MeLoDiC

کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی
۱۸
اسفند
۹۵

* نمی دونم خاصیت روزهای پایانی سال چیه که ناخودآگاه آدم رو بیشتر از هر زمانی به یاد عزیزهای از دست رفته مون می ندازه .

 

امروز بابابزرگم جلوی چشمام رژه میره . 

با همون کت و شلوار قهوه ایش . با همون کلاه شاپوش ! در حال قدم زدن در مسیر دکان کوچیک و خونه ست . انگشت اشاره و میانی دست راستش رو توی جیب جلیقه ش قرار داده و با نگاهی اخمو بهم نزدیک میشه . با ذوق می رم سمتش و خم میشه و صورتم رو می بوسه . از تو جیب کتش کلوچه ای در میاره و میده بهم . چند باری دست نوازش به سرم میکشه و به راهش ادامه میده ... ( متاسفانه من از بابا بزرگم تنها همین یک عکس رو تو آرشیوم دارم که واسه سالهای خونه نشین شدنشه ) بهش میگفتن اوستا ! استاد خیاطی بود :) روحش شاد ... 

امروز بارها و بارها همین صحنه اومد جلوی چشمم. چقدر دلم براش تنگ شده . اگه هنوز این افراد مهربون رو توی زندگیتون دارین قدرشون رو بدونین که گوهرهای نایابی هستن ...  

  • ۱۲ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۴
  • ** آوا **
۱۶
اسفند
۹۵

* زنی که زمان خواب ، قبل از خاموشی چراغ ، رو به روی آینه می ایستد و موهایش را شانه می کند و بعد با وسواس رژ لبی را انتخاب کرده و با دقت بر لبانش می کشد ، روایت شده که حکم بمب را دارد .

ازش دوری کنید ... دیدم که میگم ! 

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۵
  • ** آوا **
۱۳
اسفند
۹۵

 * قـراره یه تصمیم مهم بگیرم . تصمیمی که می تونه یه سکوی پرش باشه برام . حالا تا حتمی شدنش نمی تونم بگم جریان از چه قراره . ولی همین حالا ، با همین شرایط هم خیلی خوشحالم که من جز بهترین ها بودم . 

دو خط بالا مربوط به چند پست قبل تر بوده و تصمیمی که کلی ذهنم رو درگیر خودش کرد و در نهایت جواب مثبتی که به پیشنهادشون دادم . ولی امروز صبح فهمیدم که یه سری از همکاران همچین سوزشون اومد که یه دختر شهرستانی با سابقه ی کاری نه چندان طولانی ، از یه شهر کوچیک بیاد پایتخت و در عرض دو سال همچین خودش رو نشون بده که یهویی قرار شه از پرستاری به سوپروایزری ارتقاء پیدا کنه . جوابی در مقابل اقدامشون ندارم جز لبخندی که هزاران معنا داره . و باز هم خدا رو هزاران هزار بار شاکرم که بدون اینکه پارتی بازی در کار باشه و کسی سفارشم رو کرده باشه تنها و تنها برای سابقه ی خوب کاریم و تشویقهایی که همراهان و بیماران کتبا" برام رد کردن و زیر ذره بین بودنمون توسط مسئولین بیمارستان من انتخاب شدم ... هر چند منم و یک دنیا علامت سئوال در ذهنم که کدوم یکی از همکارها باعث شد که نهایتا سرپرستار رضایت به این ارتقاء نده . ناراحتیم فقط بابت اون زیرآب زنی هست و بس . وگرنه من واسه همچین سمتی دندون تیز نکرده بودم که حالا بگم ای داد و بیداد نشد که بشه . اتفاقا از اول جوابم منفی بود و به اصرار سوپروایزرهای فعلی تشویق شدم که پیشنهادشون رو قبول کنم . اونم با این شرط که تمام فنون رو بهم یاد بدن و اونها هم قول دادن که تنهام نمی ذارن .

واقعیتش نمی خواستم در مورد این پیشنهاد بنویسم و یا حداقل وقتی حتمی شد بنویسم ولی حالا که نشد ، باید بعنوان یک تجربه ثبتش کنم تا یادم باشه گاهی وقتها آدم با تمام توانش سعی به بالا کشیدن خودش داره ( اونم بالا کشیدنی که تماما با نیروی خودشه و نه بالا کشیدن خودش به قیمت له کردن دیگران و لگدمال کردن دیگران ) ولی یه سریا مثل بختک می چسبن به دست و پات تا اگر خودشون لایق اون موفقیت نیستن اجازه ی این رو هم ندن که تو خودت رو بالا بکشی و تنها راهش اینه که اجازه ندی دیگران به دست و پات آویزون شن . 

همچنان خوشحالم که در همچین موقعیتی من انتخاب اصلح شون بودم . و این اصلا مهم نیست که یه سریا از سر بخل و حسادت اجازه ندادن ، منم سپردمشون به خدا . 

  • ۹ نظر
  • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • ** آوا **
۱۰
اسفند
۹۵

فردا شب مرخصی هستم و بدین ترتیب تا پنجشنبه ساعت 15:45 خونه هستم . ناگفته نمونه که به امید خدا فردا یاس و محمد میان اینجا . البته قراره یاس جیب ما رو خالی کنه :)))))) یادش بخیر اونوقتا که ما بچه بودیم مادرمون چهار متر پارچه می خرید دو دست لباس برامون می دوخت به همراه یه پیژامه ی دمپا گشاده اضافه :)))))) الان ولی بچه ها گول نمی خورن خنده

همین دیشب آقا گل یه پستی گذاشتن با عنوان " دوای درد مرا هیچ کس نمی فهمید " 

اینم کامنت بنده در رابطه با پست ایشون :) و خدای من شاهده که ذررررره ای اغراق نکردم .

تا شد امشب ! دیدم باباحاجی باز بدنش رو می خارونه . گفتم باباجان چای نبات جواب گو نیست . یه ستریزین یا هیدروکسی زین بخور راحت شی . به محض اینکه این رو گفتم از جاش بلند شد و رفت سراغ قرص ها . دیدم سعی داره اسم قرص رو بخونه . میگفت اینجا چی نوشته ؟ هیوت... هیوت... گفتم نه ! هیدروکسی زین ! گفت نههه چیزه دیگه ست . رفتم دیدم قرص هیوتکس تو دستشه . گفتم این هیوسینه . گفت نه چیز دیگه ست . گفتم هیوتکس همون هیوسن ان هست با نام تجاری دیگه . بعد با انگشتم به هیوسین ان ( که ریزتر نوشته شد بود) اشاره کردم . قرص رو کناری گذاشتم تا براش هیدروکسی زین یا سیتریزین پیدا کنم که دیدم یه دونه از همون هیوسین رو درآورد و رفت سراغ لیوان . گفتم باباحاجی اون نیستا . اون برای مشکل گوارشی ، دل درد و این چیزاست . گفت وا ! من دیشب این رو خوردم خوب شدم . گفتم یعنی چی ؟ گفت دیشب بدنم کلی کهیر داشت بهمراه خارش . یدونه اینو خوردم و راااااحت خوابیدم . مطمئنی اشتباه نمی کنی ؟

اون لحظه قیافه ی مامان حاجی دیدنی بود :)))))))))) کلی خندیدیم . تازه فهمیدم علاوه برا چای نبات ، هیوسین هم می تونه کهیر رو رفع کنه . شمام می تونین استفاده کنین و جواب بگیرین . البته به شرط تلقین . 

