کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی
۲۹
بهمن
۹۵

عنوان : مصرع آغازین شعری از شاعر بزرگ کشورمون حافظ شیرازی :) 

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ... 

آقا یزدان ، روشنای عزیز ، شادی گل و آقا جواد خوش اومدین .

خوشحال میشم که ذوقتون رو باهام شریک شین . منتظر هنر و قلم زیباتون هستم . 

با تشکر از شما :) 

کلامی با سایر دوستان 

هر کدوم از عزیزانی که تمایل داشتن می تونن در این مشاعره شرکت کنن . سخت نیست . هر کسی هر چقدر توانایی و ذوقش رو داره مصرع بالا ( عنوان) رو ادامه میده . این مسابقه نیست . صرفا بهونه ای هست برای دور هم بودن و کمی قلقلک دادن توانایی هر فرد . هر کدوم از شما دوستانِ همیشه همراه که تمایل داشتین می تونین شرکت کنین . منم خوشحال میشم . 

* برای مدتی این پست بالای صفحه نمایش داده میشه . 

و اما شعر دوستان و همراهان عزیز :) 


 

شعر آقا یزدان عزیز همشهری بی نظیرم لبخند

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سوز سرمای زمستان" توحاشا نکنی

تن تبدار در این فصل" اگر گُل کرده
به سیاحت هوس جنگل و دریا نکنی

روی خوش از من ِ مسکین چوبدیده باران
برف هم گشته فزون" وِل وِله برپا نکنی

بهر باران همه شب ذکر و دعا میکردی
برف طوری شده مهمان که تمنّا نکنی

همه دشت کفن پوش شدن در این شهر
سفر از بهر تماشا سوی صحرا نکنی

وه چه ابیات وزینی شده پیدا در شعر
شاعری گمشده آوا" تو پیدا نکنی

برف و شیره که دراین فصل خوراک همه شد
توی سرما هوس" مُرغ و ُمسّما نکنی

هر که ابیات مرا خوانده" حواسش باشد
نسروده منو معنا " و تماشا نکنی

یک تلنگر تو بمغزت بزن ای دوست بگو
در همین دَم بسُرای"امروز و فردا نکنی

هر چه جاری زلبت گشت همان را بنویس
مثل آوا" توی سرما" منو دعوا نکنی

تو مپندار که حافظ بشَوی یا خّیام
دانش خُفته خود را" شکوفا نکنی

زیر لب زمزمه ای مثل دعا نجوا کن
منو ارشاد "  توّللا و تبّرا نکنی

 وزن و هر قافیه و نظم مُهّیا باشد
داستان الکی"صُغری و کُبری نکنی

همره ما که شدی همقدم ما هم شو
 شعر ما را"بله جانا زشت و زیبا نکنی

کلام آوا : مثل همیشه هنرمندانه همراهیم کردین . سپاس گزارم .

ببخشید بدون اجازه تون عکستون رو اینجا گذاشتم زبان درازی



 ابیات زیبای شادی عزیزم ، بانوی شیرازی لبخند

ای که در کشتنِ ما هیچ مدارا نکنی

بکشی و بروی زنــــده و احیا نکنی
 
همچو صیادی و من آهویی در دامْ اسیر
بی مروت کمــــی آهسته گلویم را گیر
 
کمی آهسته مـــــرا آب بده حوصله کن
گــر که رامت نشدم داد بزن وِل وِله کن
 
از زمین و من و دنیا و خــدا هم گله کن
بعد از آن مست بشو ساز بزن هِلهله کن
 
صبر کن کاسه ی صبر من و تو پُر بشود
آب و نان همـــــــه ی واقعه آجر بشود
 
صبر کن خسته شوم ‌چشم بدوزم به رخت
ز جهـان رسته شوم چشم بدوزم به رخت
 
اشک ها را بنشـانم به ضریحِ نگهت
و دو زانـــو بنشینم به درِ بارگهت
 
سر خود خم کنم و دست به زانو بنهم 
دستِ دیگر  چو کمان بر کمرِ او بنهم
 
خنده ای تلــخ نشیند به لبم دم نزنم
جیغ و شیون نکنم قافیه بر هم نزنم
 
لبه ی تیغ ببوســم وَ نشینم در خاک
نکنم ناله نخواهم که شود او غمناک
 
بوســه بر تیغ زنم چون که شده یاورِ او
همرهم با همه کس هر که شده باورِ او
 
و گنـــاهِ دل و من هست به قدرِ دریا
که به پای دلش یک عمر زدم من درجا
 
تو نگـــــو قاتلی ای وای مبادا که تو را
قل و زنجیری و...ای وای مبادا که تو را
 
همه ی واقعه را فی المثل و حادثه گو
قصه ی کشتنِ ما را ز ســـرِ کینه مگو
 
تو بگو حادثه بود و غرضی نیست به کار
کینه و بخل نبودش که کنم حالـــش زار
 
ز سرِ ظلم و جفا آهوی خود را نکُشم
من بترسم ز خدا آهوی خود را نکُشم
 
که مبادا بدهد حکــــم که قاتل هستی
قصی القلبی و سویِ همه مایل هستی
 
تو بگو خون گلوشْ هست برایم چون شیر
شیرِ مادر که حلال است چرا پس تقصیر؟
 
ترسم از این بوَد آنگه که نباشم،تنها
کُنج ازلت بروی یار شــوی با غم ها
 
بکنی ناله ز فقـــــدانِ نگاری که برفت
شوی آواره ی آن دلبر و یاری که برفت
 
سر و جان را بدهم لیک بمانم نگران
بعدِ من وای خدایا چه کنندت دگران 
 
تو بیا جانِ دلم دست ز کشتن بردار
دست از دامنٍ جبر و ستمِ من بردار
 
بره آهوی توام دست به خنجر نبَری
اخمِ خود تیز نکـن گردنِ ما را نَدَری
 
تیــــــرِ مژگان بلندت نشود زهرِ جفا
دل و قلب و نفسم را نبُری سر ز قفا
 
در مسیرِ نگهت گم نکنی تاب و تبم
کمی آهسته مبادا برسد جان به لبم
 
و کلامـــت نشود خنجرِ تیزِ و دولبه
که کند تیزی خشمت به درونم غلبه
 
ای عجب دستِ تو،آن دست که بر گردنِ من
پیچکی بود به روی تن و پیراهـــــــنِ من
 
پا،همان پا که به پایم غمِ عالــم را خورد
که مرا نازکشان تا دلِ رویـــــا می برد
 
وای بر من تو همان عاشقِ تبدار منی
دلسِتان دلبــــــرِ من یارِ وفادارِ منی
 
کشته ای پیش تر از این،تو چــرا بی خبری؟
اینک انگار که خواهی ســـر و جان را بِبَری؟
 
تو بیا جان و تنم هیــــچ  ندارد قابل
ببر و صبر نکن سوی تو هستم مایل
 
گرهی خورد نگاهـــم دمِ آخر با تو
نیست انگار دگر فاصله ای هم تا تو...
 
کلام آوا : شادی عزیزم با همه ی وجودم ازت تقدیر و تشکر میکنم که بخشی از وقت کمت رو به ما دادی و حضورت قلب ما رو شاد کرد . 


اینم هنر آبجی روشنای عزیزم بانوی شهر پاکیها :)  بوسه

«ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی»
به گمانم تو نگاهی به دل ما نکنی
طعنه بر این دل بیتاب جگر پاره مزن
گر طبیبم نشدی یا که مداوا نکنی
ترسم آن روز بیاید که بمانی در خود
عشق دنبال تو باشد و تو پیدا نکنی
باور آنجا به دلی لانه کند ای بیدل
که تو در «بام ِ» دلت یاد «هواها» نکنی
با من از «رومی» و «زنگی» سخنی هیچ مگو
تا مگر «رومی ِ» من، «زنگی ِ» خود وا نکنی
به دو چشمان تو سوگند که باور دارم
بوسه ات را ز لب غیر تمنا نکنی
دل من با تو و آن خلوت راز است هنوز
کاش در راستی ام، این همه حاشا نکنی
عشق، پیدا و نهان، هر دو ذکاتی دارد
زلف یارت ندهی، مهر، سویدا نکنی
فارغ از غصه ی دلیار نباشی هرگز
محرم راز دلش باشی و رسوا نکنی
از همه داغ جهان، داغ همین است که من
سبب رنج تو باشم، تو هویدا نکنی
نازنیا به دلم چشمه ی اشکی دارم
گر بجوشد، هوس ساحل دریا نکنی
فی المثل، برف زمستان به دو دستم باشد
مرگم آن است که بر دست ِ دلم «ها» نکنی
دلخوشم، یار، مرا بس و خدایی که تو را
دل بی باک سپرده است که پروا نکنی
دردت ای یار به جانم، نفسم ارزانیت
نکند رحم بر این خسته ی شیدا نکنی

 
کلام آوا : روشنای عزیزم من در عجبم یک نوزاد یک هفته ای چطور می تونه این همه احساس در کلامش بگنجونه :) عزیزم ممنون بابت هنر زیبا و ممنون از اینکه هستی تا دل منم به بودنت شاد بشه . باز هم تولدت رو تبریک میگم عزیزم


به زودی در این مکان شعر جدید ثبت میشه با هنرمندی دوست عزیزم .... یعنی کی میتونه باشه ؟؟؟خنده

فقط آقا جواد گل مونده :) 

  • ** آوا **
۰۴
اسفند
۹۵

یارو زل زده تو چشمهای من و منم همینجور نگاش میکردم . دستش رو آورد سمت من  و یه دونه شکلات بین انگشتهاش خودنمایی میکرد . با یک لبخند دستم رو به سمتش دراز کردم تا شکلات تعارف شده رو بردارم ولی همین بین خانمی که ما بینمون ایستاده بود شکلات رو روی هوا زد و خطاب به اون یکی گفت " دستت درد نکنه مِری " و من شدیدا کش اومدم . شاهد دارم که دستهام از مجید دلبندم حتی درازتر شده بود . یکی نبود بهش بگه خانم تو که قصد و نیتت دادن شکلات به من نبود اون نگاه نافذت چی بوده ؟ تو واقعا لبخند تقدیر من رو ندیدی ؟ یا نه ! حالا نگاه هیچ . تو دست کش اومده منو به سمتت ندیدی ؟ آدم رو اینجوری ضایع میکنن دیگه . البته منم بعد از این اتفاق قیافه م رو چپ و راستی کردم و ابروهام رو بالا انداختم و یه نیشخند عمیق نثارش کردم طوری که فکر کنه اصلا برام مهم نبود . ولی خدا خودش شاهده که بود . ضایع شده بودم :)))))

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸
  • ** آوا **
۳۰
بهمن
۹۵

این پست مربوط به یک سال و نیم قبل میشه :) [کلیک]

 

بنده دیشب رو به روی همکار عزیز ( مسئول شیفتمون) قرار گرفتم و بسان ِ یک مَرد اعتراف کردم اوایل چقدر دوسش نداشتم :) ازش حلالیت خواستم و بابت قضاوت عجولانه م ازش عذر خواهی کردم . ایشون هم اعتراف کرد که متاسفانه سطح برخورد اجتماعیشون در برابر افراد نا آشنا خیلی پایینه و همیشه در برخورد اول طرف مقابل رو از خودشون می رنجونن . یه جورایی همدیگه رو به خوبی درک کردیم .

