چند روز بعد از اومدنشون از ما دعوت رسمی کردن تا یه وعده غذایی مهمونشون باشیم ! و مایکبار برای همیشه در منزل خودمون میهمان شدیم :)

دقیق یادم نیست که چند روز اونجا بودن ولی مامانم میگه نزدیک یک ماه طول کشید تا اونا برگردن سر خونه و زندگیشون در تهران . گذشت و گذشت و گذشت !!! تا چند سال بعد طی حادثه ای چشم برادرم آسیب دید و قرار شد مامان باتفاق برادرم برای معاینات برن تهران . با هماهنگی عموجونم براش وقت گرفتن و وقتی مامان و داداشم مراجعه کردن بهشون گفتن واسه گرفتن جواب باید فردا مجدد مراجعه کنن ! از اونجا که منزل مستر ع نزدیک بیمارستان مذکور بود قرار شد که شب در منزل اونها بمونن تا فردا عصر مجدد برای گرفتن جواب نهایی مراجعه کنن ! مامانم همیشه از اون یک شب به عنوان بدترین شب عمرش یاد میکنه ! میگه توهین و بی اعتنایی نبود که اون شب از جانب همسر پسردایی پدرجان به مامان بنده نشده باشه ! طوری که وقتی دکتر به مامانم گفت چشم برادرم نیاز به معاینه ی مجدد پس از مصرف داروها داره مامان کلا قید معاینه ی مجدد رو زد و دیگه نرفت . تا چندین سال بعد که کلا چشم داداشم جراحی شد .

توضیح اضافه : همه ی اتاقهامون دودکش تو دیواری داشتن ! یکی از اتاقها هیچ وقت بخاری نداشت و مامان تمام قبض های پرداختی آب و برق و تلفن رو به اتفاق یه سری کلید اضافه رو برای اینکه گم و گور نشه داخل لوله ی دودکش میذاشت !

داستان دودکش برمیگرده به چند سال بعد از ماجرای مهمونی یک شبه ی مامانم به منزل پسردایی پدرجان ! بعد از مدتها دوباره پسردایی ( مستر ع ) به همراه اهل و عیال اومدن خونه مون مهمونی . بعد از اینکه دو سه روزی مهمونمون بودن راهی شهر خودشون شدن و مامان خانوم طبق عادت همیشگیش تمام ملافه های تشک و لحاف رو باز کرد تا بشوریم ! در واقع بعد از رفتن اونها ما نیمچه خونه تکونی داشتیم .

اون سالها نه ماشین لباسشویی در کار بود و نه جارو برقی ! کل خونه رو با جارو دستی تمیز میکردیم و تمام رخت و لباسها با دست شسته میشد . چند روزی گذشت ( دو سه روز ) که همسر مستر ع تماس گرفت و به مامان گفت یک لنگه از گوشواره هاش نیست و احتمالا منزل ما جا مونده . مامان گفت بعد از رفتنتون من کل خونه و رختخوابها رو تمیز کردم و چیزی ندیدم ، ولی باز هم گوشه کنارو میگردم و خبرتون میکنم . بسیج طلایاب تشکیل شد و همه  جای خونه رو گشتیم ! حتی زیر فرش ها . ولی نبود ! بهشون خبر دادیم و در جواب به مامان گفت من مطمئنم همونجاست ! تا مدتها ما همچنان با نگاه تیزبینانه اطراف رو میگشتیم تا شاید پیدا شه ولی دریغ از تیکه ی گم شده . 

چند ماه بعد دوباره مستر ع به اتفاق خونواده اومدن منزلمون ! مامان یهویی وارد اتاق شد و دید همسر مستر ع درپوش لوله ی دودکش اتاق خوابمون رو در آورده و درون اون رو میگرده ! مامان متحیرانه پرسید مهری جان دنبال چیزی میگردی ؟ و مهری جان من من کنان گفت " دنبال گوشواره م " ... 

چهره ی مامانم در اون روز رو به خوبی بیاد ندارم ولی دقیقا از همون تاریخ به بعد دیگه من مستر ع و مهری جانشون رو خونه مون ندیدم ! 

+ الان که به اون روزها فکر میکنم با خودم میگم چقدر آدمها با هم فرق میکنن ! ما تمام زندگیمون رو نزدیک یک ماه در اختیار خونواده ی پدری و همسر مهری قرار دادیم بدون اینکه حتی یکبار خم به ابرو بیاریم که ال و بل ! اونوقت اون حتی وقتی مادرم بهش گفت گوشواره ت خونه ی ما نبوده حرفش رو باور نکرد و بدون اجازه به گنجه ی پنهانی ما دست درازی کرد ! این یعنی چی !؟ آخه بیشرف مگه گوشواره دست و پا داره که راه خودش رو بگیره بره تو لوله ی دودکش !؟ غیر از اینه که با این کار نشون داده که لابد ما پیدا کردیم و اونجا قایمش کردیم !؟ دوباره لجم گرفته از یاداوری قضیه ی دودکش . 

# مثل مهری نباشید !!!

  • ۹ نظر
  • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۶
  • ** آوا **
۲۷
خرداد
۹۶

* یـه ماسک بهمون دادن که فیلترش هر سه ماه یکبار باید تعویض شه . وقتی گان می پوشیم بهمراه دستکش و ماسک و محافظ صورت شبیه فضا نوردها میشیم . داروهای شیمی درمانی رو باید در حضور بیمار و یا همراه آماده کنیم تا خیالشون راحت بشه که داروشون دزدیده نمیشه :( ببین چه افکار منحوسی دور و برمون هست . البته خیلیهاشون میگن ما همه جوره بهتون اطمینان داریم ولی باز انگشت شمار هستن اوناییکه میان چهار چشمی ما رو می پان که نکنه یه وقتی یه ویال رو به جیب بزنیم . خااااک عالم بر سر .... حالا هر کی که لایقشه .