+ امشب همچین حس نوشتن اومده سراغم :))) 

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۲
  • ** آوا **
۱۰
اسفند
۹۵

مدتی بود که دلم میخواست هدیه ای به خودم تقدیم کنم :) بعده چند وقت با راهنمایی نویسنده ی کتاب " آدم ها عاشق به دنیا می آیند " جناب علی منتخبی ، با انتشارات تماس گرفتم و گفتن برای ارسال کتاب باهاتون هماهنگی میشه . یک هفته ای گذشت و خبری نشد . در نهایت دیروز با یه سرچ ساده تو سایت دیجی کالا فهمیدم که این کتاب موجوده و می تونم آنلاین خریداری کنم . ظهر درخواستم رو ثبت کردم و عصر داخل مترو بودم که باهام تماس گرفتن و گفتن فردا ظهر ( دوشنبه ) برای تحویل بسته میان . و امروز ظهر کتاب به دستم رسید . جالبه ! وقتایی که آدم منتظر رسیدن یک بسته ی پستیه ( حالا هر چی که میخواد باشه ) اونروز هر چی موتوره مسیرش به کوچه تون می خوره . اصلا انگار همه ی شهر با هم همدست میشن تا هی انتظار رو برات سخت و سخت تر کنن . و شاید دلنشین تر . البته این انتظار کمی فرق میکرد . ولی خب بازم هیجان خودش رو داشت . مثل وقتایی که از کنار صندوق پستی ولیعصر که میگذرم میگم یه بار خودم برای خودم نامه ای ارسال کنم و باز خودم رو از این لذت مشعوف کنم . هر چند دیوونه بازیه :))))

خلاصه کتاب به دستم رسید و به خودم هدیه ش کردم . مبارکم باشه :)))) تصویر روی جلد تلفیقی از چند عکسه . و چیزی که باعث شد الان بیام و خاطره ی اولین تجربه از پروازم رو بنویسم در واقع تصویر دماونده که درون عکس دیده میشه .

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۱
  • ** آوا **
۱۰
اسفند
۹۵

125 ی های قهرمان ... 

* چهل روز از حادثه ی دردناک فاجعه ی آتش سوزیه پلاسکو می گذره . چهل شب و روزه که چشمهای منتظره عزیزانتون ، شما رو ندیدن و نخواهند دید . دستهایی که به گرمای وجود شما همسران و پدران و برادران و ... فشرده نشد و قلبهایی که از این دوری نتپید . چهل روزی که عزیزانتون سیاه پوش شدند . چهل روزی که اسمون این شهر اون همه دود و آتش رو در خودش هضم کرد و حالا ... جز یاد عظمت و بزرگواریتون و سنگینی غم هجرانه شما عزیزان چیزی به جا نمونده . عزیزانه از دست رفته ... روحتان شاد

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۲
  • ** آوا **
۰۸
اسفند
۹۵

پیرو  پست مشاعره  [کلیک] که دوستان هر کدوم زحمت کشیدن و ذوقشون رو با ما شریک شدن ، این بار نوبت مشاعره در وبلاگ آقا جواد بود که بیت انتخابی ایشون " من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ... قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید "هست . اون چیزی که فی البداهه به ذهنم رسید این چند بیت بود که علاوه بر وبلاگ آقا جواد در اینجا هم ثبت کردم . 

در صورت تمایل روی ادامه ی مطلب کلیک کنید . 

  • ۳ نظر
  • يكشنبه ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۵
  • ** آوا **
۰۴
اسفند
۹۵

یارو زل زده تو چشمهای من و منم همینجور نگاش میکردم . دستش رو آورد سمت من  و یه دونه شکلات بین انگشتهاش خودنمایی میکرد . با یک لبخند دستم رو به سمتش دراز کردم تا شکلات تعارف شده رو بردارم ولی همین بین خانمی که ما بینمون ایستاده بود شکلات رو روی هوا زد و خطاب به اون یکی گفت " دستت درد نکنه مِری " و من شدیدا کش اومدم . شاهد دارم که دستهام از مجید دلبندم حتی درازتر شده بود . یکی نبود بهش بگه خانم تو که قصد و نیتت دادن شکلات به من نبود اون نگاه نافذت چی بوده ؟ تو واقعا لبخند تقدیر من رو ندیدی ؟ یا نه ! حالا نگاه هیچ . تو دست کش اومده منو به سمتت ندیدی ؟ آدم رو اینجوری ضایع میکنن دیگه . البته منم بعد از این اتفاق قیافه م رو چپ و راستی کردم و ابروهام رو بالا انداختم و یه نیشخند عمیق نثارش کردم طوری که فکر کنه اصلا برام مهم نبود . ولی خدا خودش شاهده که بود . ضایع شده بودم :)))))

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸
  • ** آوا **
۳۰
بهمن
۹۵

این پست مربوط به یک سال و نیم قبل میشه :) [کلیک]

 

بنده دیشب رو به روی همکار عزیز ( مسئول شیفتمون) قرار گرفتم و بسان ِ یک مَرد اعتراف کردم اوایل چقدر دوسش نداشتم :) ازش حلالیت خواستم و بابت قضاوت عجولانه م ازش عذر خواهی کردم . ایشون هم اعتراف کرد که متاسفانه سطح برخورد اجتماعیشون در برابر افراد نا آشنا خیلی پایینه و همیشه در برخورد اول طرف مقابل رو از خودشون می رنجونن . یه جورایی همدیگه رو به خوبی درک کردیم .

آخرش پرسید الانم همون حس رو به من داری ؟ گفتم الان که شدیدا دوستت دارم ... واقعا هم همینطوره . خیلی وقته که تو دلم اخلاق و منش و مخصوصا حس مسئولیت پذیریش در قبال کارش رو تحسین میکنم . خوشحالم که تونستم بعده این همه وقت حرفم رو بهش بزنم . واقعا بیخ گلوم گیر کرده بود و ناگفته نمونه بابت قضاوتم عذاب وجدان هم داشتم :) 

+ عکس بی مناسبت ثبت شد . مربوط به بارش برفه هفته ی قبله :) 

  • ۲ نظر
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۱
  • ** آوا **
۲۹
بهمن
۹۵

عنوان : مصرع آغازین شعری از شاعر بزرگ کشورمون حافظ شیرازی :) 

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ... 

آقا یزدان ، روشنای عزیز ، شادی گل و آقا جواد خوش اومدین .

خوشحال میشم که ذوقتون رو باهام شریک شین . منتظر هنر و قلم زیباتون هستم . 

با تشکر از شما :) 

کلامی با سایر دوستان 

هر کدوم از عزیزانی که تمایل داشتن می تونن در این مشاعره شرکت کنن . سخت نیست . هر کسی هر چقدر توانایی و ذوقش رو داره مصرع بالا ( عنوان) رو ادامه میده . این مسابقه نیست . صرفا بهونه ای هست برای دور هم بودن و کمی قلقلک دادن توانایی هر فرد . هر کدوم از شما دوستانِ همیشه همراه که تمایل داشتین می تونین شرکت کنین . منم خوشحال میشم . 

هنر و ذوق دوستان رو در ادامه ی مطلب ثبت کردم  لبخند

  • ** آوا **
۲۸
بهمن
۹۵

* تـو یه بخشی کار میکنم که تقریبا نیمی از بیمارهاش مبتلا به این بیماری صعب العلاج و شاید بشه گفت حتی لاعلاجن ! بخدا افسردگی گرفتم . وقتی بیمار جدیدی میاد و با این تشخیص تشکیل پرونده میده علیرغم اینکه سعی میکنیم امیدوارش کنیم ولی وقتی تو ذهنمون دنبال یه مورد می گردیم که مثال بزنیم خوب شده هیچی پیدا نمیشه . هر بار یه کیس جدید که یا خیلی جوونن و آدم دلش برای جوونیشون کباب میشه و یا از شدت کهولت سن خونواده رضایت به جراحی و شیمی درمانی نمیدن و یا میان ساله و هزار امید و آرزو برای فرزندان جوونش داره . مثلا همین حالا یکی تو بخشمون هست که توی اسفند ماه عروسیه پسرشه . حالا که باید در تدارک مجلس عروسی پسرش باشه بیشتر از یکماهه که در بخشمون بستری و نوتروفیل خونش صفر !!! باید ایزوله ی معکوس بشه ولی نداره که هزینه ش رو بده ! دائما تبهای بالای چهل درجه ... نمیدونم تا عروسیه پسرش دووم میاره یا نه . 

امروز صبح با تماس زن عمو (سین) از خواب بیدار شدم . گریه میکرد . مطلع شدم که دوست صمیمی چند ساله ش که همسایه ی فعلیشونم هست مبتلا شده . قراره فردا بیمارستانمون بستری شه برای عمل تا بخشی از کولون برداشته شه . گفتم انشالله که پاتولوژیش منفی باشه . همینطور که گریه میکرد گفت متاسفانه جواب پاتولوژیش بدخیم گزارش شده :((( این درد لامذهب چرا انقدر زیاد شده ؟ یا شاید چون من تو بخش مربوطه کار میکنم انقدر آمارش به نظرم زیاد میاد . هوم ؟ نمی دونم . هر چی که هست زجر آوره . 

لطفا برای شفای بیماران دعا کنین ... 