آخرش پرسید الانم همون حس رو به من داری ؟ گفتم الان که شدیدا دوستت دارم ... واقعا هم همینطوره . خیلی وقته که تو دلم اخلاق و منش و مخصوصا حس مسئولیت پذیریش در قبال کارش رو تحسین میکنم . خوشحالم که تونستم بعده این همه وقت حرفم رو بهش بزنم . واقعا بیخ گلوم گیر کرده بود و ناگفته نمونه بابت قضاوتم عذاب وجدان هم داشتم :) 

+ عکس بی مناسبت ثبت شد . مربوط به بارش برفه هفته ی قبله :) 

  • ۱ نظر
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۱
  • ** آوا **
۲۸
بهمن
۹۵

* تـو یه بخشی کار میکنم که تقریبا نیمی از بیمارهاش مبتلا به این بیماری صعب العلاج و شاید بشه گفت حتی لاعلاجن ! بخدا افسردگی گرفتم . وقتی بیمار جدیدی میاد و با این تشخیص تشکیل پرونده میده علیرغم اینکه سعی میکنیم امیدوارش کنیم ولی وقتی تو ذهنمون دنبال یه مورد می گردیم که مثال بزنیم خوب شده هیچی پیدا نمیشه . هر بار یه کیس جدید که یا خیلی جوونن و آدم دلش برای جوونیشون کباب میشه و یا از شدت کهولت سن خونواده رضایت به جراحی و شیمی درمانی نمیدن و یا میان ساله و هزار امید و آرزو برای فرزندان جوونش داره . مثلا همین حالا یکی تو بخشمون هست که توی اسفند ماه عروسیه پسرشه . حالا که باید در تدارک مجلس عروسی پسرش باشه بیشتر از یکماهه که در بخشمون بستری و نوتروفیل خونش صفر !!! باید ایزوله ی معکوس بشه ولی نداره که هزینه ش رو بده ! دائما تبهای بالای چهل درجه ... نمیدونم تا عروسیه پسرش دووم میاره یا نه . 

امروز صبح با تماس زن عمو (سین) از خواب بیدار شدم . گریه میکرد . مطلع شدم که دوست صمیمی چند ساله ش که همسایه ی فعلیشونم هست مبتلا شده . قراره فردا بیمارستانمون بستری شه برای عمل تا بخشی از کولون برداشته شه . گفتم انشالله که پاتولوژیش منفی باشه . همینطور که گریه میکرد گفت متاسفانه جواب پاتولوژیش بدخیم گزارش شده :((( این درد لامذهب چرا انقدر زیاد شده ؟ یا شاید چون من تو بخش مربوطه کار میکنم انقدر آمارش به نظرم زیاد میاد . هوم ؟ نمی دونم . هر چی که هست زجر آوره . 

لطفا برای شفای بیماران دعا کنین ... 

** زندگیم روتین وار میگذره . معمولا بدون افت و خیز . کارهای روزمره م بقدری رو روال همیشگی انجام میشه که وقتی از خواب بیدار میشم اساسا اهل خونه می دونن که قدم بعدی که برمیدارم چیه ! این یکنواختی بشدت خسته م کرده . گاهی حتی دوست دارم خودم رو سورپرایز کنم ولی نمی دونم چطور . کاش می تونستم از این حالت رخوت در بیام . گاهی حتی دلم تنگ میشه برای وقتایی که صدای ترانه ای رو بالا می بردم و باهاش دیوونه بازی در میاوردم و کلی تخلیه انرژی میشدم . اینجا ولی شرایط طوریه که حتی این هم شدنی نیست . 

 

+ اندازه ی فونت خوبه ؟ لبخند

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۷
  • ** آوا **
۲۶
بهمن
۹۵

 مکان : مترو خط تجریش 

زمان : عصر چند روز قبل 

جمعیت به شکل عجیبی زیاده ! به یکی از ایستگاه های چند مسیره میرسیم که ازدحام به شکل وحشتناکی به داخل هجوم میارن . من دقیقا جفت در رو به رویی گیر افتادم . در حالیکه کیفم رو بین دو تا پاهام نگه داشتم تمام تلاشم رو میکنم که دستم رو به چیزی گیر بدم تا تعادلم رو حفظ کنم . ایستگاه بعد سه چهار نفری پیاده میشن و باز افراد بیشتری داخل میشن . کمی خودم رو به کنار میکشم و به شیشه ی جانبی تکیه میدم . شش خانوم جلوی من ایستادن و با هم حرف از دمنوش میزنن ! قراره همگی خونه ی یکی از اونها برن به صرف دمنوش . ملت عجب خوشی ان . دو ایستگاه بعد هم به همین ترتیب تعداد کمتری خارج میشن و چند برابر وارد ... دقیقا حس میکنم بین جمعیتی از بانوان گیر افتادم . نفسم تنگ و تنگ تر میشه . مترو با سرعت در حال حرکته و من لحظه به لحظه رنگم پریده تر میشه . خم میشم تا بلکه کیفم رو به بالا بکشم تا اسپری م رو بردارم ولی امکان دسترسی به کیف هیچ جوره نیست . از پشت به شیشه چسبیدم و از جلو هم چند نفر به سینه م فشار میارن . قفسه سینه م هیچ راهی برای دم و بازدم نداره . یه لحظه سرم گیج میره و با فریاد میگم " وای خدا خفه شدم " از صدای فریادم اون چند تا خانمی کنه بهم چسبیدن کمی خودشون رو عقب میکشن و دو سه تایی نفس عمیق میکشم . یکی از خانمها متوجه ی تلاش من برای برداشتن کیفم میشه . دستش رو از بین پای چند نفر رد میکنه و کیفم رو میگیره و میکشه بالا . هنوز جا برای نفس کشیدن نیست . با سختی اسپری رو پیدا میکنم و دور و بری ها با دیدم اسپری تازه متوجه حاد شدن وضعم میشن . به هر شکلی که هست دورم رو خلوت میکنن و چند پاف روونه ی ریه م میکنم . سرم رو به در تکیه میدم و در حالیکه اشک میریزم چند نفس عمیق به ریه هام می فرستم . اون خانمی که دوستاش رو به صرف دمنوش دعوت کرده بود از داخل کیفش یک بطری نصفه و نیمه آب در میاره و کمی از آب رو به صورتم می پاشه و مقداری هم به خوردم میده . ما بین تمام این بدبختی ها چشمم میخوره به رد رژ لبی که دور بطری آبه . ولی وقت ایش و این حرفا نیست . چند قلپ میخورم و کمی بهتر میشم . ایستگاه بعدی با اینکه مقصدم نبوده بهر شکلی که هست از اون خیل جمعیت خودم رو می کشم بیرون و روی صندلی کنار سکو میشینم . یکی از دستفروشهای مترو با بار و بندیلش رو به روم قرار میگیره و ازم میخواد تا اگه کمکی ازش بر میاد برام انجام بده . تشکر میکنم و با چشمام تائید میکنم که خوبم . ده دقیقه استراحت میکنم و بعد از عبور چند مترو ، با متروی سومی خودم رو به مقصد میرسونم . 

دو سه شب قبل تو اخبار گفتن در بازی فوتبال یکی از کشورهای خارجی چند نفر در دقیقه ی هفت بازی از فشار ازدحام به دلیل خفگی پشت درهای استادیوم ، فوت شدن . چقدر من درکشون کردم . واقعا خیلی بد بود . 

* دیشب فهمیدم که یکی از بهترین فوق تخصصهای بیماریهای کلیوی بیمارستانمون به دلیل عود کردن بیماری کنسر ریه ارست کرده و سی پی آر شده . وقتی بالا سرش رفتم علیرغم اینکه اینتوبه بود و تنفسش وابسته به ونتیلاتور به چشم خودم دیدم که از چشمهاش اشک میریخت . تا وقتی میومدیم هنوز در همون وضع بود و چند ساعته خبر ندارم که بعد از اومدن ما چی پیش اومد. امیدوارم که خدا کمکش کنه . 

** قـراره یه تصمیم مهم بگیرم . تصمیمی که می تونه یه سکوی پرش باشه برام . حالا تا حتمی شدنش نمی تونم بگم جریان از چه قراره . ولی همین حالا ، با همین شرایط هم خیلی خوشحالم که من جز بهترین ها بودم . 

*** بـاباحاجی حالشون خوبه . ممنون از دوستانی که برای سلامتشون دعا کردن . 

+ یکی از دانشجوهای سابقم تماس گرفت و اولش با ابراز دلتنگی و تبریک روز ولنتاین شروع کرد و کم کم درد دلش وا شد و دقیقا 53 دقیقه  صحبت کردیم و آخرین جمله ش این بود که صحبت کردنش با من باعث آرامشش شده :) 

بعدا نوشت : دکتر عزیزمون صبح بیست و هفتم بهمن ماه فوت شد . خدا رحمتش کنه . 

