خیلی بهترم ...
حالا که حالم کمی بهتر شده می نویسم . وگرنه قصد نداشتم بیام باز غر زنم که ال شده و بل شد و شماهارو هم نگران کنم ...
دیروز از ظهر گوش دردم بدتر از هر زمانی شده بود و همون قسمتش تب کرده بود . در نهایت ساعت ۵ بود که مامان نُ بادی باهامون تماس گرفت تا حالمون رو بپرسه و وقتی فهمید کلی داد و بیداد کرد که چرا دکتر نمیری ! بعدش دیدم میگه یا پاشید خودتون برین یا میام می برمت . دیدم جدی جدی دار بنده خدا میفته به زحمت و منم واقعا دیگه تحملش رو ندارم که یه شب دیگه با یه نوع درد بگذرونم . تماس گرفتم مطب دکتر نخعی دیدم کسی جواب نمیده . اخه میدونین که روزهای پنجشنبه گناه کبیره هست اگه مطب دکتری باز باشه
!
به نُ بادی گفتم بریم بیمارستان ! بعد که راه افتادیم سمت مرکز شهر گفتم بریم درمانگاه فرهنگیان خودمون . هم خلوته و هم اگه دکتر احمدیان باشه دستش واقعا شفاست ! تا رسیدیم دیدم یه پیام تبریک نوشتن زدن درب ورودی درمانگاه با این مضمون . دکتر احمدیان قبولی شما را در تخصص عفونی تبریک میگیم. از تهه دلم شاد شدم . آخه لیاقتش رو داره ! الحق دکتر خوبیه ...
خدا خدا میگردم اون روز هم شیفت اون باشه . دو تا بیمار تو نوبت بودن ومنم وقت گرفتم نشستم . یهویی دیدم خود دکتر هم اومد . خودش بود . خوشحال شدم و بعد چند دقیقه رفتم داخل . دست به گوشم که زد دادم رفت هوا ! گفت کمی تحمل کن ببینم چه خبره . پشت گوشم ورم کرده بود و سفت شده بود . همش به مسخره بازی میگفتم نُ بادی فکر کنم غدد لنفاویم کنسری شدن اونم میگفن کوفت . خفه شو ....
دکتر هم که اونارو لمس کرد گفت گوش راستت کمتر ولی گوش چپت کاملا ملتهبه ! دریا میری ؟ استخر ؟ گفتم نه ... نمیرم . گفت نرو ! باید شستشو بدی تا عفونتش تخیله شه دارو اثر کنه ...
رفتم به منشی گفتم و گفت برو رو تخت دراز بکش نسخه رو دادم نُ بادی با یاس رفتن داروخونه و منم رفتم دراز کشیدم . پرستاره اومده قطره بریزه تو گوشم دستشو گرفتم میگم تو رو خدا اروم . میگه وا ! مگه فقط برای گوشت نیومدی ؟ میگم خب اره ! میگه این که درد نداره . بنده خدا فکر کرده سرومن گوشم زیاد شده اومدم شستشو بدم و متوجه نشد درد دارم . دوباره که فشار داد همچین داد کشیدم ترسید . گفت مگه التهاب داره ؟ اشکم راه افتاد گفتم پس واسه چی اومدم اینجا ؟؟؟ عذرخواهی کرد و گفت بیست دقیقه بخواب .
نُ بادی اومد و گفت تا جایی باید بره و کار داره و برمیگرده و این بین مامان میاد پیشت می مونه . کلی خجالت کشیدم که بهشون زحمت دادم . دیدم فریبا خانوم هم اومد و دیگه نُ بادی رفت تا به گرفتاری خودش برسه .فریبا خانوم هم کلی قربون صدقه م رفت و غصه خورد وقتی ورم گوشم رو دید .