مدیریت بیمارستان هم از اینکه این شک و شبهه ها ایجاد نشه کلا قانون گذاشته که دارو در نزد همراه و یا بیمار آماده شه . بعد تصور کنین ما مثل فضانوردا میشیم اونا باید یه گوشه بایستن و خیلی هواشون رو داشته باشیم یه ماسک ساده ی اضافه بدیم که دوبل ماسک بزنن . جالب ترش اینه که اکثرا شاکی میشن که چرا به ما از اون پوشش ها نمیدین که خودتون زدین ؟؟؟ 

اینبار که قرار بود فیلتر ماسک رو تعویض کنن بهمون گفتن بریم آزمایشگاه یه سری چکاپ روتین وار براتون انجام شه . خلاصه طلسم شکست و امروز رفتم نمونه خون دادم . بماند که کلی ازم خون کشیدن و چشمام بواقع سیاهی میرفت و حتی به خنده گفتم " بقول مریضا هر چی خون داشتیم کردین تو شیشه " !!! سعی کردم که به روی خودم نیارم که دارم ضعف میرم. تو شرایط جسمی فعلیم ، دستی دستی یک فنجان خون هم خودم تقدیمشون کردم :) 

یه وقتایی خیلی دلم میگیره . با اینکه عاشق شغلم هستم ولی واقعا حس میکنم دارم تو این شغل فدا میشم .  ذره ذره ی سلامتیم رو به خطر میندازم واسه کسایی که به بدترین درد قرن دچارن ! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دلواپس عوارض دارویی ام ! دارویی که خودشون هم میدونن نیازه هر سه ماه یکبار چکاپ شیم تا ببینن ماسکها جلوی استنشاق دارو رو میگیره یا نه . دقیقا حس موش آزمایشگاهی رو دارم . مخصوصا که طی یک ماهه گذاشته دو تا از بیمارهای فوتیمون از پرسنل درمان بودن که یکیشون پرستار بخش شیمی درمانی بود و هیچ سابقه ی بدخیمی خانوادگی نداشتن . هر چند بهمون حق شیمی درمانی میدن ولی این پولها هر چقدر هم که زیادباشه به نظرم ارزشی نداره . چون می دونیم که ژنتیکمون در حال تاثیرگیری از این داروهاست . مثل رادیولوژیستی که دائما در حال جذبه اشعه ی ایکس باشه و بهش حق اشعه بدن ! مطمئنا سلامتش در خطره و این پولها هر چقدر هم که باشه باز نمی ارزه ... 

# التماس دعا :)

  • ** آوا **
۲۶
خرداد
۹۶

* چـند روزی مهمون داشتم . برای همین یه شیفت ( دو روزه ) مرخصی گرفتم و در جوار همسرجان ، گل دختر و ایضا رهاجون ( خواهر کوچیکه ) و مانی عزیزم بودم :) امروز صبح رفتن .

به امید خدا اوایل تیر ماه یه سفر کوتاه به اصفهان داریم . 

و یه خبر دیگه اینکه ! واسه خودم ماشین خریدم . البته صفر نیست ولی خب دوسش دارم و راضی م ازش . خدا هم ازش راضی باشه :) محمد اصرار داشت صفر بگیرم ولی با توجه به اینکه اون یه ماشینمون رو صفر خریده بودیم واسه همین گفتم نیاز نیست واسه منم حتما صفر باشه به همین قانعم . امروز برای اولین بار میخوام خودم تا تهران برونم . توکل به خدا :) خوش دست و نرمه . انشالله که راحت و بی درد سر برم تا انگیزه م بیشتر شه . 

** التماس دعا از همه ی دوستان... طاعات و عباداتتون قبول حق باشه . 

*** بـه امید خدا فردا نظرات رو تائید میکنم . ممنون از همراهیتون . 

# فعلا همین 

  • ** آوا **
۲۱
خرداد
۹۶

پیشاپیش از طولانی بودن پست پوزش می طلبم :) 

این پستم رو اگه خونده باشین بهم حق میدین :) [کلیک]

* بـیمارستان ما قوانین خاص خودش رو داره . مثلا یکی از قوانینش اینه وقتی بیمار قراره از ICU به بخش منتقل شه یه پرستار بهمراه بیماربر از بخش مقصد باید برن و بیمار رو از ICU تحویل بگیرن . پرسنل بخش ویژه م که برای خودشون خدا و کینگ هستن :) خلاصه دیروز به محض تحویل شیفت تماس گرفتن که یه بیمار ویژه ای انتقال به بخش دارن که از قضا بیمار منم می شد . خیلی سریع بهمراه کمک بهیارمون و برانکارد راهی ویژه شدم . بدو ورود دستام رو شستم و پاپوش پوشیدم . بعده سلام و خسته نباشی به پرسنل بخش با روی خوش گفتم " بیمارم رو بدید برم " ! مسئول شیفتشون که یه آقای جوونی بود لبخندی زد و گفت خوبه اول شیفتی پر از انرژی هستی . خلاصه راهنمایی شدم به سمت تخت بیمار . یه پیرزن خوشگل و تو دل برو . از این سانتی مانتالها . به محض دیدنش نیشم تا بناگوش باز شد . آخه خیلی خوشگل و ناز بود . نتونستم احساسم رو پنهون کنم و بعد از سلام و احوالپرسی با این زیبای خفته دستی به موهاش کشیدم و گفتم وای مامان چه موهای قشنگی داری :) پر پشت و خوش رنگ ( البته رنگ شده بود ) 

