MeLoDiC

روزهای سخت ... :: کافه ی خیابان هفتم

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

... به صرف یک فنجان چای

کافه ی خیابان هفتم

♥ روزمرگیهای متولد جوزا (سابق) ♥
..
....
اینجا می نویسم ...
گاهی از خودم ...
و گاه از آنچه که می بینم و می شنوم ...
......
....
..

خدا را چه دیدی ؟
شاید روزی
در کافه ای دنج و خلوت
این کلمه ها و نوشته ها
صوت شدند ...
برای گوشهای "تو"
که ! روی صندلی ...
رو به روی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده
چای تو سرد می شود
بس که خیره مانده ای
به "من "... (کپی)
....
......
..
داری در خیابان راه می روی
یا در یک مهمانی هستی
یا اصلا" تنها هستی
و بعد یک دفعه کَند و کاو میکنی
در چشم های کسی نگاه میکنی
و ناگهان می فهمی که این
می تواند شروع چیزی بزرگ باشد

پیام های کوتاه
بایگانی

روزهای سخت ...

پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ب.ظ

* دیشب خیلی دلم هوای روژین رو کرده بود . رفتم به وبلاگش سر زدم . نوشته هاش رو کمی مرور کردم . به پیج آبجی خانوم ( خواهرش) سر زدم و عکسهاش رو نگاه کردم ، محو زیبایی لبخند بی نظیرش شدم و در آخر انقدر به صداش گوش کردم تا کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم . یه سری آدمها خیلی یهویی میان تو زندگیمون . کم کم عزیز و عزیزتر میشن و باز خیلی یهویی ترکت میکنن . طوری که انگار هیچ وقت نبودن . روژین یکی از همون آدمها تو زندگی من بود . چطور یک آدم می تونه انقدر با ظرفیت باشه ؟ چطور می تونه انقدر راحت با این همه درد و رنج باز بیاد و از مهربونی بنویسه ؟ دلم برات تنگ شده روژین ! من هر روز با افرادی از جنس بیماری تو سر و کله میزنم . به خیلیهاشون وابسته میشم و همین حالا که دارم اینا رو تایپ میکنم نگران یکی از اون ناب ها هستم . خدایا تو فکر کن من بنده ی زبون نفهم تو هستم که جز با معجزه قانع نمیشه . بیا و یه بار دیگه واضح و روشن معجزه کن ...# خانم حسینی عزیز :(

** چـند شب قبل تو راند بخش بودم که وارد اتاق 26 شدم . دیدم هر دو بیمار اون وقت شب روی تخت نشستن رو به روی هم و در حال گفتگو هستن . پرسیدم مشکلی دارین که بیدارین ؟ خندیدن و گفتن نه داریم درد دل میکنیم . صبح رفتم سراغشون دیدم مونا با لبخندی ملیح گفت خانم ( فامیلیم) داشتیم پشت سر شما غیبت میکردیم . گفتم چطور ؟ گفت با ایشون ( هم اتاقیش) میگفتیم چقدر شما مهربونی . ایشون میگن این خانم حرف ندارن هیچ وقت یادم نمیره شب یلدا چقدر با صبوری کارای من و بغل دستیم رو انجام میدادن و سعی میکردن قانعمون کنن که مشکلی نیست . راستی روزتون هم مبارک :)# مونا ق...ن

بارها گفتم و باز هم میگم ! روزی که من لبخند رضایت رو روی لب بیمارام نبینم و از بخش بزنم بیرون تمام روز غمگینم . 

و اجر شغل من دعای همون بیمارهاست ! امیدوارم که هیچ کسی مریض نباشه ...

*** مـتاسفانه دیروز یکی از جوونهای شهرمون تو سانحه ی تصادف فوت کرد . از دیروز تا بحال تو فکر مادرشم . اون تنها پسر و فرزند این زن بود ! مادری که دنیا دنیا امید و آرزو رو امروز همراه با پسر جوونش به گور سپرد :(((( 

#امیرحسین عزیز روحت شاد 

  • پنجشنبه ۹۶/۱۱/۱۲
  • ** آوا **

نظرات  (۱)

مرگ جوان همیشه حتی از مرگ بچه ها برام غم انگیزتر بوده
روحش شاد
پاسخ ** آوا ** :
کلا هر مرگی طوری اتفاق میفته که انگار اولین باره در جهان مرگ رخ داده . هر بار به شدت درد ناکه . پیر و جوون و بچه هم نداره ولی خب در مورد جوونی که کلی رویا و امید داره واقعا دردناکه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">