  • ۵ نظر
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ** آوا **
۲۰
بهمن
۹۵

* امروز باباحاجی عمل میشه. لطفا برای سلامتش دعا کنین.  به امید خدا امروز عصر محمد و یاس میان سمت کرج و اگه خدا بخواد فردا صبح وقتی برمیگردم خونه میبینمشون. خودم هشت صبح امروز میرم سر کار و فردا حدودای نه و نیم برمیگردم خونه. از بیست و چهار ساعتم میگذره . فکر کنم فردا باید افقی برگردم خونه !!! 

+ از کلاسهای مزخرف اعتبار بخشی بیزارم:-((((( امتحان ترالی کد داریم. هی وای من ... 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۳
  • ** آوا **
۱۸
بهمن
۹۵

* عـزیزانی که خواهر کوچولوی من _ رها _ رو به خاطر دارن به گمونم این رو هم بیاد داشته باشن که عشق این مدل ژست ها ( البته اگه اسمش رو بشه ژست گذاشت . که نمیشه :دی ) بوده . این عکس هم رهاورد سفر ماه قبلم به شماله . محل عکس هم مربوط میشه به پارک سی سنگان - حد فاصل نور و نوشهر . به خواسته ی خودش این عکس رو مخصوص وبلاگم گرفتم . گفت بزار وبلاگت تا دوستات ببینن  :دی

* جـا کتابیم که در واقع بالاش قفسه ی کتابه و قسمت پایینیش میز کامپیوتر ! بک گراند ساده و سفیدی داشت که دائما تو ذوقم میزد . چند روز قبل برچسب خریدم و به اتفاق پریسا افتادیم به جونش . الان این طرح زیبا جایگزین بک گراند سفید شده و خیلی دوسش دارم . چند تایی عکس از عزیزام داشتم که اونارو هم در جاهای مختلفش قرار دادم تا هر بار که نگاهشون میکنم لذت دنیوی و اخروی نصیبم شه . 

* هـر کسی به طریقی محبت خودش رو نشون میده . این حیوون هم محبتش رو اینطور خرکی نشون میده . وقتی دلش تنگ میشه یورش میاره و میشینه روی سرم . اینجا چنگولاش تو سرم فرو میرفت هر کاری میکردم بلند نمی شد . در نهایت با بدبختی در حالیکه موهام به ناخنهاش گیر کرده بود از سرم جدا شد . تا یه ساعت هم بهم پشت کرده بود و باهام قهر بود که چرا از اوج به زیر آوردمش :) 

* و اما در نهایت این گل ِ زیبا :) چند روز قبل که بعد از شب کاری در خواب غفلت به سر می بردم وقتی چشم باز کردم این تک شاخه گل زیبا رو ، روی میزم دیدم . حس قشنگیه . فکر کنم بتونین درک کنین . اینکه بدونی کسی رو دارین که بیادت بوده . بله ! خواهر شوهر گرام به پاس قدردانی از پرستار ، بعد از عضویت در کمپین شاخه گلی برای پرستار زحمت کشیدن و سورپرایزم کردن . شاید باز هم یکی بیاد و بگه اگه کسی واسه من همچین چیزی میاورد من دق میکردم ( از ناچیز بودنش) . ولی باید بگم برعکس من بی نهایت ذوق کردم . چون علاوه بر نفس عمل که واقعا قابل تقدیر بود این شاخه گل من رو به یاد اولین گلی که هدیه گرفتم میندازه . الانم خشکش کردم و گذاشتم کنار تابلویی که پریسا برام درست کرد و هر بار که نگاهم بهش میخوره دو اتفاق زیبا توی ذهنم تداعی میشه . یادمون باشه که بی منت عشق بورزیم و برای دوست داشتنمون قیمت و فی تعیین نکنیم . محبت تنها چیزیه که هیچ کسی نمی تونه براش قیمت بزاره و بی شک وقتی نگاهی عاشق باشه و دستی به دلی گرم باشه تقدیم کردن یک شاخه گل می تونه قشنگترین هدیه باشه . 

+ دلم برای پست های تصویریم تنگ شده بود . این چند تا عکس هم با اسکرین شات از پیج اینستام گرفتم واسه همین کم کیفیت شدن . دیگه به بزرگواری خودتون ببخشین . 

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۱
  • ** آوا **
۱۷
بهمن
۹۵

* آخره هفته باباحاجی جراحی داره . جراحی سنگینی نیست ولی خب مسلما وقتی من واسه غریبه ها پرستار هستم ، انتظار میره در چنین شرایطی کنارشون باشم . برای همین چند روز قبل درخواست کتبی نوشتم که یه شیفت شبم رو آف کنم و از اینکه ساعت کم نیارم مجبور بودم یه روزش رو مرخصی رد کنم . درخواست رو تو استیشن جلوی دید سرپرستار گذاشتم و رفتم کارگزینی تا استعلام مرخصی بگیرم . با خودم گفتم که وقتی برگشتم تو بخش تا استعلام رو بدم براشون توضیح میدم که علت درخواستم چه بوده . ولی خب از اونجا که کارمندای مربوطه جلسه داشتن استعلام رو گذاشتم روی میز و رفتم کلاس . بعد از اون هم یکی از همکارا گفت من استعلامت رو میگیرم و میبرم بخش . روال کار به این صورته که برای تغییر شیفتها باید وارد هفته ی مربوطه بشیم تا بتونن تغییرات رو انجام بدن . منم دیدم تا درخواست من هنوز چند روزی مونده . گفتم خب شیفت بعدی که رفتم بخش به سرپرستار توضیح میدم ولی از شانسم فرداش میشد پنجشنبه و جمعه ایشون نبودن . به محض اینکه جمعه همکار جایگزین ِ سرپرستار وارد شد با چمشهایی ور قلنبیده که حاکی از وا اسفای جنایتی نابخشوده بود گفت " تووووو چطور به سرپرستار نگفته رفتی استعلام هم گرفتی . این توهینه . این بی احترامیه . این فلان و بهمانه " دیدم حرفاش تموم نمیشه . گفتم خودم با خانم سرپرستار صحبت میکنم . درخواستم رو بهمراه استعلام مرخصیم برداشتم و منهدمش کردم . 

امروز صبح سرپرستارمون رو دیدم . موضوع درخواستم رو براش تعریف کردم . با چهره ای آروم و لبخندی ملیح بر لب گفت عزیزم حتما ترتیب اثر میدم . گفتم پس با اجازه تون من فردا استعلام میگیرم و براتون میارم . ادامه داد که نهههه . همون استعلامی که گرفتی همون هست . نیاز نیست . گفتم خب اون دیگه نیست :) و دلم می ترکید اگه نمیگفتم فلانی چطور متهمم کرد که رفتارم دور از ادب بوده . گفت اون واسه خودش گفته . من ناراحت نشدم ولی چون به اون درخواست بیش از یک هفته مونده بود گفتم چطور انقدر زود درخواست تغییر شیفت داد ولی بهم نگفت . همین ! خلاصه که با درخواستم به راحتی موافقت کرد و الان تو این فکرم که واقعا یه سریا واسه پاچه خواری چه کارها که نمیکنن . جو میدن اساسی . 

و جالبتر اینکه دیروز که وارد بخش شدم کل روز کارامون میگفتن چرا یهویی درخواست آف دادی ؟! یعنی این خبر درخواست من مثل چی تو بخش آوازه شده بود :( هی وای من . اینجاست که میگن شاه ببخشه شیخ علی خان نمی بخشه . همکارای هم شیفتم شکایتی نداشتن ولی امان از دست این همکارای روزکار :)))) 

** دیشب دو تا بیماره کنسری داشتم . یکی کنسر تخمدان متاستاتیک . اون یکی هم کنسر برست متاستاتیک ... هر دوشون هم سن خودم بودن . اولی حتی بچه هم نداشت ولی دومی دو تا بچه ی کوچیک داشت . هر بار که رفتم بهشون سرکشی کنم هر دوشون از درد می نالیدن . دیشب شب پر دردی داشتن . منم کاملا مستاصل . نمی دونستم چطور می تونم آرومشون کنم . دیشب واقعا شب بدی بود. حتی برای من . 

  • ۶ نظر
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۸
  • ** آوا **
۱۵
بهمن
۹۵

1 _ ( لالا لند  )...la la land . 2016 

کارگردان :  Damien Chazelle 

امتیاز فیلم : 8.8/10

 ژانر ! کاملا دلی . موزیکال . عاشقانه . کمدی . درام . تخیلی . هر ژانری که فکرش رو کنی . 

فیلمی که حتی تا آخرین ثانیه ش منتظر یک اتفاق متفاوتی ... 

اگه ندیدین حتما ببینید . 

توصیه ی آوا به مجردها . اگه تو انتخابتون شک و تردید دارین حتما تماشا کنین ، مطمئنا نکته ی مهمی واسه شما داره . به این حرف من حتی ذره ای شک نکنید . 

2 _ ( نفس نکش)  Don't Breathe . 2016

کارگردان : Fede Alvarez - 2016 

ژانر : ترسناک

امتیاز فلیم : ( 8/10) 

اگه دل تماشای فیلمهای خشن رو دارین فیلم قشنگیه که با دیدنش نمیگین وقتمون هدر رفت . 

  • ۶ نظر
  • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۵
  • ** آوا **
۰۶
بهمن
۹۵

* اگه به من باشه مطمئنا " هرکول پوآرو " رو انتخاب میکنم . اون تیزبین و زرنگه . نمیشه سرش کلاه گذاشت . دیسیپلین خاصی داره . و از همه مهمتر اینکه براش فرق نمیکنه مجرم زن باشه یا مرد . قشنگ باشه یا زشت . هر کسی که باشه بی شک هرکول پوآرو پته ش رو میریزه رو آب . انتخاب من این مرد بلژیکیه . صد در صد ... !!! 