پرستار مسئول بیمار هول کرده بود و دائم تکرار میکرد وای چقدر زود اومدین من هنوز گزارش ننوشتم . گفتم خب خودتون عجله داشتین ما چه میدونستیم برای ما بیمار دارین . هی اینور اونور میرفت و پشت هم تکرار میکرد من گفتم لابد بعده افطار میاین . خلاصه فهمیدم اینا حالا حالا به ما بیمار بده نیستن . کمی به دور و بر نگاه کردم . بعد از فوت مسیب دایجونم توان و تحمل دستگاه های ونتیلاتور رو اصلا ندارم . مخصوصا وقتی آلارم میدن ... یهویی حالم گرفته شد . رفتم کنار استیشن . کمی بعد دوباره برگشتم و گفتم بیمار زخم نداره ؟ گفت نه شسته و رفته تحویل شما . به کمک بهیار گفتم قبل از اینکه ار تخت بیاد روی برانکارد حواست باشه باید کامل براندازش کنیم . نشون به این نشون که یه خراش یک وجبی روی باسنش داشت و کلی کبودی هم پشت دست و روی ساعد و داخل آرنج . گفتم لطف کن همه ی اینها رو آخره گزارشتون اضافه کنین . موندم بالا سرش تا ثبت کنه . بعد هم سوند فولی مریض رو بهمراه سایر متعلقات چک کردم . کارم با بیمار تموم شده بود . اینبار نوبت پرونده بود. مسئولشون با اعتماد به نفس برگه ی دستورات پزشک رو نشونم داد و گفت اینم دستور انتقال ! دیدم دستور انتقال متخصص قلب رو داره . گفتم خب دستور انتقال متخصص بیهوشی ؟! هر چی ورق زد چیزی پیدا نکرد . اینبار آشفته رو به پرستار گفت دستور بیهوشیش کو ؟؟؟ اونم سراسیمه اومد گفت وای نداره ؟؟؟ دوباره رفتن دکتر بیهوشی رو صدا کردن و اومد تهه دستوراتش دستور انتقال رو نوشت . کاردکس بیمار هم کمی شلخته و کثیف بود . انقدر که خودشون دستپاچه شده بودن پرستارش با حالت مظلومانه ای گفت " می خواین پاک نویس کنم براتون بفرستم ؟" منتظر جواب نموند و دوباره خودش گفت " وای اونوقت به کی بدم براتون بیاره ؟ " کاردکس رو ازش گرفتم و گفتم اشکالی نداره . با لبخند ازICU بیرون اومدم ولی فکر کنم سری بعد که برم چشم دیدن منو نداشته باشن :) 

** امروز خیلی خسته بودم . دیشب برای ثانیه ای استراحت نکرده بودم . صبح وقتی اومدم چیکو بقدری ذوق کرده بود که هیچ جوره آروم نمی شد . واسه همین بالش و پتوی خودم رو برداشتم کنار لونه ش گذاشتم تا کمتر سر و صدا کنه . تازه چشمام خواب رفته بود که با صدای زنگ در بیدار شدم . یه آقای جوونی هست که از بده روزگار و حماقت خودش معتاده . به بهونه ی خیریه میاد و هر از گاهی التماس دعا داره . آخرین باری که اومد نیمه های شب بود . بابا حاجی گفت من این ماه مبلغ مورد نظر رو دادم . گفت نه حاج اقا خانومم واسه زایمان بستری شده می خوام برم بیمارستان کرایه ماشین ندارم . ( دروغ یا راست به گردن خوش . ولی واقعا اگه راست گفته باشه خیلی درده . اون طفل معصوم چه گناهی کرده که باید تو این مشکلات به دنیا بیاد ؟) بابا حاجی مبلغی بهش داد و اونم گوشی نوکیای قدیمی خودش رو گرفت سمت باباحاجی و گفت حاج اقا این باشه پیشتون تا پول رو پس بیارم . باباحاجی دستش رو رد کرد و گفت برو به خانومت برس . اونم رفت و چند ماهی ازش خبری نبود . تا امروز ! اولین بار بود که چهره ش رو میدیدم . به خیال خودم مامور آب بود . یه لحظه ترسیدم که نکنه این میخواد بیاد تو حیاط کنتور رو چک کنه . در رو بسته تر کردم و گفت سلام خانم فلان ( اسم فامیل همسر رو گفت ) گفت از خیریه اومدم . گفتم ببخشید حاج اقا نیستن . سری در حیاط رو بستم و کلید رو چرخوندم . 

دراز کشیدم و چند دقیقه به جیغ جیغ های چیکو گوش کردم و در نهایت سرش فریاد کشیدم که چیکو بسه . مغزم رو خوردی . 

تو اوج خواب بودم که دوباره زنگ رو زدن ! کلافه و گیج بیدار شدم و از پشت شیشه دیدم باز یه مرده ! گفتم بله ؟ گفت مامور آب ! دوباره لباس پوشیدم و رفتم تو کوچه منتظر موندم یارو رفت کنتور رو نگاه کرد و بعده عذرخواهی و رفت ! وقتی به داخل برمیگشتم تصویر خودم رو توی شیشه ی در دیدم . سگرمه هام شدیدا تو هم رفته بود . خودم از قیافه ی خودم وحشت کردم . احتمالا بنده ی خدا خودش فهمید خروس بی محل بوده . 

