یکروز در محل مادری + دعوای همسایه مون + عکس یاس
+ چهارشنبه ۱۸ آبان :
قرار بود شب کار باشم ولی صبح از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن برای امروز کلا آف شدم تا بشینم جزوه ی حاکمیت بالینی رو بخونم چون قراره بازرس بیاد ! و فرداشبش رو عصرکارم ...
این در شرایطی بود که من کلا جزوه ای نداشتم . با محمد تماس گرفتم تا ظهر هر چه زودتر بیاد خونه تا برم بیمارستان و جزوه رو بریزم رو فلش مموری ! ظهر وقتی رفتم دفتر حاکمیت بالینی مسئولش باورش نمیشد که فقط برای گرفتن جزوه رفته باشم بیمارستان ! میگفت اگه همه مثل شما بودن چه خوب میشد !
ولی بعدش گفت فعلا ممکن نیست و امروز قراره از استان بیان و نمیتونه فعلا برای من وقت بذاره و موکول شد به فرداش !
بعد از ظهر با حباب تماس گرفتم و برای شام خودمون رو دعوت کردیم خونشون !
غروب رفتیم سر مزار داییام و مادربزرگهام و بعد از خوندن فاتحه و کمی ابراز دلتنگی سر مزاراشون راهیه خونه ی یسنا اینا شدیم .
اینو تا یادم نرفته همینجا بگم ! چون قرار بود شب کار باشم محمدخان هم دوستاشونو برای شام دعوت کرده بودن خونمون و بعد که من آف شدم کلا برنامه شون کنسل شد ! بهش گفتم امشب که من خونه ام فردا شب دعوتشون کن که من هم میرم خونه ی مامان اینا که راحت باشین ! ولی بعدش یکی از همکاراش گفت برای فرداشب نمیشه بیاد و من دیگه جدی جدی عذاب وجدان گرفتم از اینکه برنامه شون رو بهم زدم .
بعد از اینکه راهیه خونه ی یسنا اینا شدیم تو راه بهش گفتم من شب خونه ی حباب می مونم تو برو به همکارات بگو بیان ! می ترسم بهم خوردن برنامه شون به اسم دیگه ای تموم شه ! بعد هم محمد باهاشون هماهنگ کرد و قرار شد وقتی رفت خونه بهشون بگه تا اونا هم بیان خونمون .
کمی خونه ی یسنا اینا روزنشینی کردیم . طوفان چند شب قبل درخت کاجشون رو شکونده بود که وقتی دیدم حالم حسابی گرفته شد . نمی دونم چرا تا اون درخت رو میدیدم یاده داییم میفتادم !
از اونجا رفتیم خونه ی حباب اینا و محمد هم برگشت خونه تا مهمون داری کنه !
به اتفاق حباب دو ساعتی رفتیم خونه ی ض...دایجون که احوالپرسی کنیم ! پسرخاله م به اتفاق ض...دایجون رفتن تهران که ببینن برای گونه ش باید چیکار کنن ! برای شنبه نوبت عمل زدن و غروب جمعه باید بستری شه تا کارهای مقدماتیش انجام شه ! دعا کنین بخیر بگذره ....
خونه ی ض...دایجون بودم که دیدم باز از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن که عصرکاری فردام افتاد شب کاری و من N12 هستم !
شب خونه ی حباب اینا خوابیدیم !
+ پنجشنبه ۱۹ آبان :
صبح محمد نون تازه خرید و اومد اونجا ! بعد از صبحونه همسر حباب هم اومد خونشون و بعد طی مذاکرات به عمل اومده قرار شد ناهار بخوریم و بعد از ناهار بریم سمت ارتفاعات تا بلکه برفی نصیبمون شه و کمی برف بازی کنیم . این شد که برای ناهار هم همونجا موندگار شدیم !