** زندگیم روتین وار میگذره . معمولا بدون افت و خیز . کارهای روزمره م بقدری رو روال همیشگی انجام میشه که وقتی از خواب بیدار میشم اساسا اهل خونه می دونن که قدم بعدی که برمیدارم چیه ! این یکنواختی بشدت خسته م کرده . گاهی حتی دوست دارم خودم رو سورپرایز کنم ولی نمی دونم چطور . کاش می تونستم از این حالت رخوت در بیام . گاهی حتی دلم تنگ میشه برای وقتایی که صدای ترانه ای رو بالا می بردم و باهاش دیوونه بازی در میاوردم و کلی تخلیه انرژی میشدم . اینجا ولی شرایط طوریه که حتی این هم شدنی نیست . 

 

+ اندازه ی فونت خوبه ؟ لبخند

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۷
  • ** آوا **
۲۶
بهمن
۹۵

 مکان : مترو خط تجریش 

زمان : عصر چند روز قبل 

جمعیت به شکل عجیبی زیاده ! به یکی از ایستگاه های چند مسیره میرسیم که ازدحام به شکل وحشتناکی به داخل هجوم میارن . من دقیقا جفت در رو به رویی گیر افتادم . در حالیکه کیفم رو بین دو تا پاهام نگه داشتم تمام تلاشم رو میکنم که دستم رو به چیزی گیر بدم تا تعادلم رو حفظ کنم . ایستگاه بعد سه چهار نفری پیاده میشن و باز افراد بیشتری داخل میشن . کمی خودم رو به کنار میکشم و به شیشه ی جانبی تکیه میدم . شش خانوم جلوی من ایستادن و با هم حرف از دمنوش میزنن ! قراره همگی خونه ی یکی از اونها برن به صرف دمنوش . ملت عجب خوشی ان . دو ایستگاه بعد هم به همین ترتیب تعداد کمتری خارج میشن و چند برابر وارد ... دقیقا حس میکنم بین جمعیتی از بانوان گیر افتادم . نفسم تنگ و تنگ تر میشه . مترو با سرعت در حال حرکته و من لحظه به لحظه رنگم پریده تر میشه . خم میشم تا بلکه کیفم رو به بالا بکشم تا اسپری م رو بردارم ولی امکان دسترسی به کیف هیچ جوره نیست . از پشت به شیشه چسبیدم و از جلو هم چند نفر به سینه م فشار میارن . قفسه سینه م هیچ راهی برای دم و بازدم نداره . یه لحظه سرم گیج میره و با فریاد میگم " وای خدا خفه شدم " از صدای فریادم اون چند تا خانمی کنه بهم چسبیدن کمی خودشون رو عقب میکشن و دو سه تایی نفس عمیق میکشم . یکی از خانمها متوجه ی تلاش من برای برداشتن کیفم میشه . دستش رو از بین پای چند نفر رد میکنه و کیفم رو میگیره و میکشه بالا . هنوز جا برای نفس کشیدن نیست . با سختی اسپری رو پیدا میکنم و دور و بری ها با دیدم اسپری تازه متوجه حاد شدن وضعم میشن . به هر شکلی که هست دورم رو خلوت میکنن و چند پاف روونه ی ریه م میکنم . سرم رو به در تکیه میدم و در حالیکه اشک میریزم چند نفس عمیق به ریه هام می فرستم . اون خانمی که دوستاش رو به صرف دمنوش دعوت کرده بود از داخل کیفش یک بطری نصفه و نیمه آب در میاره و کمی از آب رو به صورتم می پاشه و مقداری هم به خوردم میده . ما بین تمام این بدبختی ها چشمم میخوره به رد رژ لبی که دور بطری آبه . ولی وقت ایش و این حرفا نیست . چند قلپ میخورم و کمی بهتر میشم . ایستگاه بعدی با اینکه مقصدم نبوده بهر شکلی که هست از اون خیل جمعیت خودم رو می کشم بیرون و روی صندلی کنار سکو میشینم . یکی از دستفروشهای مترو با بار و بندیلش رو به روم قرار میگیره و ازم میخواد تا اگه کمکی ازش بر میاد برام انجام بده . تشکر میکنم و با چشمام تائید میکنم که خوبم . ده دقیقه استراحت میکنم و بعد از عبور چند مترو ، با متروی سومی خودم رو به مقصد میرسونم . 

دو سه شب قبل تو اخبار گفتن در بازی فوتبال یکی از کشورهای خارجی چند نفر در دقیقه ی هفت بازی از فشار ازدحام به دلیل خفگی پشت درهای استادیوم ، فوت شدن . چقدر من درکشون کردم . واقعا خیلی بد بود . 

* دیشب فهمیدم که یکی از بهترین فوق تخصصهای بیماریهای کلیوی بیمارستانمون به دلیل عود کردن بیماری کنسر ریه ارست کرده و سی پی آر شده . وقتی بالا سرش رفتم علیرغم اینکه اینتوبه بود و تنفسش وابسته به ونتیلاتور به چشم خودم دیدم که از چشمهاش اشک میریخت . تا وقتی میومدیم هنوز در همون وضع بود و چند ساعته خبر ندارم که بعد از اومدن ما چی پیش اومد. امیدوارم که خدا کمکش کنه . 

** قـراره یه تصمیم مهم بگیرم . تصمیمی که می تونه یه سکوی پرش باشه برام . حالا تا حتمی شدنش نمی تونم بگم جریان از چه قراره . ولی همین حالا ، با همین شرایط هم خیلی خوشحالم که من جز بهترین ها بودم . 

*** بـاباحاجی حالشون خوبه . ممنون از دوستانی که برای سلامتشون دعا کردن . 

+ یکی از دانشجوهای سابقم تماس گرفت و اولش با ابراز دلتنگی و تبریک روز ولنتاین شروع کرد و کم کم درد دلش وا شد و دقیقا 53 دقیقه  صحبت کردیم و آخرین جمله ش این بود که صحبت کردنش با من باعث آرامشش شده :) 

بعدا نوشت : دکتر عزیزمون صبح بیست و هفتم بهمن ماه فوت شد . خدا رحمتش کنه . 

  • ۵ نظر
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ** آوا **
۲۰
بهمن
۹۵

* امروز باباحاجی عمل میشه. لطفا برای سلامتش دعا کنین.  به امید خدا امروز عصر محمد و یاس میان سمت کرج و اگه خدا بخواد فردا صبح وقتی برمیگردم خونه میبینمشون. خودم هشت صبح امروز میرم سر کار و فردا حدودای نه و نیم برمیگردم خونه. از بیست و چهار ساعتم میگذره . فکر کنم فردا باید افقی برگردم خونه !!! 

+ از کلاسهای مزخرف اعتبار بخشی بیزارم:-((((( امتحان ترالی کد داریم. هی وای من ... 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۳
  • ** آوا **
۱۸
بهمن
۹۵

* عـزیزانی که خواهر کوچولوی من _ رها _ رو به خاطر دارن به گمونم این رو هم بیاد داشته باشن که عشق این مدل ژست ها ( البته اگه اسمش رو بشه ژست گذاشت . که نمیشه :دی ) بوده . این عکس هم رهاورد سفر ماه قبلم به شماله . محل عکس هم مربوط میشه به پارک سی سنگان - حد فاصل نور و نوشهر . به خواسته ی خودش این عکس رو مخصوص وبلاگم گرفتم . گفت بزار وبلاگت تا دوستات ببینن  :دی

* جـا کتابیم که در واقع بالاش قفسه ی کتابه و قسمت پایینیش میز کامپیوتر ! بک گراند ساده و سفیدی داشت که دائما تو ذوقم میزد . چند روز قبل برچسب خریدم و به اتفاق پریسا افتادیم به جونش . الان این طرح زیبا جایگزین بک گراند سفید شده و خیلی دوسش دارم . چند تایی عکس از عزیزام داشتم که اونارو هم در جاهای مختلفش قرار دادم تا هر بار که نگاهشون میکنم لذت دنیوی و اخروی نصیبم شه . 