سردرد بدی به جونم افتاده بود . بخصوص که از روز قبل از شدت گرمازدگی شدیدا بی حال بودم . کمی برای همسر غر زدم . گفت برو تو اتاقت بخواب . گفتم اونجا برم این چیکو پدرم رو در میاره . خلاصه کمی طول کشید تا دوباره خوابیدم ولی اینبار با صدای ممتد زنگ در بیدار شدم . اینبار سوای از سر دردی که پدرم رو در اورده بود دچار هیچان و تپش قلب هم شدم . با خشم و عصبانیت لباس پوشیدم و رفتم تو حیاط ! پشت در کسی نبود . پشت تیره چراغ برق یه خانم چادری که دولا شده بود رو دیدم . با عصبانیت گفتم " حاج خانوم ؟" بنده ی خدا ترسید . از جاش پرید گفت بله ؟! دیدم پیرزن همسایه ست که هر ماه نذری چهارده تا دونه شکلات برای همسایه ها میاره و هر بار بهمین شکل زنگ میزنه . آروم سمتم اومد و گفت بفرما دخترم . گفتم نذرتون قبول باشه . گفت ببخش زنگ زدم فکر کردم کسی خونه نیست :((((( چی میتونستم در جوابش بگم ؟؟؟؟ این همون پیرزنی هستی که هر بار یه دونه برگ تو حیاطش میفته تموم همسایه ها رو به باد فحش میگیره و شدیدا هم بد دهنه . فحشاش قابل گفتن نیست . پسرش همیشه واسه بددهنی مادرش باهاش بحث میکنه . چند باری به شکایت همسایه ها پلیس اومده در خونه شون و چند باری هم ازش تعهد گرفتن که دیگه فحاشی نکنه ولی خب ترک عادت موجب مرض است . 

سه ساعت از برگشتم به خونه گذشته بود و من کلا نیم ساعت هم نخوابیده بودم . دوباره جیغ های چیکو . کمی نشستم تا تپش قلبم رفع شه . اینبار بالش و پتو رو برداشتم و در حالیکه چیکو داشت خودکشی میکرد به سمت اتاقم رفتم . تو مسیر گوشی آیفون رو برداشتم ( نمی دونم تاثیری داشته یا نه !!!این تنها راهکاری بود که به ذهنم می رسید ) رفتم تو اتاق در رو بستم و با ملودی جیغ جیغ چیکو خواب رفتم . 

خیلی دلم میخواست پشت در یه برگه بچسبونم و روش بنویسم " اینجا یک پرستار شب کار زندگی میکند . لطفا مزاحم نشوید .... " 

  • ۷ نظر
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۷
  • ** آوا **
۲۰
خرداد
۹۶

* یـک هفته سکوت و فکر کردن زمان نسبتا خوبیه تا بتونی افکارت رو منسجم کنی و به یک نتیجه برسی . اشتباه از هر کسی ممکنه سر بزنه . بخشیدن اشتباه کار شاقی نیست . ولی اگر اون شخص برای بار دوم اون اشتباه رو تکرار کنه دیگه نشونه ی حماقتشه و بخشیدن احمق یعنی خیانت به خودت . شاید بهتر بود اصلا اینجا چیزی نمی نوشتم و یا نه ! شاید باید می نوشتم تا کمی از خشمم فروکش کنه تا بتونم بهتر فکر کنم . بهرحال باید و نباید دیگه تموم شد... گذشت ! منم گذشتم ! و یک فرصت دوباره .... 

از عزیزانی که چه به صورت خصوصی و چه عمومی باهام همراه بودن و جویای احوال کمال تشکر رو دارم . این دوستیها هر چند به تعداد انگشت شمارن ولی دنیایی ارزش دارن . واقعا ازتون ممنونم . 

من خوبم . خودم رو جمع و جور کردم تا بتونم دوباره روی پاهام بایستم . کامنتهای پست قبل بدون پاسخ تائید میشن چون حرفی برای گفتن در رابطه با موضوعی که تموم شده ست باقی نمی مونه . ضمن اینکه تمایلی ندارم از چند و چون قضایا بگم ...

سه روزه که دوباره تنها شدم . اینبار به معنای واقعی . چون میلاد هم دوره ی آموزشیش تموم شد و یکهفته ای هست که برگشته شهرمون تا اینبار بره مرکز استان واسه تقسیم یگان [نمیدونم همین اصطلاحه یا نه . منظورم اینه که شهر دوران خدمتش مشخص شه] ولی حالا روحیه م نسبت به سری قبل که مامان حاجی اینا رفته بودن اصفهان خیلی بهتره . 

** چـند روز قبل [روزی که حمله به مجلس و حرم امام رخ داد] بعد از شبکاری علیرغم خستگی جسمی واسه کلاس آتش نشانی و بهبود ارتباط با بیمار موندم . خلاصه افتان و خیزان چهار ساعت سر کلاس نشستم و در نهایت راهیه خونه شدم . تو مسیر مامور زیاد بود . مخصوصا دم مترو که به پادگان بی شباهت نبود . البته من با خطی برگشتم کرج ولی اونچیزی که توی مسیر میدیدم اصلا عادی نبود . از فرت خستگی حتی نا نداشتم گوشیم رو چک کنم . بمحض اینکه رسیدم خونه با اولین پیام در رابطه با حمله ی تروریستی داعش به قلب تهران مواجه شدم . هنگ کرده بودم . زیر نویس تی وی یک جمله رو تند و تند رد میکرد . اینکه داعش مسئولیت این حمله رو به عهده گرفته . اینستا پر بود از خبرهای ضد و نقیض که نمی تونستم صحت و درستیشون رو درک کنم و از هم تشخیص بدم . چند تا فایل تصویری .... من هاج و واج اخبار ، پیامها و کلیپ های منتشر شده رو نگاه میکردم ... نمی دونم چجور حسی داشتم . حس انزجار از عاملین . حس غیرتمندی ایرانی بودن . حس سردرگمی از اینکه اینجا تنهام و اگه اتفاقی بیفته چه غلطی باید کنم ... کلی حسهای جورواجور . 