  • ۷ نظر
  • چهارشنبه ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۰۲
  • ** آوا **
۰۴
بهمن
۹۵

* یـادمه تو برنامه ی رامبد جوان پسر جوونی قرار بود واژه ی " تراکنش موفق " رو به صورت پانتومیم اجرا کنه تا رفیقش اون واژه رو حدس بزنه ! حرکات نمادی اون پسر برام خیلی بی مفهوم بود . میگفتم این چرا این جوری رفتار میکنه ؟ حالا چرا انقدر خودش رو اینور و اونور میزنه و به اندامش کش و قوس میده . خلاصه که رفیقش نتونست واژه رو حدس بزنه و باختن . و من همیشه فکر میکردم واژه ی تراکنش رو چطور میشه به صورت پانتومیم اجرا کرد . 

تا شد دیشب ! همکاری دارم که مازنی هستن .البته خودمم از همین استانم ولی مازنی ها در واقع مربوط به شرق استان میشن و شهر ما غربی ترین نقطه ی استان . از نظر گویش زبان محلی ما به گیلک معروفه . اونها مازنی حرف میزنن و سمت ما گیلکی . ولی خب خیلی از جوونها و نسل جدیدها فارسی حرف میزنن و لهجه ی شمالیشون در گویش فارسیشون مشخصه ولی در کل فارسی حرف میزنن . 

دیدین کسی از شدت گشنگی بدنش شروع به لرزشهای ریز و پشت سر هم میکنه ؟ در زبان محلی ما به این حالت میگن " پِرکِنِش " به معنی پریدن که احتمالا منظور همون پریدن عضلات بدن باشه ( دقیق نمیدونم ) ! دیشب چون کارمون خیلی زیاد بود دیروقت شام خوردیم و قبل از شام من دقیقا دچار همون حالت لرزش و رعشه شدم . خطاب به همکارم گفتم از گشنگی بقول خودمون ( شمالیها ) دچاره پرکنش شدم ! بلند بلند خندید و گفت پرکنش چیهههه ! تراکنش . و من اونجا بود که فهمیدم چرا اون پسر تو برنامه ی رامبد ( خندوانه ) انقدر به هیکل خودش پیچ و تاب میداد . مُرده بودم از خنده . گفتم ترااااکنش ؟؟؟ با تعجب نگام کرد و گفت آره مگه شما نمیگین ؟! گفتم والا ما به تنها چیری که میگیم تراکنش همون تائیدیه ی عملیات بانکیه و امثالهم :دی 

الان که فکر میکنم میگم لابد یا اون پسر مازنی بوده ! یا پدر و مادرش :) هنوزم از یاداوری حالتهاش خنده م میگیره . 

  • ۸ نظر
  • دوشنبه ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۷
  • ** آوا **
۰۲
بهمن
۹۵

* غم مظلومیت دلاور مردانی که زیر کوهی آوار شده از آهن مدفون شدن بقدری عظیمه و دلخراش که زبانم قاصره از بیان حدت و شدت این درد ....

و آتشی که هنوز میسوزاند ... هم جسم تو را و هم قلب مرا ... لعنت به این آتش جهل و نادانی و لعنت به این سی دی ماه سیاه دل که عزیزانتان را سیاه پوش کرد ....

# دی ماهی که دو شب یلدا داشت ... یکی اول و یکی آخر ... یلدای اول سرخ رو و دلچسب .... یلدای آخر سرخ رو و دل سوز .... لعنت به این یلداهای پر دردی که دل می سوزاند. 

# از رنجی که می بریم ...

  • ۵ نظر
  • شنبه ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۵
  • ** آوا **
۲۸
دی
۹۵

* بابا و مامان اومدن سمت ما . مامان بمحض رسیدن گفت وای چشام درد میکنه. امروز بابات منو مسئول خوندن تابلوهای مسیر کرد تا آدرس رو اشتباه نریم. یعنی زورگوتر از بابای من از این لحاظها باز خودشه . بهش میگم باباجون چرا مامان رو اذیت کردی؟ میگه لپت رو بیار جلو ماچش کنم. :-))) 

* بعد از ظهرهایی که شبش شیفتم یه ساعتی وقتی دارم تا یه چرتی بزنم و بعد حرکت کنم سمت محل کار. امروز باباجون به فاصله ی یه متر بالای سر من دراز کشیده بود و فرت و فرت با گوشیش ور میرفت . تایپ گوشیش هم با صدا . هی سرم رو بلند کردم تا بهش بگم حداقل سایلنت کن اون بیلبیلک رو ولی خب وقتی تلاشش رو برای تایپ دیدم دلم نیومد :-))) 

عاشق جفتشونم. خدا بهشون سلامتی بده ... 

+ امشب میرن خونه ی دایجون فردا دوباره برمیگردن پیش من . 

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۰
  • ** آوا **
۲۷
دی
۹۵

سلام 

* مـسافرتم از صبح جمعه بعد از پایان شیفتم شروع شد و تا ظهر پنجشنبه ش ادامه داشت . ایام امتحان ترم یاس بود و درگیر درس و امتحان بودیم شدید . ولی روی هم رفته خیلی خوب بود . باز به خیلی از برنامه هایی که مد نظرم بود نرسیدم . حتی جای گلایه برای چند نفری موند که متاسفانه یه جورایی حق هم دارن ولی خب اصلا دلم نمی خواد برای وقت و زمانی که خاص خودمه جوابگوی دیگران باشم . مهم اعضای خونواده م بودن که همه شون رو دیدم . یه روز رفتم بیمارستان دیدن همکارهای سابق . از شما چه پنهون ! این مدت آلودگی هوا خیلی اذیتم کرد . بقدری که با خودم میگفتم اگه تو این ایام آلودگی برای پیشنهاد کار باهام تماس میگرفتن بی شک برمیگشتم . حتی روزی که به دیدن همکارای سابق رفتم تو ذهنم بود دفتر مترون مراجعه کنم و ازشون درخواست کنم که مجددا روی پیشنهاد کار به من تجدید نظر کنن ( چند ماه قبل تماس گرفته بودن که من بهشون جواب رد دادم :دی ) . ولی به محض اینکه وارد بخش شدم از دیدن اون هم بی برنامگی حالم بد شد و با خودم گفتم دیوانه بازی در نیاری یه وقت . یعنی باورم نمیشد من یک زمانی عضوی از اون بخش بودم و به قول سرپرستار سابق بخش رو روی یه انگشتم می چرخوندم . به قولی سگ میزد و گربه می رقصید . نصفی از راه رو گذروندم و باقیش رو هم میگذرونم . نیمه ی دومش از اولش راحتتره :)

* حـتما شما هم شنیدین که میگن آقایون خدای رانندگی هستن ! نه ؟ راننده سرویس قبلیمون دست فرمونش عالی بود . گاهی حتی به سلامت عقلش شک میکردم ولی به رانندگیش نه . اگه با سرعت صد و پنجاه تو دل ماشین جلویی میرفت مطمئن بودم که دقیقه ی نود تصمیم درست میگیره و نمیذاره تصادفی رخ بده . ولی ظاهرا ایشون چند ماه اخیر واسه خاطر تخلفات زیادشون :دی گواهینامه نداشتن که وقتی مسئول وسیله ی نقلیه ی بیمارستان فهمید ایشون رو جواب کردن و یک راننده ی جایگزین دیگه وارد عمل شد . اما ایشون از روز اول که شروع به کار کردن حماسه خلق کردن . دقیقا اولین روز مصادف بود با سفر من که تونستم خودم رو به دقایق انتهایی حرکتم برسونم :) امروز هم دیگه خودش رو ترکوند اساسی . از جاده قدیم تهران-کرج یه جاده ی فرعی میخوره که به یه زیر گذر ختم میشه که اتصال جاده قدیم به اتوبان جدیده . راننده ی قبلی چشم بسته وارد این زیرگذر میشد بدون اینکه ترمز بگیره . ولی ایشون به محض ورود به زیر گذر فهمید که بد پیچیده . حالا چه ترافیکی پشت سرش ایجاد شد بماند . که مجبور شد پیاده بشه و به راننده ها التماس کنه که کمی عقب گرد کنن تا بتونه دنده عقب از زیرگذر خارج شه . با کلی مکافات خارج شد . دیگه بهش فرصت ندادن تا دوباره دور بگیره و از زیرگذر عبور کنه . ایشون مجبور شد بیفته تو اتوبان جدید به سمت تهران . بماند که خیلی از همکارهای خسته مون خواب بودن و اصلا نفهمیدن ما داریم دوباره به سمت تهران برمیگردیم :دی ولی اون تعداد اندکی که بیدار بودن هی تیکه می نداختن که " حاجی خیلی باحالی " :))) خلاصه از دل ِ ورداورد بعد از عبور از چند چهارراه داخل شهری برگشتیم به جاده قدیم و دوباره به سمت کرج حرکت کردیم . دقیقا بیست و سه دقیقه دور خودمون چرخیدیم و برگشتیم سر نقطه ی شروع :دی 

درسته که ضرب المثلی داریم که میگه تر و خشک رو نباید با هم سوزوند ! ولی خب ضرب المثلی هم داریم که میگه مشت نشونه ی خرواره ! حالا ببینم هنوزم آقایون مدعی هستن که خدای رانندگی هستن آیا ؟؟؟ :))) 

* بـیماری داشتیم 78 ساله . وقتی صورتش رو دیدم چشمام گرد شد . اطراف چشمش کبود . با تورم شدید تو ناحیه پیشونی ، گونه ها و قسمت گیجگاهیش . فکر کردم لابد تصادف کرده . وقتی پرسیدم همراهش گفت شوهرش کتکش زده . دیگه نمی دونم حسم رو چطوری بیان کنم . درگیر پزشک قانونی و شکایت و این چیزا بود که واسه قلبش بستری شد . بنده ی خدا با کلی داروی آرام بخش دائما در خواب بود . کتک کاری زن و شوهر رو در هیچ شرایط و سنی عادی نمی دونم . یه سریا هستن که میگن زن یعنی بزن . از نظر من اینا منفورترین افراد جامعه هستن . حالا تو این سن ... هیچ دلیلی نمی تونه قانع کننده ی این رفتار ناهنجار باشه . 