* هـر کسی به طریقی محبت خودش رو نشون میده . این حیوون هم محبتش رو اینطور خرکی نشون میده . وقتی دلش تنگ میشه یورش میاره و میشینه روی سرم . اینجا چنگولاش تو سرم فرو میرفت هر کاری میکردم بلند نمی شد . در نهایت با بدبختی در حالیکه موهام به ناخنهاش گیر کرده بود از سرم جدا شد . تا یه ساعت هم بهم پشت کرده بود و باهام قهر بود که چرا از اوج به زیر آوردمش :) 

* و اما در نهایت این گل ِ زیبا :) چند روز قبل که بعد از شب کاری در خواب غفلت به سر می بردم وقتی چشم باز کردم این تک شاخه گل زیبا رو ، روی میزم دیدم . حس قشنگیه . فکر کنم بتونین درک کنین . اینکه بدونی کسی رو دارین که بیادت بوده . بله ! خواهر شوهر گرام به پاس قدردانی از پرستار ، بعد از عضویت در کمپین شاخه گلی برای پرستار زحمت کشیدن و سورپرایزم کردن . شاید باز هم یکی بیاد و بگه اگه کسی واسه من همچین چیزی میاورد من دق میکردم ( از ناچیز بودنش) . ولی باید بگم برعکس من بی نهایت ذوق کردم . چون علاوه بر نفس عمل که واقعا قابل تقدیر بود این شاخه گل من رو به یاد اولین گلی که هدیه گرفتم میندازه . الانم خشکش کردم و گذاشتم کنار تابلویی که پریسا برام درست کرد و هر بار که نگاهم بهش میخوره دو اتفاق زیبا توی ذهنم تداعی میشه . یادمون باشه که بی منت عشق بورزیم و برای دوست داشتنمون قیمت و فی تعیین نکنیم . محبت تنها چیزیه که هیچ کسی نمی تونه براش قیمت بزاره و بی شک وقتی نگاهی عاشق باشه و دستی به دلی گرم باشه تقدیم کردن یک شاخه گل می تونه قشنگترین هدیه باشه . 

+ دلم برای پست های تصویریم تنگ شده بود . این چند تا عکس هم با اسکرین شات از پیج اینستام گرفتم واسه همین کم کیفیت شدن . دیگه به بزرگواری خودتون ببخشین . 

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۱
  • ** آوا **
۱۷
بهمن
۹۵

* آخره هفته باباحاجی جراحی داره . جراحی سنگینی نیست ولی خب مسلما وقتی من واسه غریبه ها پرستار هستم ، انتظار میره در چنین شرایطی کنارشون باشم . برای همین چند روز قبل درخواست کتبی نوشتم که یه شیفت شبم رو آف کنم و از اینکه ساعت کم نیارم مجبور بودم یه روزش رو مرخصی رد کنم . درخواست رو تو استیشن جلوی دید سرپرستار گذاشتم و رفتم کارگزینی تا استعلام مرخصی بگیرم . با خودم گفتم که وقتی برگشتم تو بخش تا استعلام رو بدم براشون توضیح میدم که علت درخواستم چه بوده . ولی خب از اونجا که کارمندای مربوطه جلسه داشتن استعلام رو گذاشتم روی میز و رفتم کلاس . بعد از اون هم یکی از همکارا گفت من استعلامت رو میگیرم و میبرم بخش . روال کار به این صورته که برای تغییر شیفتها باید وارد هفته ی مربوطه بشیم تا بتونن تغییرات رو انجام بدن . منم دیدم تا درخواست من هنوز چند روزی مونده . گفتم خب شیفت بعدی که رفتم بخش به سرپرستار توضیح میدم ولی از شانسم فرداش میشد پنجشنبه و جمعه ایشون نبودن . به محض اینکه جمعه همکار جایگزین ِ سرپرستار وارد شد با چمشهایی ور قلنبیده که حاکی از وا اسفای جنایتی نابخشوده بود گفت " تووووو چطور به سرپرستار نگفته رفتی استعلام هم گرفتی . این توهینه . این بی احترامیه . این فلان و بهمانه " دیدم حرفاش تموم نمیشه . گفتم خودم با خانم سرپرستار صحبت میکنم . درخواستم رو بهمراه استعلام مرخصیم برداشتم و منهدمش کردم . 

امروز صبح سرپرستارمون رو دیدم . موضوع درخواستم رو براش تعریف کردم . با چهره ای آروم و لبخندی ملیح بر لب گفت عزیزم حتما ترتیب اثر میدم . گفتم پس با اجازه تون من فردا استعلام میگیرم و براتون میارم . ادامه داد که نهههه . همون استعلامی که گرفتی همون هست . نیاز نیست . گفتم خب اون دیگه نیست :) و دلم می ترکید اگه نمیگفتم فلانی چطور متهمم کرد که رفتارم دور از ادب بوده . گفت اون واسه خودش گفته . من ناراحت نشدم ولی چون به اون درخواست بیش از یک هفته مونده بود گفتم چطور انقدر زود درخواست تغییر شیفت داد ولی بهم نگفت . همین ! خلاصه که با درخواستم به راحتی موافقت کرد و الان تو این فکرم که واقعا یه سریا واسه پاچه خواری چه کارها که نمیکنن . جو میدن اساسی . 

و جالبتر اینکه دیروز که وارد بخش شدم کل روز کارامون میگفتن چرا یهویی درخواست آف دادی ؟! یعنی این خبر درخواست من مثل چی تو بخش آوازه شده بود :( هی وای من . اینجاست که میگن شاه ببخشه شیخ علی خان نمی بخشه . همکارای هم شیفتم شکایتی نداشتن ولی امان از دست این همکارای روزکار :)))) 

** دیشب دو تا بیماره کنسری داشتم . یکی کنسر تخمدان متاستاتیک . اون یکی هم کنسر برست متاستاتیک ... هر دوشون هم سن خودم بودن . اولی حتی بچه هم نداشت ولی دومی دو تا بچه ی کوچیک داشت . هر بار که رفتم بهشون سرکشی کنم هر دوشون از درد می نالیدن . دیشب شب پر دردی داشتن . منم کاملا مستاصل . نمی دونستم چطور می تونم آرومشون کنم . دیشب واقعا شب بدی بود. حتی برای من . 

  • ۶ نظر
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۸
  • ** آوا **
۱۵
بهمن
۹۵

1 _ ( لالا لند  )...la la land . 2016 

کارگردان :  Damien Chazelle 

امتیاز فیلم : 8.8/10

 ژانر ! کاملا دلی . موزیکال . عاشقانه . کمدی . درام . تخیلی . هر ژانری که فکرش رو کنی . 

فیلمی که حتی تا آخرین ثانیه ش منتظر یک اتفاق متفاوتی ... 

اگه ندیدین حتما ببینید . 

توصیه ی آوا به مجردها . اگه تو انتخابتون شک و تردید دارین حتما تماشا کنین ، مطمئنا نکته ی مهمی واسه شما داره . به این حرف من حتی ذره ای شک نکنید . 

2 _ ( نفس نکش)  Don't Breathe . 2016

کارگردان : Fede Alvarez - 2016 

ژانر : ترسناک

امتیاز فلیم : ( 8/10) 

اگه دل تماشای فیلمهای خشن رو دارین فیلم قشنگیه که با دیدنش نمیگین وقتمون هدر رفت . 

  • ۶ نظر
  • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۵
  • ** آوا **
۰۶
بهمن
۹۵

* اگه به من باشه مطمئنا " هرکول پوآرو " رو انتخاب میکنم . اون تیزبین و زرنگه . نمیشه سرش کلاه گذاشت . دیسیپلین خاصی داره . و از همه مهمتر اینکه براش فرق نمیکنه مجرم زن باشه یا مرد . قشنگ باشه یا زشت . هر کسی که باشه بی شک هرکول پوآرو پته ش رو میریزه رو آب . انتخاب من این مرد بلژیکیه . صد در صد ... !!! 

  • ۷ نظر
  • چهارشنبه ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۰۲
  • ** آوا **
۰۴
بهمن
۹۵

* یـادمه تو برنامه ی رامبد جوان پسر جوونی قرار بود واژه ی " تراکنش موفق " رو به صورت پانتومیم اجرا کنه تا رفیقش اون واژه رو حدس بزنه ! حرکات نمادی اون پسر برام خیلی بی مفهوم بود . میگفتم این چرا این جوری رفتار میکنه ؟ حالا چرا انقدر خودش رو اینور و اونور میزنه و به اندامش کش و قوس میده . خلاصه که رفیقش نتونست واژه رو حدس بزنه و باختن . و من همیشه فکر میکردم واژه ی تراکنش رو چطور میشه به صورت پانتومیم اجرا کرد . 