اون بین نظر [کامنت] چند تا از اقوام و آشنایان نظر[توجه]م رو جلب کرد. این اتفاق دوباره فیدبکی شده بود به 29 اردیبهشت . اینبار با زبونی تند و تیزتر . با مخالفتهای مغرورانه تر . با تاکید صد در صدی نسبت به جهالت 24 میلیون نفر از مردم کشورم ... با تاکید بر اینکه ملت احمق ما با انتخابشون دامنه ی این اتفاق رو وسعت دادن . می خوندم و هی در خودم بیشتر و بیشتر فرو می رفتم . انتخابات که چندین روز بود تموم شده بود انگار دوباره از نوع شروع شده و همون جنگ و ستیزها . اینبار با شدتی بیشتر و کراهت در کلام به بدترین شکل . نمی دونم کی می خوایم بفهمیم که همه ی این ها میگذره . و باز ماییم که باید در کنار هم زندگی کنیم . واقعا چطور باید دوباره سر سفره ی هم بشینیم و نون و نمک همو بِلُنبُونیم ؟!؟!؟!؟ واقعا این برخوردها دلسرد کننده ست . 

دشمن به دل هیچ کشوری نمی تونه نفوذ کنه مگر اینکه اون کشور از درون دچار چند دستگی و افتراق شده باشن . حالا فرقی نمی کنه حق با کدوم جناح باشه . همینکه جناح های مختلف به روی هم شمشیر بکشن یعنی راه نفوذی برای دشمن باز شده و متاسفانه درصد کوری یه عده بقدریه که نمی فهمن با ندیدن این واقعیت چه ضربه ی مهلکی به بطن جامعه می خوره . 

ما همیشه حوادث تروریستی داشتیم . حالا کوچیکتر از این و یا خیلیاش حتی بزرگتر که با اقتدار مامورین قبل از اینکه به نتیجه برسه خنثی شد بود . پس چرا حالا این یک مورد رو باید به نادونیه ملت نسبت بدیم ؟؟؟ 

من نه علم سیاسیش رو دارم و نه سواد نظامیش رو ! ولی تجربه نشون داده تا جامعه از درون متزلزل نشه از بیرون کسی جرات نمی کنه بخواد خطایی کنه . کاش همه مون درک کنیم اتحاد لازمه ی امنیت جامعه ست . 

  • ۲ نظر
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۲
  • ** آوا **
۱۴
خرداد
۹۶

این خرداد لعنتی شده کابوس من . یک غم بزرگ تو سینه م هست که نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام یا رفعش کنم . یه بغض بزرگ تو گلومه که یارای قورت دادنش نیست ... این چند روزی که گذشت دائما به این فکر میکردم گاهی چقدر راحت میشه یه مشت قرص ریخت تو دهن و یه لیوان آب هم روش ... بعد دراز کشید و به سقف خیره شد تا وقتش برسه . یا نه ! چقدر راحت میشه سوزش تیغ روی شاهرگ رو تحمل کرد و از گرما و جریان خونی که فوران میکنه و هر لحظه چشمات رو تار و خواب آلود میکنه لذت برد ... 

امشب قبل از اذان یه بطری آب برداشتم و بهمراه هدفونم راهی پارک شدم . تک و تنها پشت یکی از میزهای شطرنج نشستم و در حالیکه خودکار رو بین انگشتام می چرخوندم به خط خطی دفترم نگاه کردم . اشک ریختم و غلتک خودکار روی کاغذ رقصید و رقصید ... ردش روی خط به خط صفحه ی سفید نشست . اشکام رو از روی گونه هام و نوک بینیم با پشت دست پاک کردم ... چقدر اون لحظه دلم آغوش مامان رو می خواست . اذان که زده شد یک قلپ آب خوردم ... بغضم ترکید ... ولی سبک نشدم ... 

امشب به این فکر میکردم که اگر قرار بود برای هر بار دلتنگ شدنم یک نهال بکارم الان برای خودم یه جنگل پر از  دلتنگی داشتم ... می نشستم وسط وسعت دلتنگیام و فریاد میزدم که دست از سر من بردارین ... 

سینه م درد داره ! همینطور دستم و معده م ... پرشهای عصبی کنار چشم و ابروهام برگشته ! چنگ میندازم به گردنم و محکم فشارش میدم ... آخرین دونه ی مسکن از آخرین بسته رو میندازم ته حلقم و یک قلپ آب ... 

اصلا خوب نیستم ... !!! این حق من نبود .... !!!

  • ۹ نظر
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۰
  • ** آوا **
۱۰
خرداد
۹۶

*بـاباحاجی و مامان حاجی از اصفهان برگشتن . چند ساعتی هست که از تنهایی در اومدم . چیکو هم سر حال اومده امروز کلی مهربون شده بود :) البته برای یکهفته می مونن تا کارهای عقب افتاده شون رو انجام بدن و باباحاجی هم آزمایش بده و دوباره برمیگردن اصفهان :( و من دوباره تنها میشم ... 