دو تا امپول هم داشتم . یکی دگزا و یکی هم آمیکاسین
! آمیکاسین رو که دیدم خودمو باختم . فریبا خانوم گفت بذار رفتی خونه نُ بادی برات میزنه ... گفتم وای نه بذار زودتر بزنه دارم میمیرم از درد . اونا هم رحم نکرد و موقع تزریقش هم یاسی و هم پرستاره کلی بهم خندیدن ! منم از رو ناچاری می خندیدم و میگفتم به خدا من به بیماری هیچ وقت نخندیدم وقتی از درد می نالید . تازه میگه شما مگه پرستاری ؟ گفتم هم لباستون نبودم ولی به امید خدا دارم میشم . گفت پس از این به بعد بیشتر به بیمارهات فکر کن . گفتم بله دقیقا مثل شما
... بعد هم دکتر گفت مریض بیاد تو اتاق بغلی منم میام الان . رفتم و نشستم رو صندلی
انقدر اشک ریختم تا اون کارش تموم شد . انگاری داشته بچه گول میزده ! هی میگه الان تموم میشه کمی دیگه تحمل کن تا گوشت رو خوب کنیم دیگه ! بقدری درد داشتم که خندم نمیومد وگرنه این جمله دقیقا جملاتی هست که ما وقتی می خوایم بیماری رو گول بزنیم تا بذاره کارمون رو انجام بدیم بهش میگیم ![]()
انقدر گریه کردم که وقتی از اتاق اومدم بیرون هم قرمز شده بودم هم چشمام از اشک خیس بود و هم بغض داشتم . فریبا خانوم کلی اصرار کرد که بریم خونه ی ما استراحت کن اینجوری من نمیذارم بری خونه . راه افتادیم سمت خونشون و به محض ورود اول اون الکل دست سازُ ریخت تو گوشممممممم ! یه ماجرا هم اونجا داشتم . بعد نیم ساعت هم قطره ی اصلی . همون موقع یکی از بچه ها بهم اسمس داده بود و منم داشتم جوابش رو میدادم . لوسم دیگه دلم میخواست زار بزنم بگم چه بلایی این دو شبی سرم اومد
به دلایلی بعدش پشیمون شدم . شارژ گوشیمم داشت تموم میشد و نزدیک به خاموش شدنش بود ...
دیگه شام همونجا خوردیم و بعد از شام به اتفاق نُ بادی اومدیم خونه ! اونا هم با داداشش تماس گرفته بودم که بیاد چت تا نُ بادی کمی از دلتنگی در بیاد . گفتم اون کیبورد وامونده تو وردار بیار که هی به جون من غُر نزنی چرا کیبوردت اینجوریه و اونجوریه . اونم حرف گوش کن رفت و کیبوردش رو هم برداشت .
به محض ورود به خونه رفتم یه دوش کاملا سرپایی گرفتم و کلی مواظب بودم تو گوشم آب نره . بعد هم یاس رو بغل کردم و خوابیدیم . نُ بادی هم نشست منتظر داداشش . ساعت ۴ اومد بیدارم کرد که تو گوشم باز قطره بریزه که این بار دیگه مثل قبل سوزش نداشت و صدام در نیومد . باز خوابیدم و ساعت ۵ دیدم بیدارم کرد میگه آوا شرمنده ها ولی این داداش و پسر عموم هی بهم تیکه می ندازن . میگم چرا ؟ میگه وُیست کار نمیکنه ! عقلم بهم فرمون نمیداد که منظورش چیه ! چند دقیقه بعد تازه دوزاریم افتاد که باید برم براش درست کنم . خلاصه اومدم راه انداختمش ولی هر کاری کردیم سرعت بقدری کم بود که وبکم راه نیفتاد . با حامد احوالپرسی مختصری کردم و رفتم باز خوابیدم .
این بود ماجرا ما تا الان ...
شکر خدا گوشم دردش خیلی کمتر شده ! استخون فکم دیگه درد نداره . میبینین که بازم کلی تو این پست فک زدم ( خودم میگم تا بعضیا زحمت نکشنُ نگن
) ! اون ورم غذدد لنفاوی هم کم شده ! دیگه هم گوشم تب نداره ...
فقط یه بسته کپسول کو - آموکسی کلاو هم داده امیدوارم اون باعث نشه که درد معده م باز برگرده ![]()
بعدا نوشت : محمد هم ساعت ۱۰ صبح بی خبر رسید خونه ![]()
- جمعه ۹۰/۰۴/۲۴