تا شد دیشب ! همکاری دارم که مازنی هستن .البته خودمم از همین استانم ولی مازنی ها در واقع مربوط به شرق استان میشن و شهر ما غربی ترین نقطه ی استان . از نظر گویش زبان محلی ما به گیلک معروفه . اونها مازنی حرف میزنن و سمت ما گیلکی . ولی خب خیلی از جوونها و نسل جدیدها فارسی حرف میزنن و لهجه ی شمالیشون در گویش فارسیشون مشخصه ولی در کل فارسی حرف میزنن . 

دیدین کسی از شدت گشنگی بدنش شروع به لرزشهای ریز و پشت سر هم میکنه ؟ در زبان محلی ما به این حالت میگن " پِرکِنِش " به معنی پریدن که احتمالا منظور همون پریدن عضلات بدن باشه ( دقیق نمیدونم ) ! دیشب چون کارمون خیلی زیاد بود دیروقت شام خوردیم و قبل از شام من دقیقا دچار همون حالت لرزش و رعشه شدم . خطاب به همکارم گفتم از گشنگی بقول خودمون ( شمالیها ) دچاره پرکنش شدم ! بلند بلند خندید و گفت پرکنش چیهههه ! تراکنش . و من اونجا بود که فهمیدم چرا اون پسر تو برنامه ی رامبد ( خندوانه ) انقدر به هیکل خودش پیچ و تاب میداد . مُرده بودم از خنده . گفتم ترااااکنش ؟؟؟ با تعجب نگام کرد و گفت آره مگه شما نمیگین ؟! گفتم والا ما به تنها چیری که میگیم تراکنش همون تائیدیه ی عملیات بانکیه و امثالهم :دی 

الان که فکر میکنم میگم لابد یا اون پسر مازنی بوده ! یا پدر و مادرش :) هنوزم از یاداوری حالتهاش خنده م میگیره . 

  • ۸ نظر
  • دوشنبه ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۷
  • ** آوا **
۰۲
بهمن
۹۵

* غم مظلومیت دلاور مردانی که زیر کوهی آوار شده از آهن مدفون شدن بقدری عظیمه و دلخراش که زبانم قاصره از بیان حدت و شدت این درد ....

و آتشی که هنوز میسوزاند ... هم جسم تو را و هم قلب مرا ... لعنت به این آتش جهل و نادانی و لعنت به این سی دی ماه سیاه دل که عزیزانتان را سیاه پوش کرد ....

# دی ماهی که دو شب یلدا داشت ... یکی اول و یکی آخر ... یلدای اول سرخ رو و دلچسب .... یلدای آخر سرخ رو و دل سوز .... لعنت به این یلداهای پر دردی که دل می سوزاند. 

# از رنجی که می بریم ...

  • ۵ نظر
  • شنبه ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۵
  • ** آوا **
۲۸
دی
۹۵

* بابا و مامان اومدن سمت ما . مامان بمحض رسیدن گفت وای چشام درد میکنه. امروز بابات منو مسئول خوندن تابلوهای مسیر کرد تا آدرس رو اشتباه نریم. یعنی زورگوتر از بابای من از این لحاظها باز خودشه . بهش میگم باباجون چرا مامان رو اذیت کردی؟ میگه لپت رو بیار جلو ماچش کنم. :-))) 

* بعد از ظهرهایی که شبش شیفتم یه ساعتی وقتی دارم تا یه چرتی بزنم و بعد حرکت کنم سمت محل کار. امروز باباجون به فاصله ی یه متر بالای سر من دراز کشیده بود و فرت و فرت با گوشیش ور میرفت . تایپ گوشیش هم با صدا . هی سرم رو بلند کردم تا بهش بگم حداقل سایلنت کن اون بیلبیلک رو ولی خب وقتی تلاشش رو برای تایپ دیدم دلم نیومد :-))) 

عاشق جفتشونم. خدا بهشون سلامتی بده ... 

+ امشب میرن خونه ی دایجون فردا دوباره برمیگردن پیش من . 

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۰
  • ** آوا **
۲۷
دی
۹۵

سلام 

* مـسافرتم از صبح جمعه بعد از پایان شیفتم شروع شد و تا ظهر پنجشنبه ش ادامه داشت . ایام امتحان ترم یاس بود و درگیر درس و امتحان بودیم شدید . ولی روی هم رفته خیلی خوب بود . باز به خیلی از برنامه هایی که مد نظرم بود نرسیدم . حتی جای گلایه برای چند نفری موند که متاسفانه یه جورایی حق هم دارن ولی خب اصلا دلم نمی خواد برای وقت و زمانی که خاص خودمه جوابگوی دیگران باشم . مهم اعضای خونواده م بودن که همه شون رو دیدم . یه روز رفتم بیمارستان دیدن همکارهای سابق . از شما چه پنهون ! این مدت آلودگی هوا خیلی اذیتم کرد . بقدری که با خودم میگفتم اگه تو این ایام آلودگی برای پیشنهاد کار باهام تماس میگرفتن بی شک برمیگشتم . حتی روزی که به دیدن همکارای سابق رفتم تو ذهنم بود دفتر مترون مراجعه کنم و ازشون درخواست کنم که مجددا روی پیشنهاد کار به من تجدید نظر کنن ( چند ماه قبل تماس گرفته بودن که من بهشون جواب رد دادم :دی ) . ولی به محض اینکه وارد بخش شدم از دیدن اون هم بی برنامگی حالم بد شد و با خودم گفتم دیوانه بازی در نیاری یه وقت . یعنی باورم نمیشد من یک زمانی عضوی از اون بخش بودم و به قول سرپرستار سابق بخش رو روی یه انگشتم می چرخوندم . به قولی سگ میزد و گربه می رقصید . نصفی از راه رو گذروندم و باقیش رو هم میگذرونم . نیمه ی دومش از اولش راحتتره :)

* حـتما شما هم شنیدین که میگن آقایون خدای رانندگی هستن ! نه ؟ راننده سرویس قبلیمون دست فرمونش عالی بود . گاهی حتی به سلامت عقلش شک میکردم ولی به رانندگیش نه . اگه با سرعت صد و پنجاه تو دل ماشین جلویی میرفت مطمئن بودم که دقیقه ی نود تصمیم درست میگیره و نمیذاره تصادفی رخ بده . ولی ظاهرا ایشون چند ماه اخیر واسه خاطر تخلفات زیادشون :دی گواهینامه نداشتن که وقتی مسئول وسیله ی نقلیه ی بیمارستان فهمید ایشون رو جواب کردن و یک راننده ی جایگزین دیگه وارد عمل شد . اما ایشون از روز اول که شروع به کار کردن حماسه خلق کردن . دقیقا اولین روز مصادف بود با سفر من که تونستم خودم رو به دقایق انتهایی حرکتم برسونم :) امروز هم دیگه خودش رو ترکوند اساسی . از جاده قدیم تهران-کرج یه جاده ی فرعی میخوره که به یه زیر گذر ختم میشه که اتصال جاده قدیم به اتوبان جدیده . راننده ی قبلی چشم بسته وارد این زیرگذر میشد بدون اینکه ترمز بگیره . ولی ایشون به محض ورود به زیر گذر فهمید که بد پیچیده . حالا چه ترافیکی پشت سرش ایجاد شد بماند . که مجبور شد پیاده بشه و به راننده ها التماس کنه که کمی عقب گرد کنن تا بتونه دنده عقب از زیرگذر خارج شه . با کلی مکافات خارج شد . دیگه بهش فرصت ندادن تا دوباره دور بگیره و از زیرگذر عبور کنه . ایشون مجبور شد بیفته تو اتوبان جدید به سمت تهران . بماند که خیلی از همکارهای خسته مون خواب بودن و اصلا نفهمیدن ما داریم دوباره به سمت تهران برمیگردیم :دی ولی اون تعداد اندکی که بیدار بودن هی تیکه می نداختن که " حاجی خیلی باحالی " :))) خلاصه از دل ِ ورداورد بعد از عبور از چند چهارراه داخل شهری برگشتیم به جاده قدیم و دوباره به سمت کرج حرکت کردیم . دقیقا بیست و سه دقیقه دور خودمون چرخیدیم و برگشتیم سر نقطه ی شروع :دی 

درسته که ضرب المثلی داریم که میگه تر و خشک رو نباید با هم سوزوند ! ولی خب ضرب المثلی هم داریم که میگه مشت نشونه ی خرواره ! حالا ببینم هنوزم آقایون مدعی هستن که خدای رانندگی هستن آیا ؟؟؟ :))) 

* بـیماری داشتیم 78 ساله . وقتی صورتش رو دیدم چشمام گرد شد . اطراف چشمش کبود . با تورم شدید تو ناحیه پیشونی ، گونه ها و قسمت گیجگاهیش . فکر کردم لابد تصادف کرده . وقتی پرسیدم همراهش گفت شوهرش کتکش زده . دیگه نمی دونم حسم رو چطوری بیان کنم . درگیر پزشک قانونی و شکایت و این چیزا بود که واسه قلبش بستری شد . بنده ی خدا با کلی داروی آرام بخش دائما در خواب بود . کتک کاری زن و شوهر رو در هیچ شرایط و سنی عادی نمی دونم . یه سریا هستن که میگن زن یعنی بزن . از نظر من اینا منفورترین افراد جامعه هستن . حالا تو این سن ... هیچ دلیلی نمی تونه قانع کننده ی این رفتار ناهنجار باشه . 