* دیشب یه خانم جوونی رو بستری کردیم ! با شکستگی مچ پا . وقتی بالینی بررسیش کردم در قسمت لگن آثار ضرب خوردگی رو دیدم ولی خودش میگفت اصلا درد نداره . همینطور کف دست چپش هم زخم بود . همراهاش در مورد نحوه ی اتفاق پچ پچ میکردن و به خودم اجازه ندادم جزئیات اتفاق رو بپرسم . برگه ی بررسی از نظر پرستار رو با اولین سوال شروع کردم به پُر کردن ! خانم مجردی یا متاهل ؟؟؟ همچین دو تا دستش رو به سمت بالای سرش برد و گفت "خداااااااااارو شکر که مجردم " یعنی طوری این جمله رو بیان کرد که من فکر کردم از هر چی شوهر و مرد و رابطه ی این چنینی بیزاره ! 

کمی بعد یادم اومد که بهش تاکید نکردم که ما مسئولیت طلا و گوشی و پول نقد و این چیزا رو به گردن نمیگیریم و با مسئولیت خودش باید نگهداره یا بده به همراهانش تا با خودشون ببرن . برگشتم تو اتاق و براش توضیح دادم . گفت بله ممنون از توضیحتون . یه حلقه ی به ظاهر طلا توی انگشت حلقه ی دست چپش بود . گفتم این طلاست ؟ همزمان گفت آره حلقم رو میدم خواهرم با خودش ببره . کمی مشکوک شدم . شرح حال بیمار رو برای مسئولمون شرح دادم . حتی گفتم که این خانم ضرب خوردگی لگن هم داره چون مشخصه میخواد کبود شه ولی خودش میگه چیزه مهمی نیست . گفت بپرس کجا افتاده ! روی پله . روی سیمان . کجا ! از همراهش که خواهرش بود و دست بر قضا یکی از پزشکان عمومی بیمارستان خودمون بود پرسیدم چه اتفاقی برای خواهرتون افتاد ؟ جای سخت افتاده یا از ارتفاع پرت شده !؟ گفت توی پارک بدمینتون بازی میکرد ، حین باز مچ پاش می پیچه و میفته . گفتم یعنی روی سیمان یا آسفالت ؟ گفت آره جای سخت بوده . وقتی ازش جدا میشدم گفت " پارک آب و آتش " 

چند دقیقه ای گذشت که از اورژانس تماس گرفتن که به همراه های بیمار بگین بیان اورژانس از کلانتری مامور اومده واسه صورت جلسه . کنجکاویمون زیاد شد ولی اجازه ی کنکاش در موضوع رو نداشتیم . تنها چیزی که برامون روشن شده بود این بود که این یک اتفاق ساده نبوده . احتمالا زد و خوردی اتفاق افتاده . 

نیم ساعتی گذشت مجدد از نگهبانی تماس گرفتن که مامور کلانتری میاد بالا تا با خود بیمار صحبت کنه . یه پسر جوون ( سرباز) پرونده به دست وارد شد و یه آقای جوونی هراسون پشت سرش اومد و دم استیشن منتظر موند . به کمک بهیارمون اشاره کردم که برو کنار بیمار و همونجا بمون تا سئوال و جوابها تموم شه . نگرانی تو چهره ی مرد جوون موج میزد . خطاب بهش گفتم شما چه نسبتی با خانم دارین ؟ گفت با این خانم هیچی . من برادره اونی هستم که با اینا تصادف کرد ! گفتم تصادف ؟؟؟؟؟ گفت بله . این خانم توی اتوبان ترک یه موتور سوار نشسته بود که ظاهرا اصلا چراغ هم نداشتن . داداشم داشت با ماشین میرفت که یهویی اینا منحرف میشن سمت چپ و با ماشین داداشم برخورد میکنن . اون آقا چیزیش نشد با موتور رفت و خانم رو وسط اتوبان رها کرد !!!!!!!! چشمام گرد شده بود . یعنی چی !؟!؟؟!؟ پس چرا خانم دکتر از بازی بدمینتون و پارک آب و آتش گفته بود؟؟؟؟ دوباره ادامه داد خانم به خدا داداشم مقصر نبود . اینا یهویی اومدن سمت ماشین داداشم اونم بدون چراغ ! اونوقت شب تو اتوبان ... گفتم انشالله که خیر باشه . اون مربوط به دادگاه و قانونه . به ما ربطی نداره ولی برای داداشتون دعا میکنم که مشکل حل شه و به درد سر نیفته . 

کمی بعد سرباز از اتاق خارج شد . یکی از همراه ها سراغ مرد جوون اومد . مرد خیلی آروم رفت جلو و گفت تو رو خدا داداشم مقصر نبود . خانم صداش رو بلند کرد و گفت آقاااااااااا سرعت داشته . وگرنه این اتفاق نمیفتاد !!! گفت اگه سرعتش زیاد بود که از اینا چیزی باقی نمی موند . اون آقا که چیزیش نشد و سریع از اونجا رفت . شکر خدا این خانم هم در حد شکستگی مچ بوده میتونست بدتر بشه . ولی خدا شاهده که داداشم سرعت نداشت . صدای زن بالاتر رفت ! اون بین بهشون گوشزد کردم که برای بحث کردن لطف کنن از بخش خارج شن . اینبار خانم آروم شد و گفت حالا تشریف ببرید تا فردا ببینیم چی میشه . اون آقا و سرباز رفتن . 

کمک بهیارمون که اومد ازش پرسیدیم قضیه چی بود ؟؟؟ گفت اول کاری سرباز از خانم پرسید مجردی یا متاهل ؟ گفت مجرد ! کمی بعد گفت نامزد دارم . دوباره سرباز تاکید میکنه خانم یه کلمه بگو مجردی یا متاهل ؟ میگه چه فرقی به حال شما داره . شما بنویس مجرد ! بعد که می پرسه اون آقایی که شما ترک موتورش بودین کی بود و چرا رهاتون کرد رفت ؟! شاکی میشه که اصلا شما چیکاره ای . من تصادف کردم و اون آقا مقصره . همین ! و به سایر سئوالات جواب درست و حسابی نمی ده . 