* مـی خواستم چند تا تصویر از سفرم اینجا ثبت کنم ولی نمی دونم چرا SHAREit انتقال از گوشی به لپ تاب رو انجام نمیداد . از اونجا که منم اخلاقم طوریه که وقتی ببینم چیزی که مد نظرمه از راه اصولیش اتفاق نمیفته دیگه اصراری بهش نمی کنم و به راهکارهای دیگه حتی فکر هم نمی کنم و در نهایت بی خیالش شدم :) 

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۷
  • ** آوا **
۱۹
دی
۹۵

* جمعه عصر بلیط داشتم برای سفر یه هفته ای به شمال. هفت و نیم صبح از بخش خارج شدم و بمحض نشستن تو سرویس گوشیمو چک کردم که دیدم چهار تماس ناشناس دارم. یه حسی گفت این شماره ها از ترمیناله. تماس گرفتم کاشف بعمل اومد اتوبوسه عصر (از جاده رشت) کنسل شده و باید خودمو هر چه زودتر به ترمینال برسونم تا به حرکت ده و نیم برسم. آدم وقتی عجله داره هزار اتفاق غیرممکن ممکن میشه تا فقط حرص ِت رو در بیارن ... اولش کفری شده بودم ولی بعد زدم به بی خیالی و گفتم فوق فوقش سواری میشینم میرم. خلاصه که هر چی کائنات و فلک دست به دست دادن تا من بموقع نرسم نشد که نشد و بنده راس ساعت ده و نیم رو صندلی شونزده نشسته و در حال بابای کردن با باباحاجی و خواهرشوهر و پارسا بودم :-) 

این همه نوشتم که بگم بنده حالا در جوار خونواده و عزیزانم هستم بامید خدا پنجشنبه برمیگردم . الان و در همین لحظه تو آموزشگاه موسیقی نشستم . گوش راستم به آواز پسره جوون گوش میده و گوش چپم به نوای دلنشین ویلون یاس :-) واقعا موسیقی روحه زندگیه . 

  • ۷ نظر
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۶
  • ** آوا **
۱۲
دی
۹۵

* چـقدر خوبه که بیان خودش نظراتُ از صافی رد می کنه و به دو قسمت نظرات و هرزنامه تقسیم میکنه و اون هرزنامه ها رو هم از جلوی دیدگان برمیداره و یه وری می ندازه تا اگه خودمون خواستیم بریم سراغش :) 

بعده مدتها یه نگاهی به خلاصه ی آمار وبلاگم انداختم که با رویت عدد " نمایشهای امروز" چشمام گرد شد ! یعنی این است هنر هرزنامه ها ؟ 5209 بار ؟ 

** مـیخوام یه اعترافی کنم ! من تو اینستاگرامم از هر قشری فالوور دارم . از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا غریبه . از زن و مرد گرفته تا بچه و ... ! ولی مودب ترین هاشون دوستان وبلاگیم هستن و من به بودن اونها ( شماها) افتخار میکنم . پس بهم حق بدین که همیشه بگم وبلاگ یه چیزه دیگه ست . اصلا بزاریم یه سریا بگن آدمهایی که تو وبلاگ می نویسن نقاب به چهره شونه . یا خوده واقعیشون نیستن . که دروغ میگن و خوده واقعیشونُ پشت نوشته هاشون پنهون کردن.  اصلا به اونا چه . خودمون که می دونیم کی هستیم . هوم ؟ 

  • ۶ نظر
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷
  • ** آوا **
۱۰
دی
۹۵

با اینا زندگیمُ سر می کنم :) با اینا حالمُ بهتر می کنم :دی 

* یـه جورایی رو به بهبودم ! خدارو هزاران مرتبه شکر . واقعا هیچ چیزی بهتر از سلامتی نیست . صبح وقتی روی پُل عابر ایستادم و هوای پاکُ به ریه هام فرستادم با اینکه باز از سرمای هوا تحریک شدم و پشت هم سرفه میکردم با همه ی اینها خدا رو شکر کردم بابت این صبح زیبا و پاک . 

خلاصه بعد از سه مرتبه ویزیت شدن تکلیف من با داروهام مشخص شد . حساسیت های داروییم شناخته شد و رفتیم که داشته باشیم مسیری به سمت درمانُ ! ولی واقعیت این ِ که خیلی عذاب کشیدم . خیلی زیاد . 

سفکسیم خر است ! خیلی هم خر است ! این جمله رو باید روزی هزار بار بنویسم تا هیچ وقت یادم نره که میزان خر بودن سفکسیم در چه حده :(((( 

** یـادمه بابابزرگم ( پدر ِ مامانم ) وقتی فوت شدن من کلاس سوم راهنمایی بودم . اونموقع داییجونم ( خدا رحمتش کنه ) دانشجوی یه شهر دور بود و وقتی خبر فوت پدرشُ شنید تقریبا 24 ساعت طول کشید تا خودشُ به شهرمون برسونه . هم خوابگاهیاش با یکی دیگه از دایی هام تماس گرفته بودن که دیشب که داداشتون جریان فوت ِ پدرشُ شنید تا صبح پلک رو هم نذاشت و وقتی صبح دیدیمش شوکه شدیم . تمام ِ موهای شقیقه ش سفید شده بود . تماس گرفته بودن تا بگن هوای داداشتونُ داشته باشین چون فکرش خیلی درگیر شده ... 

حالا چرا اینُ گفتم ؟! سفید شدن ِ مو می تونه جنبه ی ارثی داشته باشه . می تونه به رژیم غذایی مربوط باشه . میتونیم به خیلی عوامل دیگه هم ربطش داد. مثل سختی ِ زندگی . غم و غصه . نور و .... ولی هیچکدوم اینها به اندازه ی فکر مغشوش انقدر هنر ندارن که یک شبه تعداد خیلی زیادی از موها رو سفید کنن . 

همکارام اکثرا نمی تونن با رد پای ِ بالا رفتن سن بر روی چهره هاشون کنار بیان . بوتاکس پیش پا افتاده ترین پاک کننده ی تلقینی واسه این رد هاست . وسط ابروهام یه خط عمیق افتاده . بهم خیلی پیشنهاد شد که منم برای اولین بار امتحانش کنم ولی قبول نکردم . فکر نکنم هیچ زمانی هم امتحانش کنم . این ردها واقعیت زندگی ِ . واقعیتی به نام گذر عمر . اما در رابطه با سفیدی مو با خودم لج کردم . خدا نکنه آدم دلش بشکنه . 

 + قبل از هر چیز اذعان می دارم که ادامه ی پست به من مربوط نمیشه بلکه مربوط به یکی از عزیزان ِ دلمه :) . اینم واسه پیشگیری از سوء تفاهم دوستان ِ عجول بنده گفتم ! چون تجربه بهم نشون داده که ماشالله دوستان ِ عجول ِ بنده کم هم نیستن :دی 

*** اولین روز از دی ماه وقتی از بیمارستان به سمت خونه برمیگشتم ، وقتی تو تب می سوختم و با همه ی وجود می لرزیدم با شنیدن صدای گوشیم و رویت تصویر بالا لبخندی عمیق روی لبم نشست .

 برای دیدن متن گفتگو کلیک کنید :)))) 

بله ! و این چنین شد که ما اکنون دلمان قیلی ویلی می رود برای روشن شدن دیدگانمان به جمال زیباروی این دونه ی ارزن :)))) 

امروز هم دقیقا مصادف شده با اولین سال یکی شدنشون :) یاس هنوز خبر نداره ! مطمئنم وقتی بفهمه از ذوق اشکاش جاری شه . از بس که عاشق عمه ح جیمی خودش  ِ ! 

  • ** آوا **
۰۶
دی
۹۵

* امروز ( روزی که گذشت) بعد از گذشت دو سه روزی که از هرگونه تماس صوتی & تصویری با مامان اجتناب می ورزیدم ( عجب فعلی :دی ) دل به دریا میزنم و با مامان تماس میگیرم . با ذوق زیادی تماسمُ جواب میده . با شنیدن اولین کلام گوش خراشم ، می فهمم که پشت تلفن وا میره . " وااااای صدات " !

میگم مامان " صدا رو بی خیال . خوب میشه ... "

تا آخره تماسمون یه خط در میون هر چه درد و بلاست به جون خودش میخره و من هر بار تاکید میکنم که " ع ِ ! مامان این چه حرفیه . خدا نکنه " ... 

+ چرا وقتایی که آدم مریض میشه دلش بیشتر از هر زمانی مادرشُ میخواد ؟ اصلا ببینم شما هم همینطورین یا من غیره طبیعی هستم ؟؟؟ :( 

+ برای اولین بار توی تاریخ ِ کاریم رفتم استعلاجی :) هرچند هنوز رو به راه نشدم ولی خب باز هم خوب بود . 

  • ۶ نظر
  • دوشنبه ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ** آوا **
۰۴
دی
۹۵

شب کاریها کار داد دستم. وقتی شیفتم بیدار بودنم طبیعی و از سر وظیفه ی شغلیه . ولی متاسفانه شبهایی که خونه هستم از سر بهم ریختن سیستم بدنی ریتم خوابم کلا به فنا رفته . این چند وقت بنیه م به شدت ضعیف شده و دائما کسل و بی حال و مریضم. درست ده دقیقه ی قبل تن به تقدیر دادم و آرامبخش ُ شروع کردم تا بلکه بتونم بخوابم. الانم میرم دوش بگیرم بلکه گیرنده های عصبی مربوط به خستگی و بی خوابیم فعال شه ، شاید بعده این همه وقت بیداری بتونم چند ساعتی بخوابم ... دعا کنین فقط دچار وابستگی نشم. همین و بس ...

  • ** آوا **
۰۲
دی
۹۵

این ایام به پیج های مختلف که سر میزنم می بینم اکثرا در وصف شب یلدا چیزی نوشتن ! خود منم در هر شرایطی حداقل فال حافظمُ ثبت میکردم ولی امسال حتی نشد فال بگیرم :( 

هر بار هم خواستم بیامُ در موردش بنویسم دیدم چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم . شب یلدای من در کنار همکاران بخش و بیمارانمون گذشت . قرار بود که هر کسی چیزی با خودش ببره تا شبمونُ خاص کنیم و من درست وقتی به دم ِ آجیل فروشی ِ نزدیک محل کار رسیدم تصمیم عوض شد و مبلغی که در نظر داشتم آجیل بخرمُ آنلاین واریز کردم به حساب بچه های آسمان ! و در جواب ِ همکاران که گفتن " آوا تو چی آوردی بده بیاد ؟ " گفتم چیزی جز شرمندگی نیاوردم و با اجازه تون به نیت همگی سهم خودمُ بخشیدمُ رفت . انشالله خدا از همه مون قبول کنه . 