* مـی خواستم چند تا تصویر از سفرم اینجا ثبت کنم ولی نمی دونم چرا SHAREit انتقال از گوشی به لپ تاب رو انجام نمیداد . از اونجا که منم اخلاقم طوریه که وقتی ببینم چیزی که مد نظرمه از راه اصولیش اتفاق نمیفته دیگه اصراری بهش نمی کنم و به راهکارهای دیگه حتی فکر هم نمی کنم و در نهایت بی خیالش شدم :) 

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۷
  • ** آوا **
۱۹
دی
۹۵

* جمعه عصر بلیط داشتم برای سفر یه هفته ای به شمال. هفت و نیم صبح از بخش خارج شدم و بمحض نشستن تو سرویس گوشیمو چک کردم که دیدم چهار تماس ناشناس دارم. یه حسی گفت این شماره ها از ترمیناله. تماس گرفتم کاشف بعمل اومد اتوبوسه عصر (از جاده رشت) کنسل شده و باید خودمو هر چه زودتر به ترمینال برسونم تا به حرکت ده و نیم برسم. آدم وقتی عجله داره هزار اتفاق غیرممکن ممکن میشه تا فقط حرص ِت رو در بیارن ... اولش کفری شده بودم ولی بعد زدم به بی خیالی و گفتم فوق فوقش سواری میشینم میرم. خلاصه که هر چی کائنات و فلک دست به دست دادن تا من بموقع نرسم نشد که نشد و بنده راس ساعت ده و نیم رو صندلی شونزده نشسته و در حال بابای کردن با باباحاجی و خواهرشوهر و پارسا بودم :-) 

این همه نوشتم که بگم بنده حالا در جوار خونواده و عزیزانم هستم بامید خدا پنجشنبه برمیگردم . الان و در همین لحظه تو آموزشگاه موسیقی نشستم . گوش راستم به آواز پسره جوون گوش میده و گوش چپم به نوای دلنشین ویلون یاس :-) واقعا موسیقی روحه زندگیه . 

  • ۷ نظر
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۶
  • ** آوا **
۱۲
دی
۹۵

* چـقدر خوبه که بیان خودش نظراتُ از صافی رد می کنه و به دو قسمت نظرات و هرزنامه تقسیم میکنه و اون هرزنامه ها رو هم از جلوی دیدگان برمیداره و یه وری می ندازه تا اگه خودمون خواستیم بریم سراغش :) 

بعده مدتها یه نگاهی به خلاصه ی آمار وبلاگم انداختم که با رویت عدد " نمایشهای امروز" چشمام گرد شد ! یعنی این است هنر هرزنامه ها ؟ 5209 بار ؟ 

** مـیخوام یه اعترافی کنم ! من تو اینستاگرامم از هر قشری فالوور دارم . از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا غریبه . از زن و مرد گرفته تا بچه و ... ! ولی مودب ترین هاشون دوستان وبلاگیم هستن و من به بودن اونها ( شماها) افتخار میکنم . پس بهم حق بدین که همیشه بگم وبلاگ یه چیزه دیگه ست . اصلا بزاریم یه سریا بگن آدمهایی که تو وبلاگ می نویسن نقاب به چهره شونه . یا خوده واقعیشون نیستن . که دروغ میگن و خوده واقعیشونُ پشت نوشته هاشون پنهون کردن.  اصلا به اونا چه . خودمون که می دونیم کی هستیم . هوم ؟ 

  • ۶ نظر
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷
  • ** آوا **
۱۰
دی
۹۵

با اینا زندگیمُ سر می کنم :) با اینا حالمُ بهتر می کنم :دی 

* یـه جورایی رو به بهبودم ! خدارو هزاران مرتبه شکر . واقعا هیچ چیزی بهتر از سلامتی نیست . صبح وقتی روی پُل عابر ایستادم و هوای پاکُ به ریه هام فرستادم با اینکه باز از سرمای هوا تحریک شدم و پشت هم سرفه میکردم با همه ی اینها خدا رو شکر کردم بابت این صبح زیبا و پاک . 

خلاصه بعد از سه مرتبه ویزیت شدن تکلیف من با داروهام مشخص شد . حساسیت های داروییم شناخته شد و رفتیم که داشته باشیم مسیری به سمت درمانُ ! ولی واقعیت این ِ که خیلی عذاب کشیدم . خیلی زیاد . 

سفکسیم خر است ! خیلی هم خر است ! این جمله رو باید روزی هزار بار بنویسم تا هیچ وقت یادم نره که میزان خر بودن سفکسیم در چه حده :(((( 

** یـادمه بابابزرگم ( پدر ِ مامانم ) وقتی فوت شدن من کلاس سوم راهنمایی بودم . اونموقع داییجونم ( خدا رحمتش کنه ) دانشجوی یه شهر دور بود و وقتی خبر فوت پدرشُ شنید تقریبا 24 ساعت طول کشید تا خودشُ به شهرمون برسونه . هم خوابگاهیاش با یکی دیگه از دایی هام تماس گرفته بودن که دیشب که داداشتون جریان فوت ِ پدرشُ شنید تا صبح پلک رو هم نذاشت و وقتی صبح دیدیمش شوکه شدیم . تمام ِ موهای شقیقه ش سفید شده بود . تماس گرفته بودن تا بگن هوای داداشتونُ داشته باشین چون فکرش خیلی درگیر شده ... 

حالا چرا اینُ گفتم ؟! سفید شدن ِ مو می تونه جنبه ی ارثی داشته باشه . می تونه به رژیم غذایی مربوط باشه . میتونیم به خیلی عوامل دیگه هم ربطش داد. مثل سختی ِ زندگی . غم و غصه . نور و .... ولی هیچکدوم اینها به اندازه ی فکر مغشوش انقدر هنر ندارن که یک شبه تعداد خیلی زیادی از موها رو سفید کنن . 

همکارام اکثرا نمی تونن با رد پای ِ بالا رفتن سن بر روی چهره هاشون کنار بیان . بوتاکس پیش پا افتاده ترین پاک کننده ی تلقینی واسه این رد هاست . وسط ابروهام یه خط عمیق افتاده . بهم خیلی پیشنهاد شد که منم برای اولین بار امتحانش کنم ولی قبول نکردم . فکر نکنم هیچ زمانی هم امتحانش کنم . این ردها واقعیت زندگی ِ . واقعیتی به نام گذر عمر . اما در رابطه با سفیدی مو با خودم لج کردم . خدا نکنه آدم دلش بشکنه . 

 + قبل از هر چیز اذعان می دارم که ادامه ی پست به من مربوط نمیشه بلکه مربوط به یکی از عزیزان ِ دلمه :) . اینم واسه پیشگیری از سوء تفاهم دوستان ِ عجول بنده گفتم ! چون تجربه بهم نشون داده که ماشالله دوستان ِ عجول ِ بنده کم هم نیستن :دی 

*** اولین روز از دی ماه وقتی از بیمارستان به سمت خونه برمیگشتم ، وقتی تو تب می سوختم و با همه ی وجود می لرزیدم با شنیدن صدای گوشیم و رویت تصویر بالا لبخندی عمیق روی لبم نشست .

 برای دیدن متن گفتگو کلیک کنید :)))) 

بله ! و این چنین شد که ما اکنون دلمان قیلی ویلی می رود برای روشن شدن دیدگانمان به جمال زیباروی این دونه ی ارزن :)))) 

امروز هم دقیقا مصادف شده با اولین سال یکی شدنشون :) یاس هنوز خبر نداره ! مطمئنم وقتی بفهمه از ذوق اشکاش جاری شه . از بس که عاشق عمه ح جیمی خودش  ِ ! 