خانم دکتر وقتی داشت بخش رو ترک میکرد بدون کلمه ای حرف از جلوی استیشن رد شد . داداش دختر وارد بخش شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن دختر . میگفت نگران نباش خودم حلش میکنم . همه نگران و مضطرب بودن جز اون دختر ... 

*مـامان خانم سی کیلو سیر خریده تنهایی نشسته به پوست کندن سیرها برای سیر ترشی . گاز ناشی از بوی تند سیر باعث حساسیت مامان خانم میشه و همین اتفاق باعث شد تو یک شب دو مرتبه بره بیمارستان زیر سرم و دارو درمانی .الان دو روزه که بدنش کسل و خسته ست :( هر بار بهش میگم چطوری ؟ میگه هی ! خوبم . وقتی مامانم میگه هی خوبم بند دلم پاره میشه . چون میدونم داره ادای خوب بودن رو در میاره :(((( 

* فـردا محمد میاد کرج . دو روز می مونه و برمیگرده. از طرفی میلاد هم دوره ی آموزشیش تموم میشه و فردا میاد اینجا تا یه شب پیشم بمونه و بعد برگرده شهرمون واسه تقسیم نهایی ، احتمالا با محمد برگرده . این چند روز میلاد تنها کسی بود که گاهی کنارم بود .  

+ بازی پرسپولیس - لخویا رو تو گوشی تماشا میکنم :) تا به این لحظه ی بازی ، یک هیچ به نفع بچه های ماست :) 

بعدا نوشت : پرسپولیس برنده ی بازی شد . هوریاااااااا :)))))))

  • ۱۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۱
  • ** آوا **
۰۸
خرداد
۹۶

* تـو اینستا میچرخیدم که به این تصویر رسیدم . حالا تفسیر روانشناسی این تصویر به من مربوط نمیشه چون علمش رو ندارم . ولی حس میکنم صاحب این برگه در آینده آدم زیرآب زنی بشه . از همونا که واسه عزیز کردن خودشون دیگرون رو ضایع میکنن . خب دختره خوب میخواستی اصلا جواب سئوال رو ننویسی چرا دوستت رو ضایع میکنی . هر چند در مورد تقلب من معتقدم که اون کسی که تقلب میده خلافش سنگین تر از اونیه که تقلب رو میگیره ! قضیه ی همون کرم از درخته :) بگذریم ... 

این تصویر منو به سالهای گذشته برد . یادمه امتحان فیزیک 1 داشتیم و من خیلی زود جواب همه ی سئوالهارو نوشتم و وقتی برگه رو تحویل دبیر  دادم بهم گفت " آوا من سردرد بدی دارم . لطفا تو کلاس قدم بزن و حواست باشه بچه ها تقلب نکنن منم بشینم و کمی استراحت کنم " قبول کردم . مثلا جدای از نماینده ی کلاس بودن ، نمراتم عالی بود و ارج و قرب زیادی پیش دبیرها داشتم :)))) 

منم از فاصله ی بین میزها قدم زدم و رفتم تهه کلاس، برگشتم سر کلاس . دیگه همکلاسی نمونده بود که من بهش تقلب نرسونده باشم . یه جور حس خوشایند کاذبی بهم دست داده بود . از گوشه و کنار کلاس صدای شماره ی سئوال میومد . منم رحم نکردم و هر کسی هر سئوالی داشت راهنمایی کردم . اونروز گذشت و آخرشبی کلی غصه دار شدم . حتی با خودم فکر کردم که دیوونه تو این همه زحمت کشیدی درس خوندی با این کار حتی حق خودت رو ضایع کردی . نباید یه فرقی بین تو و اونایی که به خودشون زحمت درس خوندن ندادن باشه ؟؟؟

خلاصه دو سه روزی گذشت تا اینکه یه بار دیگه رفتیم سر کلاس فیزیک . اونروز دبیرمون که اومد صورتش کبود بود و کنار ابروی سمت چپش پانسمان داشت . وقتی ازش علت رو سئوال کردیم گفت توی اتوبان تهران_ کرج میرفتم که یهویی یه راننده ی آقا شروع کرد اطراف ماشینم  ویراژ دادن و هی سد راهم شد . از سمت چپ و راست سبقت میگرفت و خلاصه اذیتم میکرد . گفت شیشه رو کشیدم پاینن ، وقتی خواست از سمت راستم دوباره سبقت بگیره بهش چند تا فحش اساسی دادم . اینبار از سمت چپم اومد و همچین منو به سمت خاکی برد که ماشینم چپ کرد و دو سه تایی هم ملق زد .

 اگر واقعا تصادف اینطور که دبیرمون شرح داده بود باشه باید گفت که اون آقا عجب آشغال کثافتی بوده ! از این هم بگذریم .

کمی که از زمان کلاس رفت سراغ نمرات امتحان قبلی رو گرفتیم ! دبیرمون گفت بچه ها امتحان قبلی کنسل شده . من سر کلاس فقط تونستم برگه ی " آوا " رو تصحیح کنم که نمره ش کامل بوده ولی بقیه ی برگه ها رو خواستم ببرم خونه که سر همون تصادف تمام برگه ها توی اتوبان پخش شد و منم تو اون شرایط فقط جونم برام مهم بود . واسه همین کلا اون امتحان منتفی شد ...

