دیشب ِ شوم ...
ساعت سه نیمه شب با صدای نرس کال از جام پریدم . گوشیُ برداشتم فقط صدای ناله ای شنیدم که آروم منُ صدا میزد . دوان دوان به سمت اتاق مورد نظر رفتم . بیمار که زن 43 ساله ای بود با رنگ و روی پریده، در حالیکه چشمهاش بسته بود فقط با دستش اشاره کرد به قفسه سینه ش . وقتی برای شمارش نیض دستشُ گرفتم دیدم به شدت طپش قلب داره . طوریکه حتی در شمارش از ضربان عقب افتادم . همزمان سوپروایزر هم اومده بود به سرکشی بخش و مسئولمون در حال ِ گزارش دهی بود . وقتی برگشتم استیشن مسئول پرسید بیمار چطوره ؟ گفتم اصلا خوب نیست و از روی استشن خودمُ کشیدم و به هر شکلی بود دستمُ به پالس اکسی متر پرتابل رسوندم و حین برداشتن گفتم "خانم ... به آنکال قلب خبر بدین بیاد مریضُ ببینه ، الان ِ که سنکوپ کنه " سوپروایزر پشت سرم میومد و من بدو به اتاق برگشتم . ضربان قلب به دویست رسیده بود . پرل تی ان جیُ زیر زبونش گذاشتم . کارهای اولیه رو سریع انجام دادم . مسئولمون به پزشک اطلاع رسانی کرد . مانیتورینگ و ECG گرفته شد و در نهایت پزشک بر بالین بیمار حاضر شد . و جالب این ِ لحظه ای که ایشون اومدن انگار آب ریخته باشن روی آتش . ضربان قلب بین 80 - 90 نوسان داشت و وضع عمومی بیمار بهتر بود . چه بسا اگر نوار نمی گرفتیم آنکال قلب از اینکه ساعت 3 صبح مجبورش کردیم که به بخش بیاد کلی بهمون ایراد میگرفت . ولی خب نوار به موقع باعث شد دچار خشم نیمه شبی نشه و خلاصه وقتی از بخش بیرون می رفت اون بیمار اصلا بیمار یکربع قبل نبود . شکر خدا حالش خوب شد ولی من تا صبح ، وقتی از بخش بیرون میومدم هنوز دلهره ی اینُ داشتم که دوباره دچار حمله شه . و اینکه تابحال ندیده بودم قلب با اون ریتم سینوسی منظم بتونه تا دویست و پنج ضربان در دقیقه بزنه و تحمل کنه . قلب عضو خیلی قوی ای ِ ! اینُ دیشب به چشم خودم دیدم .
- جمعه ۹۵/۰۸/۲۸
حدود چن هفته پیش
از خواب با حالتی بیدار شدم ک حس کردم کل اشیای این اتاق صدای تپش های قلب منُ میشنون.
نفس های تند
قلبی ک وجودشُ در تک تک اعضام نشون میداد
نبضم توو گلوم میزد
توو گوشم
تمام جسمم پر از تپش شدن...
گشتم پی جعبه ی داروها و گدای ی دونه از پروپنالول شدم ولی نعععع
قرآنُ برداشتمُ ب سینم چسبوندم
کم کم
اروم شدم....
صبح ک شد رفتم بیمارستان
این تیکه از حرکت دکترها برام شده ی سکانس تکراری
ک وقتی شرح حال میگیرنُ میخان برای نوشتن دارو فشارُ ضربانم چک کنن
تا دستشون رو روی نبضم میزارن
اخماشون میره توو هم
دوباره کافُ باز میکننُ از سر میگیرن
"استرس داری؟"
با ی لبخند گُنده میگم نه!
میگن پ چرا این قدر قلبت تند میزنه....
میگم من ی تاکیکاردی بی خیالم!!!!!!!!!!!!!!!!
ب زبان عامیانش میشه عاشق....
حضور عشق از قد و قواره من بزرگتره...
گنجایشیش از ظرفیت قلب من فراتره
ب همین خاطر این طور ب صدا در میاد....کوبندهُ محکم. بی قرارِ پر تپش....
+ زنده باشی اوا جان