ولی اون شب بدترین شب این روزها و شبهام شد . مریضی بدجوری منُ از پا انداخت و هنوزم رو به راه نشدم . 

این ترانه واقعا زیباست ! حس خوبی بهم میده [لینک دانلود]

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۷
  • ** آوا **
۳۰
آذر
۹۵

* مرد با قدی بلند و چهره ای گندمی ... با موهای به غایت بوووور ... با گونه های برجسته و استخوانی ... شلوار چین و کتانی آل استار ... با پیراهنی چهارخانه  که رنگ قرمز و آبی آن غالب بود ... کلاه را روی شانه هایش رها کرده بود و عینک آفتابی روی سرش ... با نگاهی خاص به دختر نگاه میکرد ... با یک لبخند از جنس " ما میگوییم نگاه و لبخند شرقی " 

دختر با هیکلی تراشیده ... پیراهن مردانه ی چهار خانه ی رنگی رنگی گشاد ... پایین پیراهن را به زیر دامن بلند و گشادش فرستاده بود و دامنش تا روی زمین ... و تنها جلوی کتانی اش کمی خودنمایی میکرد . یک شال نازک را به گونه ای روی موهایش رها کرده بود که موههای زرد و نارنجی اش به شدت خودنمایی میکرد . عینک او هم روی موهایش ... گونه های برجسته و پوستی پر از لک و پیس ... به همراه یک لبخند از جنس " ما میگوییم لبخند شرقی " 

با حالتی که خودم به خوبی می دانم هدف تمسخر تیپ ( صرفا پوشش ) دخترک بود به همراهم اشاره کردم که " فلانی تیپ اونُ " ... همزمان با همسو شدن چشمانمان به سمت دخترک نگاهمان برای لحظه ای در هم گره خورد . دخترک لبخندش را به سمت ما روانه کرد و در حالیکه که لیوان نوشیدنی اش را با مهربانی به سمت ما گرفته بود به سختی گفت " بفرمایید ..." و من هنوز شرمنده ام بابت اینکه لبخند من برای چه بوده و لبخند او ... " ما میگوییم از نوع لبخند شرقی " 

+ در باب سفر به اصفهان و حضور در میدان نقش جهان ... !

پ . ن : گاهی فکر میکنم ما شرقی ها در مسائل عاطفی خیلی خیلی خودمون رو سطح ِ بالا فرض میکنیم . میگیم عشق فقط عشق شرقی! دوست داشتن و مهر و محبت فقط خاص ِ ما...

این اتفاق یه تو دهنی بود برای شخص ِ من ... 

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۷
  • ** آوا **
۲۴
آذر
۹۵

* دیشب به همراه پریسا و مامان حاجی ابد و یک روزُ دیدیم . اون لحظه که سمیه توی ماشین وسط چهار تن افغان نشسته بود و اونها به زبان خودشون با هم حرف میزدن طوری که نمی شد فهمید چی میگن ، حتی برای من خفقان آور بود. واقعا حس میکردم بختک افتاده روم و راه نفس کشیدنم رو بسته . پریسا اشک میریخت و مامان حاجی بغض کرده بود . داشتم به این فکر میکردم که اونایی که از سر اجبار تن به ازدواجهای این چنینی میدن خیلی بدبختن خیلی . حالا تمام سکانسها و دیالوگهای فیلم یک طرف . اون صحنه ای که میخواستن تریاکها رو توی چاه توالت بریزن یکطرف . یعنی هر بار که مرتضی دستی به کف توالت میکشید عُقی بود که ناخواسته میزدیم . خونه نبود که ... سگ دونی بود ... !!!

** در حال تایپ همین چند خط بالا بودم که مامان حاجی صدام زد . سریع به هال رفتم که همزمان دیدم یه گربه از پشت در توری ورودی خونه فرار کرد و چیکو هم کنج لونه ش نشسته و جیغ میزنه :) مامان حاجی میخواست همین صحنه رو بهم نشون بده . گفت چند دقیقه هست گربه دنبال سوراخ سمبه ای میگشته که بیاد داخل ! از پشت پنجره با خشم نگاهش کردم . اون بالا روی توالت ِ گوشه ی حیاط نشسته و چشماشُ ریز میکنه و یک میووووی مظلومانه ای سر میده . از همین راه دور واسه ش خط و نشون میکشم :) 

+ من تا بحال نمیدونستم "حکم ابد و یک " روز هم داریم . من نهایتش حبس ابد رو شنیده بودم :( 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۹
  • ** آوا **
۲۲
آذر
۹۵

* شـیفت قبلی بیماری داشتم بس حرف گوش نکن . از اون مریض ها که بهش میگی نباید از تخت خارج شی باز کار خودشُ می کنه . از همونها که بهش میگی فلان چیزُ نباید بخوری برات مضره ولی باز می بینی تو چشمات زل میزنه و میپرسه میشه یه ذره بخورم ؟ بدتر از اون همراهی که از مادرش حرف گوش نکن تره . اینا رو اعصابن . بعد میگن پرستار چرا باید بداخلاق باشه ؟؟؟ آدمُ بد اخلاق می کنین دیگه :(((( 

خلاصه که ایشون ام آر آی داشتن و شدیدا عدم همکاری جهت ثبات در دستگاه . واسه همین با دکتر تماس گرفتیم و گفتن یا بیهوشی بگیره ام آر آی انجام شه و اگه رضایت به این کار نداشتن میدازولام تزریق شه تا موقت آروم بگیره . و این چنین شد که بنده میدازولام به دست بالا سر بیمار حاضر شدم و با بیان این موضوع که دکتر فرمودند بیهوشی بگیره چشمهای همراه گرد شد که نههههههههه واسه چی . منم که از قبل می دونستم اینها تن به این عمل نمیدن 

گفتم پس لازمه میدازولام تزریق شه تا موقت خواب برن و ام آر آی انجام شه . خلاصه تمام ِ این توضیحات از جانب بنده انجام شد و حاج خانم و همراهشون رضایت دادن که تزریق کنم . به محض تزریق بیمار گفت " دسشویی دارم " ! گفتم باشه میگم برات لگن بزارن . ولی چه خوده بیمار و چه همراه اصرااااااااار که نه و نه ! ایشون باید بره روی توالت فرنگی بشینه . اینبار با چهره ی خشمگین تر گفتم خانم ایشون آرام بخش گرفتن هر آن ممکنه خواب آلود شن و به خودشون آسیب بزنن . میگم لگن بیارن . لحظه ی خروج از اتاق شنیدم که به بغل دستیش میگفت وا هنوز نیم دقیقه نیست آمپولُ تزریق کرده . دیگه من تا به کمک بهیار بگم و ایشون لگنُ برداره بره بالین بیمار دیدیم زنگ اتاقشون به صدا در اومد و فریاد " ای واااااای مامانم داره از حال میره و ... " هیچی دیگه بیمارُ خواب آلوده از توالت برگردوندن به تخت . واقعا مونده بودم به دخترش چی بگم ! کسی که حرف تو کله ش فرو نمی رفت . دقیقا همون هرگز نرود فرو میخ آهنین بر سنگ بود ... 

خلاصه زمان انتقال بیمار برای ام آر آی فرا رسید اونم چه فرا رسیدنی . بیمار خواب آلودُ روی برانکارد انتقال دادیم و به منظور تسهیل از رول استفاده کردیم که نه اون بنده ی خدا آسیب ببینه و نه پرسنل ! و از اونجا که وضعیت بیمار هم خاص بود قرار شد منم همراهشون برم تا به اصطلاح با حضور پرستار پروسیجر فوق الذکر انجام شه . خلاصه راهی شدیم و همراه به شکل هملت واری دستهاشُ توی هوا تکون تکون میداد و میگفت " من به چشم خویشتن دیدم که یاااااااااارم می رود " . من و بیماربر مُردیم که خنده مون رو کنترل کنیم . یه جایی هم که برانکارد به منظور هدایت به مسیر چپ و راست میشد میگفت وای وای مادرم . تو رو خدا فکر کنین مادر خودتونُ دارین می برین . یعنی روی مُخ بود به غایت . آخرشم لحظه ی ورود به آسانسور یه تکون به برانکارد داد و در نهایت چرخش از روی شست پام رد شد که عجیب دردناک بود . حالا من از درد به خودم می پیچم و هی می خوام چیزی نگم ایشون ول کن نیست میگه وای مامانم از آسانسور می ترسه . بیماربر گفت خانم میشه بس کنی ؟ پای نرسشُ زدی داغون کردی مامانت خوابیده اصلا متوجه نیست کجاست اونوقت شما میگی وای مادرم از آسانسور می ترسه ؟ 

لحظه ی ورود به اتاق هم هر چی وسیله ی جانبی همراهمون بود کنار گذاشتیم . من حتی کیلیپس خودمُ در آوردم . اونوقت تکنسین ام آر آی مجدد سئوال کرد که چیزی همراهتون نباشه ! اون خانم با لحن بسیار بدی دوباره گفت " با شماستا ! دوباره خودتون رو خوب بگردین . نبینم کار مامانم انجام نشه . من دو شب ِ نخوابیدم شب تا صبح نشستم بالا سر مامانم و تو خواب تماشاش کردم " وای اینُ گفت دقیقا از درون چشمهام شعله ی آتیش بود که به سمت بیرون زبونه می کشید . ترجیح دادم سکوت کنم تا کارُ خرابتر از اینی که هست نکنم . همزمان به مسئول ام ار ای گفت میشه منم برم کنار مامانم بمونم ؟ اونم از سر سادگی گفت اگه چیزی همراه ندارین ... نذاشتم حرفش تموم شه با چشم و ابرو اشاره کردم که بگو نه ! ایشون هم سریع فهمید منظورم چیه گفت نه شما لباس مخصوص ندارین . گفت وای تورو خدا مادرم می ترسه . لباسهای من فقط پولک داره اگه اینا اشکالی داره به من لباس بدین . البته ایشون هر چی عز و جز کردن راه به جایی نبردن و در نهایت گفت شانس آوردین اون خواهر من نبود که اگر بود حسابی خر فهمتون می کرد و من هنوز نفهمیدم منظورش این بود که خودش خره یا به ما میگه ... خلاصه ی کلام بیمار به درون دستگاه هدایت شد و مسئول ام آر آی گله مند بود که چرا همچین اعجوبه ای رو با خودتون اوردین و چرا از همون اول نگفتین که بیرونش کنم . و ایضا اینکه خدا به شما صبر بده که همچین آدم بی تربیتیُ تمام وقت توی بخش تحمل میکنین . 