  • ** آوا **
۰۶
دی
۹۵

* امروز ( روزی که گذشت) بعد از گذشت دو سه روزی که از هرگونه تماس صوتی & تصویری با مامان اجتناب می ورزیدم ( عجب فعلی :دی ) دل به دریا میزنم و با مامان تماس میگیرم . با ذوق زیادی تماسمُ جواب میده . با شنیدن اولین کلام گوش خراشم ، می فهمم که پشت تلفن وا میره . " وااااای صدات " !

میگم مامان " صدا رو بی خیال . خوب میشه ... "

تا آخره تماسمون یه خط در میون هر چه درد و بلاست به جون خودش میخره و من هر بار تاکید میکنم که " ع ِ ! مامان این چه حرفیه . خدا نکنه " ... 

+ چرا وقتایی که آدم مریض میشه دلش بیشتر از هر زمانی مادرشُ میخواد ؟ اصلا ببینم شما هم همینطورین یا من غیره طبیعی هستم ؟؟؟ :( 

+ برای اولین بار توی تاریخ ِ کاریم رفتم استعلاجی :) هرچند هنوز رو به راه نشدم ولی خب باز هم خوب بود . 

  • ۶ نظر
  • دوشنبه ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ** آوا **
۰۴
دی
۹۵

شب کاریها کار داد دستم. وقتی شیفتم بیدار بودنم طبیعی و از سر وظیفه ی شغلیه . ولی متاسفانه شبهایی که خونه هستم از سر بهم ریختن سیستم بدنی ریتم خوابم کلا به فنا رفته . این چند وقت بنیه م به شدت ضعیف شده و دائما کسل و بی حال و مریضم. درست ده دقیقه ی قبل تن به تقدیر دادم و آرامبخش ُ شروع کردم تا بلکه بتونم بخوابم. الانم میرم دوش بگیرم بلکه گیرنده های عصبی مربوط به خستگی و بی خوابیم فعال شه ، شاید بعده این همه وقت بیداری بتونم چند ساعتی بخوابم ... دعا کنین فقط دچار وابستگی نشم. همین و بس ...

  • ** آوا **
۰۲
دی
۹۵

این ایام به پیج های مختلف که سر میزنم می بینم اکثرا در وصف شب یلدا چیزی نوشتن ! خود منم در هر شرایطی حداقل فال حافظمُ ثبت میکردم ولی امسال حتی نشد فال بگیرم :( 

هر بار هم خواستم بیامُ در موردش بنویسم دیدم چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم . شب یلدای من در کنار همکاران بخش و بیمارانمون گذشت . قرار بود که هر کسی چیزی با خودش ببره تا شبمونُ خاص کنیم و من درست وقتی به دم ِ آجیل فروشی ِ نزدیک محل کار رسیدم تصمیم عوض شد و مبلغی که در نظر داشتم آجیل بخرمُ آنلاین واریز کردم به حساب بچه های آسمان ! و در جواب ِ همکاران که گفتن " آوا تو چی آوردی بده بیاد ؟ " گفتم چیزی جز شرمندگی نیاوردم و با اجازه تون به نیت همگی سهم خودمُ بخشیدمُ رفت . انشالله خدا از همه مون قبول کنه . 

ولی اون شب بدترین شب این روزها و شبهام شد . مریضی بدجوری منُ از پا انداخت و هنوزم رو به راه نشدم . 

این ترانه واقعا زیباست ! حس خوبی بهم میده [لینک دانلود]

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۷
  • ** آوا **
۳۰
آذر
۹۵

* مرد با قدی بلند و چهره ای گندمی ... با موهای به غایت بوووور ... با گونه های برجسته و استخوانی ... شلوار چین و کتانی آل استار ... با پیراهنی چهارخانه  که رنگ قرمز و آبی آن غالب بود ... کلاه را روی شانه هایش رها کرده بود و عینک آفتابی روی سرش ... با نگاهی خاص به دختر نگاه میکرد ... با یک لبخند از جنس " ما میگوییم نگاه و لبخند شرقی " 

دختر با هیکلی تراشیده ... پیراهن مردانه ی چهار خانه ی رنگی رنگی گشاد ... پایین پیراهن را به زیر دامن بلند و گشادش فرستاده بود و دامنش تا روی زمین ... و تنها جلوی کتانی اش کمی خودنمایی میکرد . یک شال نازک را به گونه ای روی موهایش رها کرده بود که موههای زرد و نارنجی اش به شدت خودنمایی میکرد . عینک او هم روی موهایش ... گونه های برجسته و پوستی پر از لک و پیس ... به همراه یک لبخند از جنس " ما میگوییم لبخند شرقی " 

با حالتی که خودم به خوبی می دانم هدف تمسخر تیپ ( صرفا پوشش ) دخترک بود به همراهم اشاره کردم که " فلانی تیپ اونُ " ... همزمان با همسو شدن چشمانمان به سمت دخترک نگاهمان برای لحظه ای در هم گره خورد . دخترک لبخندش را به سمت ما روانه کرد و در حالیکه که لیوان نوشیدنی اش را با مهربانی به سمت ما گرفته بود به سختی گفت " بفرمایید ..." و من هنوز شرمنده ام بابت اینکه لبخند من برای چه بوده و لبخند او ... " ما میگوییم از نوع لبخند شرقی " 

+ در باب سفر به اصفهان و حضور در میدان نقش جهان ... !

پ . ن : گاهی فکر میکنم ما شرقی ها در مسائل عاطفی خیلی خیلی خودمون رو سطح ِ بالا فرض میکنیم . میگیم عشق فقط عشق شرقی! دوست داشتن و مهر و محبت فقط خاص ِ ما...

این اتفاق یه تو دهنی بود برای شخص ِ من ... 

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۷
  • ** آوا **
۲۴
آذر
۹۵

* دیشب به همراه پریسا و مامان حاجی ابد و یک روزُ دیدیم . اون لحظه که سمیه توی ماشین وسط چهار تن افغان نشسته بود و اونها به زبان خودشون با هم حرف میزدن طوری که نمی شد فهمید چی میگن ، حتی برای من خفقان آور بود. واقعا حس میکردم بختک افتاده روم و راه نفس کشیدنم رو بسته . پریسا اشک میریخت و مامان حاجی بغض کرده بود . داشتم به این فکر میکردم که اونایی که از سر اجبار تن به ازدواجهای این چنینی میدن خیلی بدبختن خیلی . حالا تمام سکانسها و دیالوگهای فیلم یک طرف . اون صحنه ای که میخواستن تریاکها رو توی چاه توالت بریزن یکطرف . یعنی هر بار که مرتضی دستی به کف توالت میکشید عُقی بود که ناخواسته میزدیم . خونه نبود که ... سگ دونی بود ... !!!

** در حال تایپ همین چند خط بالا بودم که مامان حاجی صدام زد . سریع به هال رفتم که همزمان دیدم یه گربه از پشت در توری ورودی خونه فرار کرد و چیکو هم کنج لونه ش نشسته و جیغ میزنه :) مامان حاجی میخواست همین صحنه رو بهم نشون بده . گفت چند دقیقه هست گربه دنبال سوراخ سمبه ای میگشته که بیاد داخل ! از پشت پنجره با خشم نگاهش کردم . اون بالا روی توالت ِ گوشه ی حیاط نشسته و چشماشُ ریز میکنه و یک میووووی مظلومانه ای سر میده . از همین راه دور واسه ش خط و نشون میکشم :) 

+ من تا بحال نمیدونستم "حکم ابد و یک " روز هم داریم . من نهایتش حبس ابد رو شنیده بودم :( 

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۹
  • ** آوا **
۲۲
آذر
۹۵

* شـیفت قبلی بیماری داشتم بس حرف گوش نکن . از اون مریض ها که بهش میگی نباید از تخت خارج شی باز کار خودشُ می کنه . از همونها که بهش میگی فلان چیزُ نباید بخوری برات مضره ولی باز می بینی تو چشمات زل میزنه و میپرسه میشه یه ذره بخورم ؟ بدتر از اون همراهی که از مادرش حرف گوش نکن تره . اینا رو اعصابن . بعد میگن پرستار چرا باید بداخلاق باشه ؟؟؟ آدمُ بد اخلاق می کنین دیگه :(((( 