و این چنین شد که بنده در اون روز تصمیم گرفتم که دیگه به احدالناسی تقلب نرسونم . [اعتراف میکنم اولش نوشتم عهدالناسی . ولی بعد دیدم واژه علاوه بر بی معنی بودن ظاهر ناهمگونی هم پیدا کرده :دی]

اما چون روایت داریم که در دوران دانشجویی اگر تقلب نرسونی و تقلب نکنی بی شک تو یک دانشجوی واقعی نیستی ! در سالهای دانشجویی من سعی کردم یک دانشجوی واقعی باشم . البته در هر دو سنگر فعالیت زیادی داشتم :دی

امیدوارم در تقلب رسوندن مثل پرنیان بدشانس نباشین :دی

+ اگر دوست داشتین از خاطرات تقلب خودتون بنویسین . 

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲
  • ** آوا **
۰۶
خرداد
۹۶

* انقدر این روزها دوستان از دوران خوابگاه و دانشگاه می نویسن که دلم هوای اون دوران رو کرد . امروز کلی تو آرشیو عکسهای دوران دانشگاه سیر و سیاحت کردم . این دو سه تا دونه عکس رو هم انتخابی اینجا گذاشتم برای شما :) 

تشریف ببرید ادامه ی مطلب 

  • ۸ نظر
  • شنبه ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۴
  • ** آوا **
۰۶
خرداد
۹۶

* ایشون بی اعصاب ترین چیکوی دنیان در این ساعات . کلا به نظرم خیلی بده وقتی آدم از خواب بیدار شه ، سلام بگه ولی یهویی طرف بجای جواب سلام درسته بذاردت توی آب !!! نه ؟؟؟ واقعا ظالمانه ست . من به این حیوون ظلم کردم :) حداقل باید جواب سلامش رو میدادم . خدایا مرا ببخشای ! 

** دیشب دقیقا تو اون لحظاتی که پست قبلی ثبت شد بنده در بدترین حالات ممکنه بودم . عَرعَر کنان خوابیدم . نمیدونم چقدر طول کشید ولی خلاصه خوابیدم . این روزها و شبها اعصابم خیلی تحت فشاره . همه و همه ش از تنهاییمه . کلافه م . هی سعی میکنم به روی خودم نیارم ولی شب که میشه کلی فکر میاد تو سرم . دیشب از اون شبایی بود که تو اینستا هی عکس پیجای اعضای خونواده م رو یکی یکی نگاه میکردم و لایک میکردم و حتی نظر مینوشتم و همزمان اشک هم میریختم . دقیقا خانمها به طور همزمان می تونن چندین کار رو با هم پیش ببرن . نظر دادن ، لایک کردن و اشک ریختن :)  

*** چـند روز قبل یکی از بیمارامون که کانسر کولونه ( سرطان روده ی بزرگ ) و دیگه تو استیج نهاییه تحت تاثیر تغییرات داروهای شیمی درمانی رفت تو فاز مانیک ! اولش که دیدم دقیقا دو تا شاخ وسط سرم زد بیرون . هر چی صداش میکردم ! اصلا توجهی نمیکرد . یکسره جملات عامیانه ای رو به صورت کاملا کتابی پشت هم بیان میکرد و اشک میریخت . دخترش میگفت دو روزه که پلک روی هم نذاشته . جالبه وسط حرفاش یهویی میگفت "کافیست ، من دیگر خسته شده ام " ولی همچنان ادامه میداد . خیلی دلم براش سوخت . روان پزشک اومد ویزیتش کرد و یه سری دارو براش شروع شد . شیفت قبلی حالش خیلی بهتر شده بود ولی تحت تاثیر داروها همه ش کسل و خواب بود . 

دیشب فیلم زندگی پروفسور استیون هاوگینک رو دیدم . جالبه . یه سریا چقدر انگیزه شون بالاست برای زندگی کردن . خطاب به خودم . یاد بگیر آوا یاد بگیر . 

+  سئوال فنی ! از اونجا که وایفای خونه مون از مخابراته و با سرعت فوق کندش هیچ غلطی باهاش نمیشه کرد بنده مجبورم بسته ی اینترنتی بخرم . چند روز قبل یه بسته مشترک روزانه و شبانه خریدم . حالا حجم روزانه ش تموم شده ولی شبانه ش باقیه و اعتبارشم تا بیست و یکه خرداده . بعد دیدم روزا که با گوشیم کار میکنم از شارژ خطم کم میشه لذا یه بسته ی روزانه گرفتم که بچسبونم تنگش تا از شارژم هی کم نشه . ولی حالا میبینم همچنان از شارژم کم میشه . سئوالم اینه ! آیا باید صبر کنم تا مهلت بسته ی اولی تموم شه که بسته ی دوم راه اندازی شه ؟ یا بطور همزمان هر دو بسته باید فعال باشن ؟ و چرا نیستن !؟ اگه میدونین لطفا راهنماییم کنین . خطم ایرانسله . 

  • ۳ نظر
  • شنبه ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۹
  • ** آوا **
۰۶
خرداد
۹۶

یه جورایی کم آوردم. شور و هیجان بقیه رو میبینم... برنامه ریزی واسه تفریحات سالم قبل ماه مبارکشون رو میبینم ... عکسهای پر از انرژیه در دل طبیعتشون رو میبینم ... دور هم بودنشون رو میبینم... اونوقت من اینجا تنها تو دل یه چهاردیواری .... زندگیم مثل یه کلاف سردرگم بهم پیچیده .... خسته شدم 

  • ۶ نظر
  • شنبه ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۷
  • ** آوا **