وقتی برگشتیم توی بخش بعد از اینکه منتظر موندم که بیمار صحیح و سلامت به تختش منتقل شه خطاب به همراه گفتم شما تشریف بیار سی دی رو تحویلتون بدم . اینُ گفتم و رفتم سمت استیشن ! پشت سر من کمک بهیارمون اومد که فلانی این همراهه یه بند داره غُر میزنه که این پرستار اصلا می فهمه چی میگه ؟ مادر من بیحال و بیهووووش افتاده اینجا اون میگه بیا سی دی رو تحویل بگیر . من سی دی رو میخوام چیکار کنم . تو خونه مون پره از این سی دی هاست ... مات و مبهوت به کمکون نگاه میکردم واقعا از این همه بیشعوری مستاصل شده بودم . حدودا یه ساعت بعد اومد میگه خانم پرستار سی دی رو بدین برم یه وقت روی دوشتون سنگینی نکنه ، خسته شین  . وجدانا وجدانا شماها جای من بودین چیکار میکردین ؟؟؟ من ولی خونسرد سی دیُ از درون فایل در آوردم گذاشتم جلوش یه خودکار هم دادم بهش گفتم اینجارو امضا کن که سی دی رو تحویل گرفتی . امضا کرد و وقتی میرفت دیدم که سی دی رو انداخت تو سطل آشغال . زبان قاصر است از بیان حس و حال اون لحظاتم :( خدایا بهمون صبر مضاعف ارزانی دار ... 

** حـالا جالبش این ِ که صبح وقتی رفتم بالا سر ِ بیمار یه لبخند گشاد روی لبم بود و بلند گفتم سلام صبح بخیر . همون فرد بالایی که مته وار روی اعصابم بود گفت خانم پرستار خوشم میاد در همه حال لبخند به لب داری ! گفتم خب در واقع شماها شانس آوردین من همه چیزُ با هم قاطی نمی کنم . فکر کنم نفهمید که چی گفتم چون در ادامه گفت والا فامیلی من " خوشرو" هست اونوقت شما یه خوشروی واقعی هستین !!! خودشم می دونست چه زهره ماریه ! گفتم خب اسم آدم دلیل شخصیت آدمها نیست . اسم صرفا یه اسم ِ و بس . گفت ولی فامیلی شما با شخصیتتون خیلی بهم میاد ... به این فکر میکردم که این الان داره منُ خر میکنه آیا ؟؟؟ 

بقول همکارم که فُلانی اگه غیر از این بود همون لحظه که برانکارد رو به سمتت هول داد طوری که چرخش از روی شست پات طی طریق کرد همونجا یه چیزی بهش میگفتی . پس بی شک یه جورایی راست میگه . فامیلیت به شخصیتت میاد . 

+ نکته ی آموزشی این پست ! دوستان خواهشا مثل قُلی نباشید ... ! چون همه ی پرستارها مثل من نیستن . میزنن شلُ پلتون میکنن . از من گفتن ... 

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۵
  • ** آوا **
۲۰
آذر
۹۵

از کوه بلندی بالا رفت . تنها کوه هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشان اخترک خودش بود که تا سر ِ رانویش می رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می کرد . این بود که با خودش گفت : " از سر یک کوه ِ به این بلندی می توانم به یک نظر همه ی سیاره و همه ی آدمها را ببینم ... " اما جُز نوک ِ تیز ِ صخره های نوک تیز چیزی ندید . 

همین جوری گفت : " سلام " 

طنین به ش جواب داد " - سلام ... سلام ... سلام ... 

شهریار کوچولو گفت " - کی هستید شما ؟ " 

طنین به ش جواب داد : - کی هستید شما ... کی هستید شما ... کی هستید شما ... 

گفت : " با من دوست بشوید . من تک و تنهایم 

طنین بهش جواب داد : - من تک و تنهام ... من تک و تنهام .... من تک و تنهام ... 

آن وقت با خودش فکر کرد : " چه سیاره ی عجیبی ! خشک ِ خشک و تیز ِ تیز و شور ِ شور . این هم آدمهاش که یک ذره قوه ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند ... تو اخترک ِ خودم گلی داشتم که همیشه اول اون حرف می زد ... " 

* کتاب شازده کوچولو " انتوان دوسنت اگزوپه ری

به این بخش از کتاب که میرسم می بینم گاهی چقدر دلم میخواست تو زندگی هر کدوم از ما کسی بود مثل سروش ِ جمشیدی ، که واژه ی خاصی داشت ، مثل " گل ِ من " ... که دنیا دنیا عشق و دوست داشتن در این واژه گنجونده شده باشه و حاضر نباشه اونُ جز برای سیامک انصاری / گُلش ، برای شخص دیگه ای بیان کنه . واژه ای که براش حرمت داره و احساس پاش خرج کرده باشه ... 

اگر هر کدوم از شماها یه شازده کوچولو تو زندگیهاتون دارین که با صدا کردنتون اشک تو چشمهاش جمع میشه و بغض میکنه قدرشُ بدونین . 

  • ۸ نظر
  • شنبه ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۵
  • ** آوا **
۱۶
آذر
۹۵

* تـو اتاق دراز کشیدم و به صدای بارون گوش می دم . واقعا چه نوای دلنشینی :) 

پیرو پست قبلی باید بگم ، آب و هوای مملکت باهامون راه اومد و تعطیلات محمد و یاس کنارم بودن . همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه ... ( نمی تونم بگم . حتی اگه بپرسید هم نمی تونم جواب بدم ) 

همین قدر بگم که این روزها و مخصوصا شبها حجم سنگینی از دردی عمیق روی سینه م بود . و مخصوصا جو نامناسب خونه [با حضور افرادی که بودنشون یه جورایی معذبمون میکرد] بهمون اجازه نمی داد راحت بشینیم و حرفامونُ بزنیم . قلبم به شدت درد گرفته بود و اشکهام بدون وقفه به هر بهونه ای جاری بود . حتی برعکس همیشه که لحظه ی خداحافظی تا انتهای مسیر با نگاهم بدرقه شون میکردم ، اینبار ولی ، از اینکه مامان حاجی متوجه ی چشمهای پر از اشک و چهره ی پف آلودم نشه ، هنوز به وسط کوچه نرسیده بودند که نگاهمُ از امتداد مسیرشون گرفتم و برگشتم توی خونه و تا ساعتها با خودم خلوت کردم . 

هنوز هم نمی دونم واقعا سوء تفاهم بوده یا واقعیتی بوده که از من پنهون مونده ! هر چی که بود نذاشت همه چیز خوب پیش بره . ولی با گذر زمان از اون کوه غم کاسته شد و کاسته شد و الان همه چیز خوبه . حتی بهتر از همیشه . بقول محمد " ما که نمیذاریم واسه این چیزا خدشه ای به زندگیمون وارد شه " توکل به خدا ... 

** روزی که گذشت تولد یک سالگی رادیوبلاگیها بود . رادیو بلاگیها صرفا یک وبلاگ نبود . بلکه دنیا دنیا ایده ، هدف ، انگیزه و مهم تر از همه یار ِ دل در پس این وبلاگ نهفته ست که از هیچ کدومش نمی شه به راحتی گذشت .

خوده منُ تصور کنین . اگه بچه ای به سن وبلاگم داشتم امسال باید براش جشن الفبا میگرفتم و کودک شش ساله م رو تو مسیر علم آموزی هدایت میکردم . اینُ گفتم تا به این نکته اشاره کنم که وبلاگ من تنها یک دریچه برای بیان حرفهام و خاطراتم نبود . اگر هم ابتدا با این هدف شروع به تایپ کردم بی شک با گذشت زمان وسعت این دریچه بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه حالا برای من نه تنها یک دریچه ی کوچک نیست بلکه به دنیایی تبدیل شده . دنیایی که شاهد خوشی ها و ناخوشی ها . شادی ها و غمها ... تنهایی ها و همراهی هام بوده ! هست و خواهد بود . دوستان وبلاگ نویس سابق به خوبی می دونن که چه روزهای سختی رو گذروندیم و این جمله فقط برای اون دسته از دوستانی قابل درک ِ که به وبلاگشون دل بستن . و نه صرفا پیجی رو باز کرده باشن و سلامی داده باشن و بی هیچ حسی به خرابه ای تبدیلش کردن . نه ! و حالا ربط تمام ِ این حرفها چیه ؟  اگر دوستانِ در پس ِ پرده ی رادیو بلاگیها نبودن ، شاید وبلاگم به یکی از همون خرابه های ویران شده تبدیل میشد و یه جایی تو دنیای مجازی رهاش میکردم . بی شک یکی از مهم ترین دلایل موندنم عشق و انرژی بود که از این دوستان حس کردم . عشق به ایجاد شور و انگیزه برای موندن . برای بودن ! امیدوارم که دوستان خوبمون انرژیشون مضاعف بشه و بقول مهران مدیری " انرژی هاشون نیفته " :) در واقع " انرژیمون نیفته " ...

خیلی دوست داشتم که بیشتر بنویسم . چون در این مورد حرف برای گفتن زیااااد دارم . ولی مطمئنم که از حوصله ی خیلی از دوستان خارجه و قصد ندارم همراهان روشن و خاموش وبلاگمُ کسل کنم . 