خلاصه که ایشون ام آر آی داشتن و شدیدا عدم همکاری جهت ثبات در دستگاه . واسه همین با دکتر تماس گرفتیم و گفتن یا بیهوشی بگیره ام آر آی انجام شه و اگه رضایت به این کار نداشتن میدازولام تزریق شه تا موقت آروم بگیره . و این چنین شد که بنده میدازولام به دست بالا سر بیمار حاضر شدم و با بیان این موضوع که دکتر فرمودند بیهوشی بگیره چشمهای همراه گرد شد که نههههههههه واسه چی . منم که از قبل می دونستم اینها تن به این عمل نمیدن 

گفتم پس لازمه میدازولام تزریق شه تا موقت خواب برن و ام آر آی انجام شه . خلاصه تمام ِ این توضیحات از جانب بنده انجام شد و حاج خانم و همراهشون رضایت دادن که تزریق کنم . به محض تزریق بیمار گفت " دسشویی دارم " ! گفتم باشه میگم برات لگن بزارن . ولی چه خوده بیمار و چه همراه اصرااااااااار که نه و نه ! ایشون باید بره روی توالت فرنگی بشینه . اینبار با چهره ی خشمگین تر گفتم خانم ایشون آرام بخش گرفتن هر آن ممکنه خواب آلود شن و به خودشون آسیب بزنن . میگم لگن بیارن . لحظه ی خروج از اتاق شنیدم که به بغل دستیش میگفت وا هنوز نیم دقیقه نیست آمپولُ تزریق کرده . دیگه من تا به کمک بهیار بگم و ایشون لگنُ برداره بره بالین بیمار دیدیم زنگ اتاقشون به صدا در اومد و فریاد " ای واااااای مامانم داره از حال میره و ... " هیچی دیگه بیمارُ خواب آلوده از توالت برگردوندن به تخت . واقعا مونده بودم به دخترش چی بگم ! کسی که حرف تو کله ش فرو نمی رفت . دقیقا همون هرگز نرود فرو میخ آهنین بر سنگ بود ... 

خلاصه زمان انتقال بیمار برای ام آر آی فرا رسید اونم چه فرا رسیدنی . بیمار خواب آلودُ روی برانکارد انتقال دادیم و به منظور تسهیل از رول استفاده کردیم که نه اون بنده ی خدا آسیب ببینه و نه پرسنل ! و از اونجا که وضعیت بیمار هم خاص بود قرار شد منم همراهشون برم تا به اصطلاح با حضور پرستار پروسیجر فوق الذکر انجام شه . خلاصه راهی شدیم و همراه به شکل هملت واری دستهاشُ توی هوا تکون تکون میداد و میگفت " من به چشم خویشتن دیدم که یاااااااااارم می رود " . من و بیماربر مُردیم که خنده مون رو کنترل کنیم . یه جایی هم که برانکارد به منظور هدایت به مسیر چپ و راست میشد میگفت وای وای مادرم . تو رو خدا فکر کنین مادر خودتونُ دارین می برین . یعنی روی مُخ بود به غایت . آخرشم لحظه ی ورود به آسانسور یه تکون به برانکارد داد و در نهایت چرخش از روی شست پام رد شد که عجیب دردناک بود . حالا من از درد به خودم می پیچم و هی می خوام چیزی نگم ایشون ول کن نیست میگه وای مامانم از آسانسور می ترسه . بیماربر گفت خانم میشه بس کنی ؟ پای نرسشُ زدی داغون کردی مامانت خوابیده اصلا متوجه نیست کجاست اونوقت شما میگی وای مادرم از آسانسور می ترسه ؟ 

لحظه ی ورود به اتاق هم هر چی وسیله ی جانبی همراهمون بود کنار گذاشتیم . من حتی کیلیپس خودمُ در آوردم . اونوقت تکنسین ام آر آی مجدد سئوال کرد که چیزی همراهتون نباشه ! اون خانم با لحن بسیار بدی دوباره گفت " با شماستا ! دوباره خودتون رو خوب بگردین . نبینم کار مامانم انجام نشه . من دو شب ِ نخوابیدم شب تا صبح نشستم بالا سر مامانم و تو خواب تماشاش کردم " وای اینُ گفت دقیقا از درون چشمهام شعله ی آتیش بود که به سمت بیرون زبونه می کشید . ترجیح دادم سکوت کنم تا کارُ خرابتر از اینی که هست نکنم . همزمان به مسئول ام ار ای گفت میشه منم برم کنار مامانم بمونم ؟ اونم از سر سادگی گفت اگه چیزی همراه ندارین ... نذاشتم حرفش تموم شه با چشم و ابرو اشاره کردم که بگو نه ! ایشون هم سریع فهمید منظورم چیه گفت نه شما لباس مخصوص ندارین . گفت وای تورو خدا مادرم می ترسه . لباسهای من فقط پولک داره اگه اینا اشکالی داره به من لباس بدین . البته ایشون هر چی عز و جز کردن راه به جایی نبردن و در نهایت گفت شانس آوردین اون خواهر من نبود که اگر بود حسابی خر فهمتون می کرد و من هنوز نفهمیدم منظورش این بود که خودش خره یا به ما میگه ... خلاصه ی کلام بیمار به درون دستگاه هدایت شد و مسئول ام آر آی گله مند بود که چرا همچین اعجوبه ای رو با خودتون اوردین و چرا از همون اول نگفتین که بیرونش کنم . و ایضا اینکه خدا به شما صبر بده که همچین آدم بی تربیتیُ تمام وقت توی بخش تحمل میکنین . 

وقتی برگشتیم توی بخش بعد از اینکه منتظر موندم که بیمار صحیح و سلامت به تختش منتقل شه خطاب به همراه گفتم شما تشریف بیار سی دی رو تحویلتون بدم . اینُ گفتم و رفتم سمت استیشن ! پشت سر من کمک بهیارمون اومد که فلانی این همراهه یه بند داره غُر میزنه که این پرستار اصلا می فهمه چی میگه ؟ مادر من بیحال و بیهووووش افتاده اینجا اون میگه بیا سی دی رو تحویل بگیر . من سی دی رو میخوام چیکار کنم . تو خونه مون پره از این سی دی هاست ... مات و مبهوت به کمکون نگاه میکردم واقعا از این همه بیشعوری مستاصل شده بودم . حدودا یه ساعت بعد اومد میگه خانم پرستار سی دی رو بدین برم یه وقت روی دوشتون سنگینی نکنه ، خسته شین  . وجدانا وجدانا شماها جای من بودین چیکار میکردین ؟؟؟ من ولی خونسرد سی دیُ از درون فایل در آوردم گذاشتم جلوش یه خودکار هم دادم بهش گفتم اینجارو امضا کن که سی دی رو تحویل گرفتی . امضا کرد و وقتی میرفت دیدم که سی دی رو انداخت تو سطل آشغال . زبان قاصر است از بیان حس و حال اون لحظاتم :( خدایا بهمون صبر مضاعف ارزانی دار ... 

** حـالا جالبش این ِ که صبح وقتی رفتم بالا سر ِ بیمار یه لبخند گشاد روی لبم بود و بلند گفتم سلام صبح بخیر . همون فرد بالایی که مته وار روی اعصابم بود گفت خانم پرستار خوشم میاد در همه حال لبخند به لب داری ! گفتم خب در واقع شماها شانس آوردین من همه چیزُ با هم قاطی نمی کنم . فکر کنم نفهمید که چی گفتم چون در ادامه گفت والا فامیلی من " خوشرو" هست اونوقت شما یه خوشروی واقعی هستین !!! خودشم می دونست چه زهره ماریه ! گفتم خب اسم آدم دلیل شخصیت آدمها نیست . اسم صرفا یه اسم ِ و بس . گفت ولی فامیلی شما با شخصیتتون خیلی بهم میاد ... به این فکر میکردم که این الان داره منُ خر میکنه آیا ؟؟؟ 

بقول همکارم که فُلانی اگه غیر از این بود همون لحظه که برانکارد رو به سمتت هول داد طوری که چرخش از روی شست پات طی طریق کرد همونجا یه چیزی بهش میگفتی . پس بی شک یه جورایی راست میگه . فامیلیت به شخصیتت میاد . 

+ نکته ی آموزشی این پست ! دوستان خواهشا مثل قُلی نباشید ... ! چون همه ی پرستارها مثل من نیستن . میزنن شلُ پلتون میکنن . از من گفتن ... 

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۵
  • ** آوا **