بعد از صرف صبحونه رفتم خونه ی ی...دایجون اینا و دو ساعتی هم اونجا نشستم و از هر دری حرف زدیم . کمی از م...دایجون گفتیم و اشک ریختیم ! بعد هم برای ناهار برگشتم خونه ی حباب اینا ! البته فکر نکنین که مسافت خونه هاشون خیلی زیاده ها ! نه ! چهار تا از داییام خونه هاشون تو باغیه که بعد از فوت بابابزرگم بینشون تقسیم شد ! البته دو تا دیگه از داییام هم سهم داشتن که اونا دیگه اونجا خونه سازی نکردن ! برای همین مثلا یه نصف روز که میرم محل مادری در عرض یه ساعت میتونم به همشون سر بزنم ![]()
بعد از ناهار از اونجا که لباس یاس برای رفتن به ارتفاعات مناسب نبود ما زودی برگشتیم خونه تا یاس لباس بهتری بپوشه و بعد بریم سمت ارتفاعات دوهزار ! حباب و آقاشون به همراه زن دایی هم همراهیمون کردن . هر چند برف چشم گیری نبود ولی خب تونستیم لمسش کنیم و کمی برف بازی کردیم . البته یاسی دقیقا حس و حال برف بازی بهش دست داده بود و علیرغم اینکه کل صورتش رو با کرم چرب کرده بود ولی بازم پوستش برافروخته شده بود .
یه نیمچه آبشاری هم بین راه دیدیم که این عکسشه ! (واقع در دوهزار )

بعد هم از اونجاییکه من N12 بودم غروب زودی برگشتیم خونه و یه ساعتی خوابیدم و بعد رفتم بیمارستان ! (توضیح در ادامه ی مطلب )
+ جمعه ۲۰ آبان ماه :
امروز مراسم چهلمه مادرجونه "هیچکس" عزیزم بود و از اونجا که من عصرکار بودم نتونستم برم و باز کلی شرمنده ش شدم !
ساعت ۸:۱۰ شب محمد اومد دنبالم تا بیام خونه که اون بین دیدم یاس زنگ زد و محمد با نگرانی گفت زودتر بریم که باز همسایه مون دعواشون شده و بچه ترسیده ! تندی برگشتیم خونه و همینکه رسیدیم پسره اومده به محمد میگه چرا باید ۵ تا قلدر بیان و کارد و چاقو بکشن و کلی حرف های حاشیه ای ! خانومه (که هر چی میکشیم از دست اونه ) یه شال نصفه و نیمه سرش بود که من یکی نفهمیدم برای چی سر کرده بود ! و هی میگفت آقای فلان تو رو خدا بیا چاقوهارو ببین . نزدیک بود اینجا خون شه ! که بعد فهمیدم دوماد خواهره خانومه با اون آقا که همسر صیغه ای خانوم هستن تلفنی بحثشون میشه و بعد هم برای هم شاخ و شونه میکشن و اون دوماده چهارتا قلدر دیگه رو میگیره و میان در خونه ی خانومه و این آقا هم از اینور ... کلی بد و بیراه بار هم میکنن و ... !
جالبش اینه که خانومه خطاب به محمد و همسایه دیگه مون که اونم اومده بود طبقه ی بالا و از سر و صدا شاکی بود میگه " شما تا حالا صدای منو شنیدید ؟" که همسایه پایینیمون برگشت بهش گفت خانوم از وقتی شما اومدید اینجا ما یه روز آروم نداریم
! یعنی من یکی موندم که این خانوم عجب رویی داره همچین چیزی رو میگه ! آسایشون رو بر باد دادن تازه میگه شما تا حالا صدای منو شنیدین ؟! دو شب قبل هم که من نبودم ظاهرا باز دعواشون میشه که پلیس ۱۱۰ میاد و آقاهه رو میبره ! جالبش اینه که خانوم و آقا با هم دعواشون میشه و موقعی که مامور میخواسته آقاهه رو ببره ، آقا برگشته به خانومه میگه " عزیزم تو برو داخل و درب رو قفل کن
" جلل الخالق
بگذریم ! هر چی غیبت کردم و شما خوندین بسه !
- جمعه ۹۰/۰۸/۲۰