خلاصه کلام این بند ... " رادیو بلاگیها پاینده باشی " 

P S : ببخشید که تو طرحتون دست بردم چشمک

+ 15 آذرماه تولد بابا حاجی مهربونمون هم بود . باباحاجی عاشقتم :****** تولد شمام مبارک باشه :)

  • ۷ نظر
  • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۹
  • ** آوا **
۰۴
آذر
۹۵

* بـعد از تست بیش از 20 عطر ، این 5 تا رو انتخاب کردم . و جالبش این ِ هنوز سر درد ناشی از استنشاق این خوشبوها کاملا رفع نشده :) سعی کردم به نوعی تا حدی سانسورش کنم و فکر کنم خیلی زیاد موفق بودم . نه ؟ 

** آدمها یه وقتایی بهم میریزن . مثل امروز ِ من ! امروزی که برای نشنیده شدن هق هق ِ گریه هام سرمُ داخل بالش فرو کردم ... درد من هم چیزی نبود جز دلتنگی ِ عذاب آوری که وقتی به خونه برگشتم و برای استراحت به اتاقم پناه آوردم یهویی خیمه زد روی تمام ِ لحظاتم  و انقدر دلمُ بالا و پایین کرد تا اشک به چشمم آورد . در نهایت تمام ِ حال درونمُ در یک جمله توی اینستام ثبت کردم . 

" میگویی : شعرهایت غمگینند ! عزیزم ! زنی که آبستن اندوه است ، هرگز شادی نمی زاید! ( نسرین وثوقی ) " 

و به دنبال ثبت این پست نظر مامان مهربونم بود که دلمُ خون کرد " دختر خوشگلم نبینم از غصه حرف بزنی . دلم درد میگیره " و من چقدر خودخواهانه عزیزانمُ درگیر حال خراب خودم کردم ! حتی ظالمانه مامانمُ غمگین کردم :( . چقدر سخته آدم بخواد یه نقاب به چهره ش بزنه تا دیگران نرنجند و باز هم چقدر سخته که ببینی حال دلت ،  عزیزتریناتُ نگران می کنه و رنجور ... اونم دل ِ مادر . مادری که هر روز بارها و بارها میگه دلش هواتُ کرده . اونوقت ببینه دخترش ازش دوره و تا حدی غمگین . حتی نمی تونم خودمُ جای خودش بزارم ... 

+ خلاصه ی کلام این روزها و شبهای سرد و یخبندان حتی جیب های پالتو قادر نیستن دستهامُ گرم کنن :) این خیلی حرفه ها . خیلی . قدر داشته هاتونُ بدونین ...  

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۷
  • ** آوا **
۰۴
آذر
۹۵

* هـمکاری دارم که وسواسه ! و بدتر از همه اینکه قبول نداره که وسواس ِ ! یه وقتایی که بهش میگم تو وسواس داری میگه نههههه من فقط تمیزم . اونوقت زوم میکنه روی چهره ی من . می دونه پشت بنده این حرفش من چه جوابی می دم " پس ما همگی کثیفیم " ... والله ! شورشُ در آورده . نمونه ش ! میگه من وقتی از مغازه خرید ( لباس ) انجام میدم باید حتما بسته ی آکبند ببرم خونه . مثل خرید شالهایی که داخل کاور هستن . بعد میگه وقتی میرسم خونه بسته رو از بدنم دور نگه میدارم و به روش اتاق عمل ( استریل) باز میکنم و بدون اینکه گوشه ای از اون شال با بیرون کاور تماس بگیره میندازمش بیرون !!!! یا مثلا چند روز قبل دفترچه ی بیمه ی جدیدشُ آورده بود تا دکتر براش نسخه بنویسه . اونوقت کل اون قسمت از استیشنُ با کدغذ A4 پوشونده بود تا دفترچه ش با سنگ در تماس نباشه . وقتی دکتر خواست دفترچه رو باز کنه خطاب به دکتر گفت " فقط خواهشا از این محدوده خارجش نکنین " و خب میشه تصور کرد دکتر چه نگاه عاقل اندر سفیهی به ایشون انداخت ... حالا تصور کنین همسرشون از ایشون حتی بدترن . به نحوی که میگه جارو کردن منُ تو خونه قبول نداره و جارو و تمیز کاری با اوشون ( یعنی همسرشون ِ ) ! 

+ حالا یک سئوال ! کدوم یکی از شماها اینطور یه شالُ از بسته ش خارج میکنین ؟ با عرض شرمندگی ... اگه شما هم اینجوری می کنین بی شک وسواس دارین . تو این دوره و زمونه فکر کنم همه می دونن وسواسی بودن نوعی بیماری روانی محسوب میشه :)))) 

حالا چرا یاده این همکار افتادم ؟! خب ایشون سوای از این اخلاق حرص در آورشون شدیدا مهربون هستن و دوست داشتنی. ولی یه وقتایی که لجمُ با کارهاش در میاره میگم " یه کاری میکنی خودتُ همسرتُ بذارم وسط همین بخش با دارت بیفتم به جونتون " 

مثلا یکی از اون وقتها وقتیه که فایل تصویری من و چیکو رو می بینه که چطور دونه ی برنجُ از روی لبهام برمیداره و میخوره . کلا چهره ش طوری بهم می پیچه که انگاری مچاله شده :(((( 

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۱
  • ** آوا **
۳۰
آبان
۹۵

عاشق شدن تو ، قشنگترین معجزه ی زندگی ام بود ... 

  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۵:۰۳
  • ** آوا **
۲۸
آبان
۹۵

ساعت سه نیمه شب با صدای نرس کال از جام پریدم . گوشیُ برداشتم فقط صدای ناله ای شنیدم که آروم منُ صدا میزد . دوان دوان به سمت اتاق مورد نظر رفتم . بیمار که زن 43 ساله ای بود با رنگ و روی پریده، در حالیکه چشمهاش بسته بود فقط با دستش اشاره کرد به قفسه سینه ش . وقتی برای شمارش نیض دستشُ گرفتم دیدم به شدت طپش قلب داره . طوریکه حتی در شمارش از ضربان عقب افتادم . همزمان سوپروایزر هم اومده بود به سرکشی بخش و مسئولمون در حال ِ گزارش دهی بود . وقتی برگشتم استیشن مسئول پرسید بیمار چطوره ؟ گفتم اصلا خوب نیست و از روی استشن خودمُ کشیدم و به هر شکلی بود دستمُ به پالس اکسی متر پرتابل رسوندم و حین برداشتن گفتم "خانم ... به آنکال قلب خبر بدین بیاد مریضُ ببینه ، الان ِ که سنکوپ کنه " سوپروایزر پشت سرم میومد و من بدو به اتاق برگشتم . ضربان قلب به دویست رسیده بود . پرل تی ان جیُ زیر زبونش گذاشتم . کارهای اولیه رو سریع انجام دادم . مسئولمون به پزشک اطلاع رسانی کرد . مانیتورینگ و ECG گرفته شد و در نهایت پزشک بر بالین بیمار حاضر شد . و جالب این ِ لحظه ای که ایشون اومدن انگار آب ریخته باشن روی آتش . ضربان قلب بین 80 - 90 نوسان داشت و وضع عمومی بیمار بهتر بود . چه بسا اگر نوار نمی گرفتیم آنکال قلب از اینکه ساعت 3 صبح مجبورش کردیم که به بخش بیاد کلی بهمون ایراد میگرفت . ولی خب نوار به موقع باعث شد دچار خشم نیمه شبی نشه و خلاصه وقتی از بخش بیرون می رفت اون بیمار اصلا بیمار یکربع قبل نبود . شکر خدا حالش خوب شد ولی من تا صبح ، وقتی از بخش بیرون میومدم هنوز دلهره ی اینُ داشتم که دوباره دچار حمله شه . و اینکه تابحال ندیده بودم قلب با اون ریتم سینوسی منظم بتونه تا دویست و پنج ضربان در دقیقه بزنه و تحمل کنه . قلب عضو خیلی قوی ای ِ ! اینُ دیشب به چشم خودم دیدم . 

  • ۴ نظر
  • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۷
  • ** آوا **
۲۶
آبان
۹۵

سر شب از باباحاجی میخوام تا یه باتری به ساعت دیواری اتاقم بزنه. به دقیقه نکشید که صدای تیک تاک ثانیه شمار به گوش رسید. اولش خوشحال بودم که دیگه برای فهمیدن زمان نیاز نیست دستمُ هر کجا برای رسیدن به موبایلم بکشم ولی بدبختی از زمانی شروع شد که نور اتاق رفت و زمان خواب شد ... هر صدای تیک تاک مثل پتکی توی مغزم نفوذ میکرد... باز اهمیت ندادم و گفتم عادت میکنم. مثل خیلی چیزهای دیگه ... کمی بعد صداش عصبی ترم کرد طوریکه متکا رو روی گوشم گذاشتم بلکه نشنوم ولی نشد ... یاد انیمیشن ماری و مکس افتادم ، همونجایی که مکس دچار حملات عصبی میشد میپرید روی چهارپایه و می لرزید ... تا ساعت پنج و نیم صدای ساعت مغزمُ تراش داد و در نهایت تسلیم شدم و پریدم ساعت رو کشیدم پایین و باتری ُ درآوردم و صدا قطع شد ...

* هیچ وقت نباید مقاومت کرد چون در نهایت بُرد با اونیِ که قوی تره. 

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۵:۵۴
  • ** آوا **
۲۴
آبان
۹۵

آدمها همیشه زودتر از زود به همه چیز عادت میکنند ...

مثلا عادت میکنند در تنهایی خودشان وقت قدم زدن به جای گرفتن دست معشوق، دستهای خود را در جیبهایشان گره کنند ...

یا به جای در آغوش کشیده شدن در وقت خواب به درون خود مچاله شوند ...

و بجای شنیدن صدای آرام دیگری ، در گوش خود نجوا کنند " شب بخیر" ...

به همه ی اینها میشود خیلی زود عادت کرد ولی هرگز هیچکس عادت نمیکند وقتی با طلوع خورشید و شنیدن صدای زندگی چشمانش را گشود ، بجای  دیدگان دلخواهش دیوار را جایگزین کند ...

* از سری نوشته های گاهی برای دلم ...

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۶
  • ** آوا **